ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت ششم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

(قسمت قبل را از این‌جا بخوانید)

- البته... اما صدای قدم‌های شتاب زده خانم فالکین باعث می‌شود که حداقل فعلا نقل داستان را شروع نکنم، چون احتمالش زیاد است که با یکی از ما دو نفر کار داشته باشد و من هیچ دوست ندارم هنگامی که ماجرایی را تعریف می‌کنم، کسی مزاحمت ایجاد کند.

حق با او بود. در همان لحظه، یک نفر چند بار در زد. هوک گفت:

- بفرمایید داخل، خانم فالکین.

در باز شد و مستخدم خانه، از آن وارد شد. چهره‌اش به خاطر سرعتی که در بالا آمدن از پله‌ها به خرج داده بود، سرخ و برافروخته شده بود و نفس نفس می‌زد. پیش بند آشپزی بسته و ملاقه‌اش هنوز در دستش بود. رو به هوک گفت:

- آقای هوک، خانم جوانی این‌جا هستند که می‌خواهند شما را ببینند.

من زود از جای خود بلند شدم و گفتم:

- پس من فعلا شما را تنها می‌گذارم.

اما هوک در حالی که چند کتاب قطور را که به گمانم دایره المعارف بودند، از روی یک صندلی برمی‌داشت، گفت:

- نه، همین جا بنشین لطفا. خانم فالکین، خواهش می‌کنم ایشان را به داخل راهنمایی کنید.

خانم فالکین از چارچوب در خارج شد و بعد از چند لحظه، زنی جوان و برازنده که از لباس‌ها، گردن بند و حالت نگاهش به در و دیوار مشخص بود که اشراف زاده است، در آستانه در ظاهر شد. موهای مشکی‌اش که اندکی پیچ و تاب داشت با پوست صورتش که مثل گچ سفید بود، در تضاد بود. او با اندکی تردید، قدمی به داخل اتاق برداشت و گفت:

- آقای هوک... معذرت می‌خواهم که مزاحم خلوت‌تان می‌شوم؛ اما مسئله مهمی پیش آمده که فقط به دست شما می‌تواند حل شود.

هوک با آرامش گفت:

- مطمئنم که می‌توانید روی کمک من حساب کنید. اما خواهش می‌کنم اول بفرمایید بنشینید و ماجرا را برای‌مان شرح دهید، خانم آدامز... تعجب نکنید! گردن بندی که بسته‌اید، نماد خاندانی قدیمی و اشراف زاده به نام آدامز می‌باشد، اینطور نیست؟

خانم آدامز که اکنون با اشاره هوک، روی مبلی می‌نشست که تا چند لحظه قبل، خود او رویش نشسته بود، با اندکی لرزش در صدا گفت:

- چرا، همین طور است.

و بعد با نگاهی پرسش گرانه به من نگریست، اما پیش از آن‌که بتوانم چیزی بگویم، هوک روی صندلی چوبی نشست و گفت:

- ایشان جیمز پترسون، دوست و همکار من هستند. خواهش می‌کنم برای‌مان بگویید چه اتفاقی افتاده، خانم.

از این‌که هوک مرا همکار خود خوانده بود، تعجب کردم. اما شنیدن یک ماجرای کارآگاهی در آن لحظه برایم خیلی جذاب شده بود، به طوری که با دقت به سخنان آدامز جوان گوش فرا دادم. او که با وجود اضطراب و ناراحتی، به خوبی توانسته بود لحن یک اشراف زاده محترم را حفظ کند، حرف‌هایش را این گونه آغاز کرد...

ادامه دارد...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
موفق باشی ادمانِ همیشه پرتلاش.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
١
٠
متشکرم آقای شمشیری! در ضمن خوشحال می شدم اگه کسی با تجربه ی شما، حوصله کنه یه وقتی بذاره و نظر کارشناسانه هم بده - بازم ممنون :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
سلام: متشکرم از جنابعالی.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
سلام.، قربان شما :))
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
راستی آقای حسنی، من با توجه به اشعار زیبا و تحصیلاتتون اینو میگم که شما هم اگه لطف کنین و نظر کارشناسانه ای بذارین که از نقد شما هم استفاده کنم، خیلی متشکر میشم. البته آقای شمشیری معلومه که وقت گذاشتن، ولی شما هم اگه در حد یکی، دو دقیقه وقت بذارین یه نظر کارشناسانه بدین، خیلی خوشحالم می کنین؛ مرسی استاد :))
یوسف
یوسف
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
خیلی هم عالی...
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
یوسف جان مرسی که سومین کامنتتم گذاشتی ( سومی بود دیگه؟ ) ولی خوب کاش یه نقدی هم می کردی... در هر صورت :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
خواهش میکنم دوست نازنین. تا آخر امشب قول میدم یک تحلیل مفصل براتون بنویسم. الان آخر وقته و باید برم منزل، برسم ایشالا حتما با حوصله می نویسم براتون و همینجا تقدیم میکنم. پاینده باشی.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
لطف می کنین، و خسته ی کارها هم نباشین!! :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
فقط لطفا سن تون رو بمن بگید. و رشته تحصیلی تون. مرسی.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
١
٠
علوم تجربی ، 15 ساله از مشهد!!
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
چقدر کم کم منتشر می کنین اینجوری که آدم تا گرم میشه سرد میشه یه هو :|
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
دیگه شرمنده تونم... به ما گفتن بهتره یه چنین داستانی رو پارت به پارت بذارین، تازه اینا پارتاش به نسبت طولانیه!! به هر صورت، شرمنده خانم هاچ! :))
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
پ.ن: ضمنا شما هم کم کاری می کنین ها، خانم هاچ!! شما که اینقدر تو جیم فعالین، یه مقدار کارشناسانه تر هم نظر بدین جای دوری نمیره که!! + بازم :)
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
من در حدی نیستم که بخوام مثل کارشناس های متخصص نظر بدم اما وقتی ده خط ده خط منتشر میشه از من انتظار نقد یا تعریف نداشته باشین!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
شیش قسمت منتشر شده، بازم نظر جامع ندارین؟ اوکی، مرسی واسه پی گیریتون. پ.ن: شکسته نفسی نفرمائین دیگه!
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
من نخبه که نیستم که هر قسمت که منتشر میشه قسمتای قبل مو به مو یادم بمونه که در ارتباط با هم بخوام نظر بدم! هنوز هم در رمان اتفاق خیلی تازه ای نیفتاده. ان شاء الله عمیق تر که بشه اگر عرضی بود خدمتتون می رسونم.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
هاچ راست میگه... حالا کارای هاچو نمیدونم اما من به شخصه یک عالمه کار رو سرم ریخته اونقدر که هر ثانیه واسم طلاست!نمیتونم بیام و به جای مقاله انگلیسی،داستان ها رو مو شکافی کنم...هزارررررر تا مطلب تو این سایت هست اونوقت من اگه بخام همه رو مو شکافی کنم که.....بیشتر نظرات من جنبه ی تقدیر داره....
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
در جواب خانم ها هاچ و جعفر پور: پس هیچی... :)) همین که کامنت میذارین (یعنی مطلب رو می خونین) دست شما مرسی.
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
نظر خانم جعفرپور و من خیلی باهم فرق داشتا!!!!!!!!!!!!!!!!!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٤
١
٠
اشکال نداره ول کن هاچ تو بگزر!(@!)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
داستان جدیده؟؟؟
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
١
٠
نه!! نوشته قسمت ششم که!!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
خانم جعفرپور!! معلومه خیلی با دقت کارای بنده رو دنبال می کنین! مرسی! :))) :(
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٣٠
٢
١
من نمیتونم باور کنم یک پسر 15ساله انقدر داستان نویسیش خوب باشه....دلیل و مدرک....کو؟
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
١
٠
به جان جیم راست میگم! دلیل و مدرکش هم این که الان که دارم مطلب رو می نویسم، کیفم که هنوز کتابای امروز توشه، کنار دستم رو تختم افتاده... امروز زنگ اول زیست داشتیم با آقای لعل، که یه چیزایی راجع به فصل دوم ( درون سلول ) درس داد، زنگ دوم ریاضی آقای معینی مبحث تابع رو شروع کرد، زنگ سوم فیزیک آقای دوراندیش ادامه ی بخش سینماتیک رو درس داد و زنگ آخر هم که جغرافیا بود راجع به یه سری چیزایی که متسافانه هیچ سررشته و علاقه ای بهشون ندارم.... از این صادقانه تر نمی تونستم جواب بدم، امیدوارم قانع کننده بوده باشه!!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
٢
٠
پ.ن: متسافانه = متاسفانه !
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٢
١
بیخیال این مساله سن و نویسندگی بشید! مثبت نگاه کنید به قضیه دوستان.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠١
٣
١
مثبت نگری نیست، واقع نگریه آقای شمشیری! :(
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٢
٢
١
چه با استعداد!!!همین الان خبر دادن که جیم به بیمارستان منتقل شده....جونش در خطره!خخخخخخ
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٢
٣
١
:|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
من اگر میدونستم همچین چالشی بوجود میاد هرگز ذره ای اضافه تر حرف نمیزدم و توضیح نمیدادم. واقعا متاسفم که برای مسائل کم ارزش، دو نفر (آقای ادمان، خانم جعفر پور) چنین برای هم کلمات محبت آمیز بنویسند! لطفا دیگه تمومش کنید. من خودم رو مقصر این حرفها میدونم... . خدا میدونه و از ته دلم خبر داره که فقط و فقط و فقط صادقانه حرف دلم رو زدم. ماجراهای ویلیام هوک واقعا زیبا نوشته شدند و این بشدت قابل ستایشه. آقای ادمان صبورتر باشید و سنجیده تر کامنت بذارید. خانم جعفرپور، بگذرید لطفا. / این مطالب و نوشته ها برای هر کسی ممکنه اتفاق بیفته و هیچ نویسنده ای نمیتونه از واکنش مخاطب هاش پیش بینی ای داشته باشه. انشاالله آقای ادمان با انگیزه ای مضاعف به ادامه داستانها بپردازند و منتظر چاپ کتاب هاشون هستم مشتاقانه؛ و خانم جعفرپور هم علاوه بر ادامه راه نویسندگی و ادبیات، همچنان دندان پزشکانه(!) به طرف هدف والایی که دارند گام بردارند. برای تحلیل مفصل بزودی به سراغ متن های تک تک دوستان خواهم آمد! اول هم از همین خانوم جعفرپور شروع میکنم! همین امشب!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٣
٣
٠
آقای شمشیری، از اینکه همراهی کردین، واقعا سپاس گزارم! قصدمم ناراحت کردن کسی نبود و اگه اینطوری شد، عمدی در کار نبود؛ شاید یه مقدار بد نوشتم... راستم می گین... خانم جعفرپور، من پوزش می طلبم و امیدوارم حواسم باشه که از این به بعد، قبل از پاسخ به کامنتا، یه مقدار بیشتر تجزیه تحلیلشون کنم واسه خودم. مرسی که کامنت گذاشتین :)))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٤
١
٢
من دیگه نظر نمیدم........:_____
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٣٠
١
٠
خدا قوت و شب بخیر. عرض کنم که چنانچه این داستان رو از اینترنت گرفته باشید و اینجا برای بقیه بازنشر میکنید یک اشکال کوچک وارد هستش و اون هم اینه که باید حتما نام نویسنده رو ذکر کنید حتی اگر گمنام و دور افتاده باشه. من تا حدودی این لحن ترجمه رو میشناسم....و همونطور که قبلا هم عرض کردم بهرحال برای حوصله و پشتکاری که برای تایپ و انتشارش به خرج میدید کارتون قابل ستایشه اما خب با نام بردن از نویسنده هم چیزی از ارزشهای کار زیبای شما؛ که به اشتراک گذاشتنِ یک داستان جذاب برای بقیه است کم نمیکنه.... اما،.................... اما من با نگاهی کاملا مثبت اینطور فرض میکنم که اینها تماما دست نوشته خودتون هستند و از هزارتوی ذهن کنجکاو و مستعد شما بیرون اومدن. حال با این پیش فرض تحلیلش میکنم: با توجه به سن شما این قلم و دایره واژگانی چنین گسترده و تسلطی چنین بینظیر به اسامی، ادبیات و نحوه گفتارِ محاوره ی جغرافیایِ داستان، بسیار آرمانی و ایده آل و عالیه. این نشون میده شما بسیار بیشتر از حد متوسط مطالعه دارید و بسیار علاقمند به این سبک نوشتاری و محتوایی هستید. معمولا ژانرهای پلیسی در فرمت سوم شخص یا دانای کل بسیار توصیفی و پیچیده میشن که درآوردنش کار سختی خواهد بود. اما شما با هوشمندی زاویه اول شخص رو انتخاب کردید که در جای لازم به ناظر هم تبدیلش میکنید. این لاین عوض کردن های زاویه نوشتاری شما بسیار حساب شده و ظریف اند. واقعا متعجب شدم از اینکه عزیزی به سن و سال شما چنین تسلطی به فرم داره. ببینید...؛ به محتوا کاری ندارم. هر مخاطبی ممکنه یه جوری با یکی از کاراکترها همذات پنداری کنه و یا بطور کل از یک پایان خاص خوشش بیاد که مخاطب دیگری برعکسش باشه. مثلا کشته شدن آقای ایکس در پایان قسمت سوم شاید برای یک خواننده شما جذاب و برای دیگری آزار دهنده باشه. پس اصلا کاری به محتوی و خط روایت ندارم. چون تا همین اندازه ای که من خوندم شما خیلی خوب شخصیت پردازی داشتید، هدف گذاری کردید، مانع تراشیدید و ننتیجه گرفتید. پس به خط داستان کاری ندارم که البته بنظرم کم نقص و خوب میاد. اما از لحاظ فرم صرفا عرض میکنم که سبک نوشتاری بسیار سختی رو انتخاب کردید که موفقیت آمیز هم بوده و تا اینجا خوب از پسش براومدید. اسامی انتخابی شما برای شخصیت ها بسیار فکر شده و خوب و بجا است. (با توجه به معانی فارسی شون و نقشی که دارند منظور منه) موقعیت ها رو خیلی خوب پیش پای شخصیت ها بوجود میارید و گره ها به موقع بسته و باز میشن. جغرافیای داستان حساب شده و سنجیده پیش میره و شخصیتها خیلی خوب کنار هم قرار گرفتند و به اصطلاح روی کار سوار شدند. دیالوگ نویسی که اوج کار شماست. دیالوگهایی بسیار بی نقص گذاشتید. که با فرهنگ و تاریخچه کاراکترها کاملا انطباق دارند. مخلص کلام اینکه: چیزی که من خوندم چیزی فراتر از یک نوشته معمولی از یک نویسنده 15 ساله است. مگر که در مورد سن تون شوخی کرده باشید یا اینکه: شما یک نابغه باشید. که امیدوارم اینطور باشه. دست مریزاد و خسته نباشید. به مطالعه ادامه بدید و هیچگاه از نوشتن غافل نشید. امیدوارم یک روز شما رو در مدارج بالا ببینم و در اوج قله های موفقیت. سعی کنید درگیر حواشی نشید. با تعریف ها و تمجید ها مغرور نشید. با انتقادها هم جبهه نگیرید و سعی کنید با هر آجری که بطرف شما پرتاب میشه یک دیوار مستحکم بسازید. همیشه همه جور نظری در بین خواننده ها و مخاطبین ممکنه وجود داشته باشه. باید سعه صدر داشته باشید و پرحوصله برخورد کنید. آفت استعداد؛ غرور و عجله و بی نظمیه. این سه عامل رو همیشه در نظر داشته باشید. براتون بهترین هارو آرزو میکنم. یا حق.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
١
٠
و در تائید حدس شما، بله، فکر می کنم به نسبت اغلب هم سن و سالام، ( توجه داشته باشید: اغلب ) کتابای زیادی خونده باشم... ولی خوشبختانه هنوز صد میلیون تا کتاب قشنگ دیگه واسه خوندن هست، خیالم راحته که تا آخر عمرم از کتاب چیزی کم نمیارم!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٣٠
١
٠
سلام: نقد جناب شمشیری عزیز کامل و بدون کم و کاست بود.دست مریزاد وسپاسگزارم و خوشحال از اینکه در جیم به دوستان دانایمان اضافه شده و تخصصی مسائل بررسی میشه.زنده و پاینده باشید.برای نویسنده هم آرزوی بهترینها را دارم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
خوشحالم ادمان عزیز. پس این مطلب به قلم خودتون بود؟ موفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
لطف دارید جناب حسنی. شایسته واژه دانا که نیستم... اما خب حوزه تخصصی منه، بهر حال روزی 14ساعت چه برای درآمد و پول و چه برای دلم می نویسم.. . مرسی.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
یه کامنت اختصاصی واسه ی شما آقای شمشیری که این همه وقت گذاشتین واسه داستان اینجانب؛ مرسی که کار رو از دید منتقدانه نگاه کردین، و امیدوارم که در آینده بتونم هرچه بیشتر از نظرات خوب شما و امثال شما که تجربه ی زیادی در عرصه ی نوشتن دارن، بهره بگیرم. :)))))))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٢
٢
٠
خداوندا از این نظرا به مطلب های ما نیز عطا کن!آمین!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٢
٢
٠
آره، آقای شمشیری از معدود افرادی هستن که حداقل، ثابت کردن که وقت هم میذارن رو مطلب (شاید بقیه م میذارن، الله اعلم!) ایشالا که تعداد اینجور افراد در سایت، تصاعد هندسی داشته باشه! :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
جالبه... موفق باشی همیشه.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
ما که گلومونو پاره کردیم آقای شمشیری، اونایی که قبول نکرده ن، بزودی ( احتمالا تو شونزده، هفده سالگیم البته ) کتاب خودمو واسشون امضاء می کنم و واسشون پست می کنم، به همراه یه شاخه گل! مرسی که به موضوع اهمیت میدین. :)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٢
٢
٠
پسرم من پیر شدم شما هنوز جوونی من از دست این استادا چروک شدم تو هنوز نوجوونی من از تو میپرسم آیا تیکه انداختن به یک پیرزن کار خوبیست؟؟؟خوب است که ما نیز بیاییم و در مطلبت تیکه بیندازیم؟پسر ها شما را به خاطر نویسندگی مسخره نمیکنند آیا؟ما که دختر بودیم مسخره میکردند میگفتند سوسولی!....امیدوارم دوستانت از آن با جنبه ها باشند....
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٢
٢
٠
اتفاقا خانم جعفرپور شما چون دانشجوی دندون پزشکی هستین، من احترام ویژه ای واسه شما قائلم، هیچ تیکه ای هم به هیچ شخص خاصی ننداختم. بعلاوه، خوشبختانه من تا حالا خیلی توی جمع نوشته هامو خونده باشم، انشاهای دبستانی م در همون دوره بوده که اتفاقا اونا همیشه مورد تقدیر معلم و استاد بوده ان. دیگه اینکه دوستای شما چجوری بودن رو من نمیدونم!! :)))
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
٢
٠
اینم لینک اون متنی که تو کامنت قبلی نوشتم؛ پروفایلمه تو سایت دمنتور: http://www.dementor.ir/posts/author/odin
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٣٠
٢
٠
چون یادم نمیاد تو دو تا کامنت قبل گفته باشم یا نه، اضافه می کنم که بله، داستان گردن بند آدامز نوشته ی شخص خودمه و در حال حاضر همزمان، روی چهارتا داستان دیگه هم از ویلیام هوک دارم کار می کنم که حتا شاید یه روز به صورت کتاب هم بیان بیرون؛ اون چهارتا داستان دیگه اسماشون ایناست: آینه ی شکسته، سکه ی گم شده، قتل در یورک، بادبادک آبی.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
آخه لحن ترجمه برام بسیار آشناست... موفق باشی برادر.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠١
٢
١
عرض کردم ترجمه نیست، این اثر کار خودمه آقای شمشیری!! مثه که پاسخ های ما کسی رو قانع نکرده!! میشه یکی روش اثباتش رو بگه؟؟ :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
عرض کردم آشناست. نگفتم که الزاما کار خودتون نیست. توی اون تحلیل مفصل براتون نوشتم که فرض رو بر این گرفتم که دست نوشته خودتونه و بسیار تبریک هم گفتم و خوشحال هم شدم و آرزوی موفقیت هم کردم!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
آخرش مینوشتین شخص خانم جعفرپور بهتر نبود؟برای منم آشناس!نه یادم اومد نباید بگم نکنه کسی...
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٢
٢
٠
:) + ؟ = اینجانب پس از قرائت این کامنت.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
لینک وب صادق زاده رو یادم رفت: http://highscool.mihanblog.com/post/148
یوسف
یوسف
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
من که حرفاتو باور می کنم. آیکون گل + :)))))
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
:))
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
:)....کامنتا خیلی طولانی بودن گفتم از خسته گی در بیاین
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
منظورتون چی بود؟ + :))
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/٠٣
٢
٠
منظورم کامنتای اقای شمشیری بود.....این :) واسه رفع خستگی بود
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٣
١
٠
مرسی زهرا خانم. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
احسن به شما. به این میگن یه حرف حساب در رابطه با سن شما. حالا دیگه قطعا هیچ عزیزی به سن شما شک نمیکنه. اشکال نداره دوست من. صبور باش و با حوصله به همه احترام بذار. گذشت زمان همه چیز رو حل میکنه. فکرت رو درگیر این مسائل نکن و فقط مطالعه بیشتر و نوشتن بیشتر و بیشتر و بیشتر. سربلند باشی.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٢
٠
٠
........جه غلطی کردم.....بهتره نظراتمو تو دلم نگه دارم شاید نویسنده خوشحال تر بشه باشه منم فقط در حد تعریف حرف میزنم....
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٢
٢
٠
من نمیدونم این چیه که گذشت زمان حتما باید همه چی رو حل کنه؛ و واقعیت اینه که من ذهنمو درگیر مسائل نکرده م، فقط فکرشم نمی کردم که تو سایت جیم هم از اینجور خبرا باشه، که اعتراف می کنم در این مورد، اشتباه کردم. حالا مسئله ی خاصی هم نیس، شما که پشت مایین آقای شمشیری!! چشم، قبل از اینکه اینو بگین هم قصد داشتم هرچه بیشتر بنویسم و حالام که شما گفتین، عزمم راسخ تر شده ( خیلی جوگیر! ).- واسه جمله ی آخرتونم مرسی، شما هم همین طور!!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٢
٣
٠
خانم جعفرپور، اینجور که می نویسین، خیلیا فکر می کنن که ما انتقاد ناپذیر و بچه ایم... حال آنکه نقطه ی عکس این مطلب در مورد من صادقه (اینم یه تعریف از خود) - شما هم که من گفته بودم نقد کنین، بعدش نگفتم که نکنین! فقط واقعیتش شک کردن راجع به سنم، به مدت دو ساعت دیشب حرص منو درآورد که اونم به خاطر سنه، سریع جمع و جورش کردم. نه، شما بد هم بگین، ولی راجع به آنچه گفته شده و بیان نموده شده، نه درباره ی آنچه که حدس می زنین! آنچه که حدس می زنین رو لطفا در مطالب گذشته تر بذارین که من جواب شبهه ی شما رو بدم، و از مطلب خودم هم ضد تبلیغ نشه. و مرسی واسه پی گیریتون؛ تا حدودی میدونم یه دانشجو دندون پزشکی چ قدر سرش شلوغه. :))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٤
٠
٠
:)))) بعله تازه من هی از وقتم میزنم میام1! نظرتونو کامل نخوندم ولی برام یه سوال بود که آا واقعا شما نوشتین که جواب رو گرفتم.....
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
من اگر میدونستم همچین چالشی بوجود میاد هرگز ذره ای اضافه تر حرف نمیزدم و توضیح نمیدادم. واقعا متاسفم که برای مسائل کم ارزش، دو نفر (آقای ادمان، خانم جعفر پور) چنین برای هم کلمات محبت آمیز بنویسند! لطفا دیگه تمومش کنید. من خودم رو مقصر این حرفها میدونم... . خدا میدونه و از ته دلم خبر داره که فقط و فقط و فقط صادقانه حرف دلم رو زدم. ماجراهای ویلیام هوک واقعا زیبا نوشته شدند و این بشدت قابل ستایشه. آقای ادمان صبورتر باشید و سنجیده تر کامنت بذارید. خانم جعفرپور، بگذرید لطفا. / این مطالب و نوشته ها برای هر کسی ممکنه اتفاق بیفته و هیچ نویسنده ای نمیتونه از واکنش مخاطب هاش پیش بینی ای داشته باشه. انشاالله آقای ادمان با انگیزه ای مضاعف به ادامه داستانها بپردازند و منتظر چاپ کتاب هاشون هستم مشتاقانه؛ و خانم جعفرپور هم علاوه بر ادامه راه نویسندگی و ادبیات، همچنان دندان پزشکانه(!) به طرف هدف والایی که دارند گام بردارند. برای تحلیل مفصل بزودی به سراغ متن های تک تک دوستان خواهم آمد! اول هم از همین خانوم جعفرپور شروع میکنم! همین امشب!
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٨/٠٣
٢
٠
صلوات..........
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
١
٠
آی زنده باشی خواهر جان! الهم صلی علی .........! شاد باشید همیشه.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٨/٠٣
٢
٠
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. شرمنده ی همه ی دوستان عزیزم اگه ناراحت شدن، حقیقتا قصد نداشتم هیچکسی ناراحت بشه! (به زبان ساده تر، بچگی ما رو ببخشین دیگه، هرچقدرم داستانام اوکی باشن، خودم هنوز کار داره تا کاملا بتونم فرق شوخی و جدی بین حرفهای آقایان و بانوان رو بفهمم - خانم جعفرپور، کامنت آخرم اینکه من از شما عذر می خواهم!!) - تمام!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٤
١
٠
هن هن هن ای وای! اشکال نداره وقتی با جو آشنا شین......خب ولش کنین صلوات واقعا! ایننظرو نمیخاستم بدم ولی فکر کردم که فکر کردین من ندیدمو یک موقع ناراحت بشید و این که به خاطر مسائل کوچیک نباید جدل کرد.من ناراحت نمیشم...اشکال نداره شما کم کم آشنا میشن با بقیه.
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
آهااااان، الان داره جذاب میشه، خوب نوشتید تا الان.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
مرسی :))) نقدای خودمو البته در پست آخر فراموش نکنین. راجع به این، حرف دارم. مرسی واسه کامنتتون دوباره :))))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨