احتمالا بیست و سه یا بیست و چهار روز پیش بود. به سه شنبه یا چهارشنبه بودنش شک دارم؛ باران ملایمی می‌بارید و شروعِ خردادی پر باران را نوید می‌داد. از پمپ بنزین که خارج شدم در حالی که مشغول جاسازیِ کارت سوخت داخلِ کیفِ محافظ مخصوصش بودم راهنمای چپ را زدم و آرام وارد خیابان اصلی آبکوه شدم. رادیو ورزش در حال پخشِ  برنامه‌ای در رابطه با جام جهانی فوتبال برزیل بود و گزارشی را از اردوی تیم ملی‌مان ارائه می‌کرد. همان‌طور که گوش می‌دادم و در خیالات خودم غرق بودم و برای حساب و کتابِ موجودیِ جیبم بعد از پرداختِ چهل هزار تومانِ ناقابل پولِ بنزینِ دقایقی قبل جمع و تفریق می‌کردم، صدای جیغ و داد و شادی کودکانه‌ای مرا متوجه خودش کرد. شیشه را پایین دادم و به سمتِ چپم که نگاه کردم؛ دیدنِ موتورسیکلتی نه چندان سرحال و مدل بالا در چند سانتیمتری صورتم در حالی که قارقار اگزوزش هم گوش فلک را کر می‌کرد و زن و شوهری به همراه دختر و پسرشان سوار بر آن بودند شوکه‌ام کرد! چیزی نمانده بود تا به آیینه بغل ماشین من برخورد کنند. جالب این‌که خیلی خونسرد و حق به جانب خانوادگی آوازه خوانی می‌کردند و پدر علاوه بر هدایت موتور، رهبر گروه هم بود و از همه بلندتر با بچه‌هایش هم صدایی می‌کرد!

چهار نفر سوار بر موتور سیکلتی که فقط برای حداکثر دو نفر طراحی و ساخته شده بود و این یعنی تاختنی چهار نعل و داوطلبانه به سمتِ حادثه. بچه‌ها که تقصیری نداشتند، پسرش تقریبا شش ساله با معصومیتی در چهره‌اش روی باک نشسته بود و دختر، حدودا دوازده سیزده ساله بین مادر وپدرش. تقاطع خیابان کلاهدوز را که عبور کردیم، آن‌ها بر سرعت‌شان افزودند و جلوتر از من حرکت می‌کردند. بارش باران بر لغزندگی سطح آسفالت خیابان‌ها افزوده بود و من بر اساس وسواس همیشگی‌ام سعی داشتم فاصله طولیِ بیشتری را نسبت به آن‌ها رعایت کنم اما این همه ماجرا نبود... اتفاق وحشتناکی دقیقا در مقابل چشمان من افتاد که حتی از تکرار کردنش هم هراس دارم. اتومبیل پراید سفیدرنگی بسیار با احتیاط و بعد از استفاده از چراغ راهنمایش قصد خروج از پارک حاشیه خیابان را داشت، تقریبا بخشی از سپر جلویش را از پارک خارج کرده و در حالت موربِ خیابان اصلی ( و مسیر عبوری موتورسیکلت و من) منتظر فرصتی مناسب برای خروج از پارک بود.  مردِ  بی احتیاطِ موتورران آن‌قدر از فاصله نزدیکِ به سپرِ پراید عبور کرد که قسمت پایین چادر همسرش به گلگیر و سپر قلاب شد و ... چشمتان روز بد نبیند، مادر خانواده که از موتورِ در حالِ حرکت به پایین کشیده شد بماند، دختری که بین او و شوهرش نشسته بود هم تعادلش را از دست داد و سقوط کرد روی کاپوتِ جلوی ماشین؛ موتور هم که پدر و پسر هنوز سوار بر آن بودند پس از طی چندمتری تلوتلو خوران بر زمین افتاد و ... 

تنها کاری که توانستم در آن چندصدم ثانیهِ وحشتناک انجام دهم این بود که دو دستی فرمان را چسبیدم و چشم‌هایم را بستم و با تمام قدرتم پای راستم را بر پدالِ ترمز ماشینم فرود آوردم. بستن چشمانم غیر ارادی بود و از سرِ ترس. ماشین پشت سرش بودم و نمی‌خواستم و نباید از رویشان عبور می‌کردم.

لحظات سختی بود. ماشینم با جایی برخورد کرد و با کمک ترمزی که فشرده بودم متوقف شد اما من جرات باز کردنِ چشمهایم را نداشتم؛ اتومبیل من با همان پراید بخت برگشته برخورد محکمی کرده بود و پای راست دختربچه هم بین دو گلگیر ماشین‌هایمان خرد شده بود. مرور دوباره‌اش همان اندازه تلخ کامم کرد که همان روز شده بودم.

دیروز عصر مطلع شدم از بیمارستان مرخص شده‌اند. دخترک بیچاره و بی‌گناه یک پایش را از دست داد. مادرشان هم هر دو دستش در آتل و گچ؛ پدرِ سهل انگار، کتف راستش از جا درآمده و جراحی کرده است. تنها بازمانده سالمِ حادثه پسر شش ساله‌شان است که از شنیدن حتی صدای موتورسیکلت هم می‌زند زیرگریه. و این میان من و راننده پراید هم تا دل‌تان بخواهد دوندگی و رفت و آمد به بیمه و اداره پلیس داشتیم. واقعا چه موقع قرارست فرهنگ استفاده صحیح از موتورسیکلت، این اجل‌هایِ معلقِ دوچرخ، در وجود ما نهادینه شود؟ تلخی آن سه شنبه یا نمی‌دانم چهارشنبه لعنتی را هنوز زیر زبانم احساس می‌کنم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
سلام....بسیار خوب....برادر...براتون ی پیام به ایمیلتون گذاشتم...لطف کنید پاسخش رو برام ایمیل کنید. ممنون میشم....
احیائی
احیائی
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
سلام . بلا دور باشه ان شاءالله ... والا یه مدت که خیلی پیگیر بودن این جرایم موتور سیکلت ها رو ... الان باز ... متاسفانه همین طوریه اکثر موتورسوارها واقعا بی احتیاطی می کنند حالا این وسیله به اندازه کافی محافظت و امنیتش کم هست هم جون خودشون رو به خطر میندازن هم بقیه رو.
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
موتور از اون وسایلیِ که همینجوریش خطرناک هست به اندازه کافی که حداقل استفاده رو ازش ببرند، اما من در عجب که چطوری بعضی ها تو شرابط جوی بد که برای ماشین چهار چرخش خیلی خطرناکه، با این وسیله 2 چرخ راه میفتن تو خیابون ها!! واقعا بی فکری محضِ به نظر من.
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
یکی از آشنایان دورمون، یک پسر جوون، سوار موتور دوستش، برخورد به کامیون، تصادف، و فلج شدنش...
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
من از موتور بیزارم
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
منم همین طور
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
از هر چیزی باید درست استفاده کرد موتور بد نیست خیلی هم مفید میتونه باشه این اشتباه نادرست از موتور که بده
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
برادر من ده سال موتور سواری میکرد هیچ سانحه ای هم نداشت راکب باید راکب باشه و اصول ایمنی رو رعایت کنه. دست مریزاد مث همیشه عالی نوشتین جناب شمشیری
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
به ندرت سوار موتور دوستان شدم و همین دفعات کافی بود که دیگر هیچ وقت سوارش نشوم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
موتور سوارا تو خیابون از عزراییل ترسناک ترن واسه راننده ها :|
kianaz
kianaz
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
از موتور متنفرم چون تو ادم هاي زيادي رو ديدم كه باهاش تصادف كردن و ... قشنگ بود عالي با طعم پرتقالي^__^
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
چی میشه گفت :/
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤