چوبِ خدا / داستان کوتاه

چوبِ خدا / داستان کوتاه

نویسنده : k_shamshiri

دنده را چاق کرد، شیشه‌ها را بالا داد، کولر ماشین را روی زیادترین درجه‌اش گذاشت و پایش را از روی کلاچ برداشت وحرکت کرد. مثل همیشه حوصله کمربند را نداشت. نگاهی به یادداشتِ روی صفحه کیلومتر انداخت: مدرسه ریحانه، شوید وگلپر، قبض گاز... بقیه‌اش را نخواند و نگاهش را برگرداند روی خطِ سفیدِ وسط جاده. مسیر هر روزش همین بود، از خانه‌های سازمانی شرکت نفت تا نزدیک به عوارضی؛ سرویس مدرسه سه خانم معلم شده بود برای جبران اقساط همین ماشینی که با هزار زحمت خریده بود و انداخته بود زیرِ پایش برای مسافر کشی و آژانس. البته باز هم ناراضی بود و هر شب بعد از اتمامِ کارش و رسیدن به منزل کلی غرولند بارِ زن و بچه‌اش می‌کرد که: «برقِ اون اتاق چرا روشنه ریحانه؟ چای ظهر که هنوز رنگ داشت چرا ریختیش زن؟  خب اون پنجره رو ببند که بادِ این لامصب بمونه تو این خراب شده دختر!  اصلا کی گفته از الان واسه این یه الف بچه بری تند تند بلور کریستال بخری از اکبر وانتی؟ اوووو .... حالا کو تا خواستگاراش » و بعد هم چهار لقمه خورده نخورده سرش را می‌کرد زیرِ پتو و خروپفش هفت آسمانِ خدا را نشانه میگرفت.

فاطمه خانم بنده خدا هم که تازگی‌ها کارِ هر شبش شده بود همین که قبل از خواب می‌رفت دم در و با دستان خودش قفل‌های هرچهارتا درِ پراید صفرکیلومترِ مظفر را چک می‌کرد و برمی‌گشت به رختخواب. بقول ریحانه: «این بابای ما هم حواسِ درست و حسابی نداره‌ها! بهش گفتم مدادِ ب6 بخر، رفته شش تا بِه خریده!» و بعد هم کِرکِر می‌خندید. فاطمه خانم هم نگاه چپی به او میکرد: «وا! نگی جلو در و همسایه، فکر می‌کنن جدی جدی اینطوریه بابات! زبون به دهن بگیر بچه! کِی بنده خدا اینطوری کرده؟»

اما ... اما امشب حال و هوای این خانه طور دیگری بود. مظفر خروپف نمی‌کرد. زیرِ پتو ازین شانه به آن شانه می‌چرخید و هر از گاهی پایش را می‌داد بیرون و باز با پای دیگرش پتو را می‌کشید روی آن یکی. این‌طرف‌تر ریحانه توی رختخوابش نشسته بود و زل زده بود به صفحه تلویزیون و تکرار سریال دیشب را نگاه می‌کرد. فاطمه خانم هم بنده خدا وسط این دو نشسته بود و گردنش را به طرف دخترش کج نگه داشته بود: «مطمئنی درد نداری مامان؟ کی ازت عکس گرفت؟ دکتر بود؟ » کمی سکوت میکرد، لب می‌گزید، ذکری می‌گفت و باز آرام زیر لب ادامه می‌داد: «باز خدارو شکرکه مرد بود! خیر ببینه! اتفاقه دیگه بنده خدا مقصر که نبوده ... اگه رفته بود چه خاکی باید می‌ریختم سرم؟! راستی اون زانوت دیگه درد نمیکنه؟» و خودش را کشاند جلوتر نزدیک کمر ریحانه و شروع کرد به ماساژ دادن زانوی این وری دختر. مظفر هنوز بیدار بود. معلوم بود از نفس نفس زدن زیرِ پتویش. فاطمه رفت نزدیک‌تر به شوهرش و در حالی که سعی داشت گوشه پتو را بالا بزند، پرسید: «حالا مطمئنی افتاد زمین؟ شاید اشتباه دیدی!» و بعد برای این‌که آخرِ شبی آرام ترش کند ادامه داد: «فردا اولِ صبح هر طور شده میرم درستش میکنم امید به خدا ... غصه نخور مرد!» و باز طاقت نیاورد و حرصِ دلش را با این یکی جمله آخر خالی کرد روی مردش که ترسوتر از یک بچه دوساله سرش را کرده بود زیرِ پتو: «آخه به چی فکر کردی که وانستادی مردِ حسابی!؟ انصافت کجا بود اون لحظه!» بعد گوشه پتو رارها کرد روی سرِ مظفر و چرخید سمتِ ریحانه: «خدا خیرش بده ریحانه! اگه نرسونده بودت درمونگاه الان معلوم نبود ...»

یکهو مظفر سرش را بالا آورد و پرید وسطِ حرفِ زنش: «بس کن دیگه زن! یکساعته اینجا نشستی و آیه یاس میخونی! اونم مثِ ریحانه ام ... ترسیده بودم به علی قسم! ترسیده بودم بابا! خانوم معلما که پیاده شدن حواسم رفت به کاغذ هایی که جاگذاشته بودن رو صندلی. دنده عقب گرفتم که برگردم که ناغافلی صدای جیغ شنیدم ... دیدم کسی دورم نیس ... از آینه بغل فقط کیفش دیده میشد طفلکی ... که دیگه گذاشتم یک و دو و سه... » پتو را کامل کنار زد از رویش و چهار زانو نشست جلو زن و بچه‌اش. سرش را بالا گرفت و خیلی قاطع ادامه داد: «اصلا فردا خودم میرم، ... لازم نکرده! دنگم نرم! فقط دعا کن تنِش سلامت باشه بچه مردم... مث دخترم میمونه چه فرقی داره ...» کمی خودش را نزدیک‌تر کرد به صورت ریحانه: «گفتی پیکان بود بابا؟ سپراشون سفت تر از این پرایدهاست ... خدا بهمون رحم کرده ها ...! واقعا مرد بود ... دمش گرم!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
سلام ... تشکر عالی بود
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
ممنون به خاطر ایمن مطلب خوب کامران خان :)
راتا
راتا
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
زیباوجالب:)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
مطلبتون خیلی عالی بود ممنون .
admincheh
admincheh
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
خوبه که پایانش تلخ تر ازین نشد ، کم پیدایین حسابی !
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
قشنگ بود،ممنون
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
دلمان بی اندازه برایتان تنگ شده استاد شمشیری. پوزش که فرصت نمی کنیم عرض ادبی کنیم.
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
کجایید جناب شمشیری ؟ جاتون خالیه :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
...داریم دیگه...خدا بهمون رحم کنه...هیچ معلوم نیست هر کدوم از ما تومقعیت مشابه کدوم راهو انتخاب میکنیم :/
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨