خاطرات صندلی عقب

خاطرات صندلی عقب

نویسنده : k_shamshiri

صندلی عقب پشت سرِ مامان نشسته بودم. نشستن که چه عرض کنم لم داده بودم و پلک‌هایم را روی هم گذاشته بودم و باد خنک صبحگاهی می‌خورد به صورتم و حظ می‌کردم. بابا همینطور بی‌وقفه حرف می‌زد و به ترافیک و چراغ قرمزها و چاله چوله‌های خیابان‌ها و خلاصه زمین و زمان بد و بیراه حواله می‌کرد! مامان طفلکی هم اگر تایید نمی‌کرد اعتراض می‌شنید:

«بد میگم زن؟ دِ بگو دیگه؟ چرا ساکتی؟ نکنه قبول نداری حرفامو؟»

و مادر بناچار سری تکان می‌داد که غائله ختم به خیر شود و بیخ پیدا نکند. خوش به حال خودم که کسی کاری به من نداشت و حتی آن‌قدر برای خودم اعتبار داشتم که وسط همان ترافیک و تنگیِ وقت یکهو اگر بلند داد می‌زدم:

«مامان! مامان! شماره دو دارم!»

هردوشان بدون کوچکترین اعتراضی پیِ حرفم را می‌گرفتند و پدر هم بلافاصله کناری توقف می‌کرد تا من کارم را انجام دهم! باور کنید هر بار امتحان کردم جواب داده بود و بیشتر وقتی که بحث‌شان بالا می‌گرفت ازین حربه برای صلح و صفا و فراموشی و آرامش موقت استفاده می‌کردم. و این در شرایطی بود که عینا به چشم می‌دیدم اگر مامانِ بیچاره‌ام هزار بار هم التماس می‌کرد که:

«محمود توروخدا یک کم آروم‌تر برو این مبل‌ها رو ببینیم حداقل!»

بابا به حرفش گوش نمی‌کرد که هیچ، تندتر هم می‌رفت و وای به آن لحظه‌ای که مادر جمله معنادارتری بر زبان می‌راند:

«محمود! می‌شه نگه داری بریم توهمین پاساژ یه دوری بزنیم؟! افسانه می‌گفت سرویس خواب‌هاش خیلی قشنگن!»

که دیگر واویلا بود! و اندر فواید صرفه جویی و مصرف بهینه اسباب اثاثیه موجود و خلاصه فواید همه چیز الا خرید و پول خرج کردن، نطق‌های آتشین و فلسفی می‌شنید از پدرم! همینطور که در ترافیکِ نسبتا روان خیابان شیرازی حرکت می‌کردیم یک موتورسوار با خانواده محترم دست جمعی رفته بودند زیارت(!) و پنج نفره سوار بر موتور از سمتِ حرم در کنار و به موازات ماشین ما حرکت می‌کردند. یعنی دقیقا سمتی که من نشسته بودم. حرف‌های پدرم رسیده بود به جایی که گفت:

«این موتور سوارها هم از چپ و راست می‌پیچن جلوی ماشین و آدم می‌مونه چطور رانندگی کنه که خدانکرده برخوردی نداشته باشه باهاشون.»

بعد هم سرش را چرخاند به سمت راست و اشاره کرد به همان خانواده موتوری که کنار شیشه سمت من حرکت می‌کردند:

«ایناهاش!»

و بعد از سر لجبازی کمی فرمان را چرخاند سمت آن بنده‌های خدای از همه جا بی خبر. من که صندلی عقب نشسته بودم با فاصله کمتر از یک متر صورت‌ها و رفتارشان را دیدم که ناگهان دست پاچه شدند و منحرف شدند و رفتند به طرف وانت سفید رنگی که در حاشیه خیابان دوبله پارک کرده بود و در حال تخلیه بار بود و از پشت به آن برخورد کردند. خدا رحم کرد به زن و بچه‌هایش که سرعت‌شان کم بود و موتور سوار محتاط و قابلی بود وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرشان می‌آمد. پدر من غافل از حادثه‌ای که برای آن‌ها بوجود آورده بود همچنان داشت از شلوغی‌های خیابان‌ها حرف می‌زد و من ته دلم شرمنده آن بچه‌های همسن و سال خودم بودم که ترک نشین موتورِ پدرشان بودند و معلوم نبود زمین خوردند یا بالاخره به خیر گذشت، هرچه بود ما که عبور کرده بودیم اما آن‌ها ... .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
با توجه به شروعش من انتظار پایان طنزآمیزی رو داشتم ولی تأمل برانگیز شد. لذتبخش بود خوندنش، موفق باشین.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
لطف دارید... مرسی :-)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام؛ طاعات قبول! مثل همیشه عالی و مسلط و همینطور حرفی برا گفتن باقی نمیذاره، ممنون :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام.. قبول حق باشه. عبادات شما هم قبول باشه ایشالا... ممنونم بزرگوار :-)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
چقدر داستان زیبایی بود .دلنشین بود.درود بر شما. فقط یه نکته اون اعتباری که در خط پنجم گفتین به خاطر صندلی ماشین بوده :). مرسی از دلتون که این نوشته از اونجا اومد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
لطف دارید... شاید از صندلی بوده... اما منظورم قرینه ی معناییِ بی اعتباری حرفِ زن و شوهر نسبت به هم بوده به طنز! مرسی؛ دلتون شاد :-)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
:)) فضا سازی هارو دوی داشتم ممنون از شما :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
خوشحالم که ارتباط برقرار کردید.. لطف دارید خواهرم :-)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
داستان خوبی بود امان از دست این مردهای حرف گوش نکن:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
مرسی.. امان! امان! :-)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
والا! نتیجه ی داستان: مرد اگر حرف گوش نکند، موتور می رود می زند به وانت!
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
عااااااااالی بود جناب شمشیری :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
لطف دارید :-)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
بعضی وختا بچه ها بیشتر از والدین،خیلی چیزارو درک میکنن!و چقدر تلخ ک پدرها موقه رانندگی،فقد ب فکر سلامتی خودشونو خانوادشونن!مغسی موسیو شمشیری=)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
همینطوره... مغسی مادُمازل :-)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
و این بود از خاطرات یک جیمی, آفرین,لبخند بر لبمان نشست..
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
خاطرات چیه گلم؟ :-)) فقط یک داستان بود...
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
عبور از توقف دیگران
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
بله ...
admincheh
admincheh
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
و ما عبور کردیم از آن ها .. عبورهاتان ایمن =)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
مرسی... مرسی...
آقای_شوژ
آقای_شوژ
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
عامل اصلی صلح پایدار، داشتن شماره ی 2 است! :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
:دی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
و سری داستانهای ترافیکی ادامه دارد ... چند قسمت دیگه ش باقیمونده جناب شمشیری؟ // مرسی. آموزنده برای تمام رده های سنی! :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
تا وقتیکه بنده بعنوان یک کاربر متمدن و خوب و پسر نمونه سایت، اقدام به نوشتن مطالب جدید بکنم! مرسی از حضور ...:-)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
عجب پایانی داشت جناب شمشیری ... خیلی خوب بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
مرسی جناب بزرگواری عزیز.. :-)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
چه پایانی!تامل برانگیز و آموزنده.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
مرسی از اظهار لطف.. عادت کرده بودم به اون عکس پروفایل تون با تم نارنجی... :-)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
ای بابا...امان از دست این راننده های غرغرو....شیک نوشتین جناب و دغدغه مند...باشد که بخواینمو بدانیمو پند بگیریم :) قلمتآن مستدآم...روزگارتان پر از موفقیت وشاد کامی (^_^)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
مرسی خانم.. ممنونم... :-)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات