پل / داستان کوتاه

پل / داستان کوتاه

نویسنده : k_shamshiri

دنباله چادر مادرش را محکم چسبیده بود و پشت سرش حرکت می‌کرد. کلی خرید کرده بودند و بارِ سنگینی به همراه داشتند. هر چند که برای فاطمه ذوق و شوقش بیشتر از وزنِ نایلون به چشم می‌آمد. با قدم‌های کوچکِ کودکانه‌اش پابه پای مادر می‌رفت بدون این‌که غر بزند یا احساس خستگی کند. حاشیه خیابان ایثارگران را که طی کردند رسیدند به تقاطع ابوریحان. مثل همیشه پر ازدحام و مملو از موتورسوارهای بی‌احتیاط. حاشیه‌های هر چهار طرف هم که در قرقِ تاکسی‌ها و شخصی‌های مسافربر بودند و عملا فقط دو باند از سه لاین اصلی خیابان قابل استفاده و تردد برای اتومبیل‌ها و اتوبوس‌ها باقی مانده بود! فاطمه لحظه‌ای ایستاد. چادر مادرش که دستش بود کشیده شد و او هم که متوجه توقفِ دخترش شده بود پا سست کرد و برگشت به عقب : «خسته شدی مامان؟ بده به من اون نایلون رو قربونِ اون دستهای کوچیکت...»

فاطمه که نمی‌خواست کم آورده باشد، سینه‌اش را جلو داد و صدایش را صاف کرد و خیلی قاطع گفت: «نع! هیچیم نیس! فقط ... فقط می‌ترسم از این ماشینا ... میشه از اون بالا بریم؟»

مادر سرش را چرخاند بطرف مسیر اشاره انگشتِ فاطمه: «یک عالمه پله است قربونت برم ... با این زانو هام ... بیا بغلت کنم ...» و خم شد تا فاطمه را آغوش بگیرد اما دخترش یک قدم عقب تر رفت و با غرور خاصی گفت: «نع! زشته! مگه بچه ام! خب اشکال نداره آروم تر بریم مث پله های خونه مونه دیگه! نیس؟»

زن که جواب قانع کننده‌ای نداشت تسلیم شد و آرام آرام بطرف پله‌های پل هوایی عابر پیاده حرکت کردند. به آهستگی یکی یکی بالا رفتند و به آن بالا که رسیدند هردو ایستادند که نفسی تازه کنند: «از این بالا شهر قشنگه ها!» با صدایی کودکانه، جذاب گفت این جمله‌اش را. مادرش لبخندی زد و: «آره قربونِ اون قد و بالات برم من .... خسته که نشدی؟»

 و خم شد تا نایلون ماکارونی و سویا را از دستِ دختر شش ساله اش بگیرد: «بده من اونو ... این انگشتم خالیه!»

فاطمه بازهم مقاومت کرد: «خودم میارم ... بریم دیگه ... خیلی گرسنه ام!»

و هردو عرض خیابان را از آن ارتفاع پنج متری تماشاکنان قدم برداشتند که ناگهان صدای ترمزِ وحشتناکی میخکوبشان کرد. آمدند به طرف لبه پل و پایین را نگاه کردند. پیرمردی نحیف و رنجور وسط خیابان افتاده بود و اتومبیل سیاه رنگی هم کنارش ایستاده بود. کسبه و رهگذرها به سمت‌شان می‌دویدند. در عرض چند دقیقه دور پیرمرد بخت برگشته شلوغ شده بود و هرکس حرفی می‌زد و نظری می‌داد. یک اتومبیل دیگر هم توقف کرد و بطری آبی را برای پیرمرد آورد. مرد بیچاره نیم خیز شده بود و حیران و وحشت زده جمعیت را نگاه می‌کرد. فاطمه با آن چشم‌های معصوم کودکانه‌اش سرش را چرخاند بطرف مادرش: «دیدی چیشد مامان؟ اون آقا افتاد! حتما درد میکنه پاهاش ...»

مادرش در حالی که سرش را به نشانه تایید تکان می‌داد جواب داد: «آره عزیز دلم ... درد میکنه پاهاش.»

و ته دلش به این فکر می‌کرد که خدا به طرز شگفت آوری به او و دخترش رحم کرده بود وگرنه شاید الان آن‌ها به جای آن پیرمرد روی آسفالت افتاده بودند. فکر و تصورش هم آزارش می‌داد. تکانی به خودش داد و قدم برداشت. فاطمه هم دنبالش راه افتاد به پله‌های آن طرف که رسیدند طاقت نیاورد، رو کرد به فاطمه و آهسته گفت: «میگم .... این پله ها اونقدر ها هم زیاد نیستن ها! در عوض سالم رسیدیم اینطرف ... .» 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام...خداقوت...لذت بردیم...
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٥/٠٨
٠
٠
سلام کامران خان. قشنگ بود آقا. لذت بردم. انشاءلله همیشه سلامت باشید :)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٨
٠
٠
از نوشته شما به این تعبیر رسیدم که گاهی برای پیمودن مسافت کوتاه باید راه طولانی رفت یا همان جمله معروف:دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٨
٠
٠
دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است . ای کاش مردم همیشه این جمله رو آویزه ی گوششون بکنند .
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠