خط عابر پیاده/ داستان کوتاه

خط عابر پیاده/ داستان کوتاه

نویسنده : k_shamshiri

چند دقیقه بیشتر به پایان کلاس نمانده بود و قصد درس دادن نداشتم. بچه‌ها را آزاد گذاشته بودم و هرکدام از هر دری صحبت می‌کردند. آرمین از رفتنش به خط تولید کارخانه رب گوجه فرنگی شوهرخاله‌اش می‌گفت. سعید که از همه قد بلندتر بود و آخرِ کلاس می‌نشست از سقوط پسر عمویش از روی داربست حرف می‌زد. بابکِ ریز نقش با آن عینک ته استکانی جذابش از امکاناتِ ماشینِ آخرین مدلِ همسایه طبقه بالایی‌شان به بقیه اطلاعات می‌داد. من هم به حرف‌های‌شان گوش می‌دادم و بعضی‌ها را تایید می‌کردم و برخی اوقات هم نظر مخالفم را می‌گفتم. یکی از پسرها بحث را کشاند به موضوع شغل پدرش که نقاشِ پیمانکارِ شهرداری یکی از مناطق بود. برخلاف اغلب دانش آموزان که با آب و تاب و افتخار از خاطرات یا دیده و شنیده‌های‌شان حرف می‌زدند، احمد خیلی با طمانینه و مِن و مِن تعریف می‌کرد. از این‌که همیشه دست‌های پدرش آغشته به رنگ‌های مختلف و لباس‌هایش بوی تینر و موادِ رنگی می‌دادند ناراضی بود. می‌گفت از یکی، دو ماه مانده به عید که همه نقاش‌ها و پیمانکاران مشغول رنگ آمیزی و تزئین جدول‌ها و حاشیه‌های خیابان‌ها و خط کشی‌های آسفالت‌ها می‌شون،د پدرش را نمی‌بیند تا لحظه تحویل سال نو. صبح که چشم‌هایش را باز می‌کند او رفته است و شب هم، زمانِ برگشتنِ پدرش خواب است. بقیه بچه‌ها با تعجب به حرف‌های او گوش می‌دادند. برای پسربچه‌هایی به سن و سال این‌ها هنوز مفاهیمی مانند جایگاهِ شغلی یا کارگری و کارمندی معنای خاصی نمی‌داد، لذا درک درستی از مکث‌ها و بغض پنهان احمد نداشتند. من که تابِ دیدنِ چهره مغموم این پسر و سکوت سنگین کلاس را نداشتم وسطِ حرفش پریدم و گفتم:

بچه‌ها حتما همه شما دیدید که رنگ آمیزی جدول‌های سیمانی و بتونی حاشیه بلوارها، پارک‌ها، فضای سبزها و یا نرده‌های کنار خیابون‌ها یا اصلا همین خط کشی وسطِ آسفالت‌ها یا خطوط عابر پیاده چقدر برای زیبایی شهر یا برقراری نظم و انضباط ترافیکی مهم هستند... پدر احمد فرد زحمتکش و هنرمندیه که برای ما و این شهر زحمت زیادی میکشه ...

تازه فک‌ام گرم شده بود و می‌خواستم از تاثیراتِ فلسفی تشعشعاتِ رنگ‌های فسفری بکار رفته در مبلمان شهری، بر افکار و اندیشه غبارگرفته بشرِ هزاره دومی حرف بزنم (چه واژه‌های پر طمطراقی تراویدند از ذهنم!) که زنگ خورد و دانش آموزان بدون در نظرگرفتن حرارت کلامِ من(!) پرشتاب و عجول کیف و کتاب‌هایشان را جمع کردند و حمله کردند به طرف دربِ خروجیِ کلاس! من مانده بودم با سرمای کلماتی که در دهانم یخ زده بودند. چاره‌ای نبود. اقتضای سنی‌شان ایجاب می‌کرد و باید خودم را تطبیق می‌دادم. من هم کیفم را برداشتم و راه افتادم به طرف درِ مدرسه. هنوز فقط یک قدم داخل خیابان گذاشته بودم که صحنه جالبی توجهم را بشدت به خود جلب کرد. پسر بچه‌های بازیگوش کلاسم که هر روز آنقدر پرهیاهو بطرف خانه‌های‌شان یا اتومبیل‌های خانواده‌های‌شان می‌دویدند؛ حالا همه در صفی منظم و مرتب در حال عبور از روی خط کشیِ عابر پیاده مقابل درِ مدرسه بودند. احساس خوبی داشتم. بر خلاف تصورم گویی نطق آتشینم موثر افتاده بود و از همه مهمتر این‌که احمد کناری ایستاده بود و با لبخندی حاکی از غرور و رضایت، نظاره گرِ عبور همکلاسی‌هایش از روی خطوط سفید عابر پیاده بود. حرف‌های من هم بود، اما یقین دارم این احمد بود که کار خودش را کرده بود و توصیفی صادقانه و کودکانه از شغل شریف پدرش تا مغز استخوان همکلاسی‌هایش نفوذ کرده بود و به راستی معلمی کرده بود در کلاسی که من با بیست و چند سال سابقه تدریس ادعایش را داشتم. چشمان مرا هم بازتر کرده بود. چقدر شهر زیباتر بنظر می‌رسید، بخصوص که می‌دیدم مثلا همین خط کشی‌های عابرین پیاده چقدر به جان بچه‌های مردم امنیت و آرامش هدیه می‌کنند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
زیبابود:)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
خط سفید متمایل به قرمز
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
خط های سفید مهم اند . فسفری ها هم مهم اند.. رنگ ها مهم اند برای اینکه خانواده ای بی نان نماند.. ممنون از شما آقای شمشیری . کم پیدا هستید جناب؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
سلام؛ مثل همیشه عالی و بدون نقص قلم زدید :)
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
آقای شمشیری چرا نیستین یه مدت ؟! از معدود کسایی بودین که همیشه نظر میدادین و نقد میکردین. :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
سلام:عالی بودجناب شمشیری.پاینده باشید.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
قشنگ و جالب بود ... :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات