تو که انتظار را یادم دادی...
یک عاشقانه...

تو که انتظار را یادم دادی...

نویسنده : وبگردی

آیا من همیشه عاشقت بوده‌ام؟ نه! اصلا عاقلانه است که من همیشه عاشق باشم؟ همین‌طور یکریز و یک نفس؟ معلوم است که نیست! اگر می‌خواستم همش عاشق باشم بالاخره یک روزی از نفس می‌افتادم، کم می‌آوردم و همین‌طوری که نفس‌نفس می‌زدم، می‌گفتم «آقا من دیگه نیستم، خدافظ!» و درحالی که برایت آرزوی خوشبختی می‌کردم، دست تکان می‌دادم و وسط‌های جاده تک و تنها ولت می‌کردم.

من آدم آینده نگری هستم، خودم را هم خوب می‌شناسم، من آدم یک نفس عاشق بودن و جان باختن و کور شدن و غیر از معشوق هیچ‌چیز و هیچ‌کس را ندیدن نیستم. برعکس! از وقتی برای اولین‌بار دلم لرزید و عاشقت شدم بیناتر شدم، اول از همه عیب و ایرادهایت را دیدم، فکرم را به کار انداختم و پیش خودم حساب و کتاب کردم ببینم کدام کفه ترازو سنگین‌تر است؟ علاقه‌ام به تو یا عیب و ایرادهایت؟ دیدم علاقه‌ام بیشتر است و دوباره عاشقت شدم، این دفعه اما محکم‌تر و بیشتر. اما قضیه به همین جا ختم نشد! نور شده بودی، سوی چشم‌هایم بیشتر و بیشتر می‌شد، می‌دیدم! همه را! بگذار یک چیزی را راست و حسینی به تو بگویم، نمی‌خواهم منت سرت بگذارم که آهای! من همه را بخاطر تو رد کردم، من بخاطر تو چشمم را به روی همه بستم، من تو را دیدم و دیگر هیچ‌کس را ندیدم! نه، بر عکس! من چشم‌هایم را خوب باز کردم، به همه هم خوب فکر کردم، از نوه شمسی خانم و پسر همسایه گرفته تا پسر فلان همکار مامان یا بابا و هم‌کلاسی‌هایم، به همه‌شان فکر کردم و نه به خاطر تو! بلکه بخاطر خودم «نه» گفتم. برای این‌که هیچ‌وقت هیچ منتی سرت نباشد. برای این‌که یک جوری دوستت دارم که نمی‌خواهم حتی زیر بار منت خودم بروی.

قبل از این‌که ببینمت سنگ بودم،هیچ وقت عاشق هیچ‌کس نشده بودم و قسم می‌خوردم که هیچ وقت هم نمی‌شوم. شده بود که از کسی خوشم بیاید اما واقعا عاشق نشدم. همه چیز به نظرم بی‌مزه و لوس بود، همه چیز خشن و زمخت بود، اما تو دلم را نرم کردی، تو مرا عاشق کردی، آن هم نه یک بار، نه دوبار، نه سه بار، هزار بار! عاشقت می‌شدم، نبودی، نمی‌آمدی، می‌نشستم پیش خودم هزار جور فکر و خیال می‌کردم، خدا و تو باید من را ببخشید، چقدر توی فکرم بهت تهمت زدم، چقدر خیال بد کردم، چقدر بد و بیراه نثارت کردم! می‌دانی؟ کمی هم تقصیر خودت بود، نبودی! نبودی که نگذاری من فکر و خیال به سرم بزند...

حتی گاهی کلا بی‌خیالت می‌شدم، سر خودم داد می‌زدم که: «احمق! اون نمیاد» یا آرام و ناامیدانه به خودم می‌گفتم: «بی‌خیال نمیاد!» یا ملتمسانه از خودم خواهش می‌کردم که: «بسه! بخدا نمیاد!» و بعد همه چیز را پاک می‌کردم، از همان لحظه اولی که دیدمت تا همین آخرین لحظه‌ای که بهت فکر می‌کردم، حتی این خواهش آخری را هم پاک می‌کردم، انگار که اصلا تویی وجود نداشته! بعد یکی را از همین دور و بر پیدا می‌کردم که عاشقش شوم، تمام تلاشم را می‌کردم که عاشقش شوم، بیشتر برای این‌که لج تو را در آورده باشم، چون اگر چه سعی کرده بودم همه چیز را پاک کنم، اما پاک نشده بود، همیشه یک هاله خاکستری رنگی می‌ماند و همیشه هم همین هاله کار دستم می‌داد. برم می‌گرداند به تو، دوباره عاشقت می‌شدم. این بار بیشتر از قبل! و این شد که عشق اولیه ناچیز من این همه رشد کرد و قد کشید، بخاطر نیامدنت، بخاطر نبودنت. ممنونم ازت بخاطر نبودنت...

===============

منبع:

http://alakipalaki8.blogfa.com/post/361

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٢٨
١
٠
..........هییییییییییی ممنون
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٢٨
١
٠
دل موضع صبر بود و بردی!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٨
١
٠
سلام: بسیار عالی بودانشاء ا... که انتظار به سر آید.متشکرم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
بسیار عالی و صادقانه و زلال.
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨