دوپا و یک دست / داستان کوتاه

دوپا و یک دست / داستان کوتاه

نویسنده : k_shamshiri

برسد به بدست آقای مرتضی اسفندیاری

سلام مرتضی جان!

ببخش که وقتی آمدی خواب بودم. بیشترش تقصیر این خانم صادقی است که حاضر نیست حتی به حرف‌هایم گوش بدهد، سفارش کرده بودم هر وقت آمدی بیدارم کند، حالا هم نمی‌دانم این نامه را بدستت می‌رساند یا نه. این‌جا تلفنی در اختیارم نیست، اینترنت و فکس و سایر امکانات را هم که حرفش را نزن! برگشته‌ام به عصر انسان‌های اولیه، البته خودمانیم‌ها هیچ چیزی جای بوی کاغذ و جوهرِ خودکار را پر نمی‌کند. وقتی با دست می‌نویسی انگار که از گوشت و پوستت جان می‌بخشی به کلمات؛ بگذریم اخوی، این‌جا هر چند ساعت داروهای رنگ وارنگ به خوردم می‌دهند و چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم و خوابم می‌برد و کمی بعدتر با تکان‌های همان خانم صادقی بیدار می‌شوم و وعده بعدی داروها و باز بعدی‌ها و بعدی‌ها و ...! آوووووخ! چیزی نیست نگران نباش یک لحظه خودکار از دستم افتاد کنار بالشم و دستم را کش آوردم که بردارم درد گرفت! ولی خب، در کل حساب کنی این روزها حال و روزم اصلا خوب نیست رفیق ... .

جانم برایت بگوید که درست مثل آن زبان بسته مشهور، بدجوری احساس پشیمانی می‌کنم! نرگس هم طفلکی همیشه به من غر میزد که: دو دستی بگیر! حالا قطعش کن بعدا جواب می‌دهی و ... الخ. گوشم بدهکارش نبود که نبود. چشمت روز بد نبیند همان‌طور که با هاشم صحبت می‌کردم و موتور را با یک دست می‌راندم چنان بلایی بر سرم آمد که ... آمده‌ای دیده‌ای خودت! می‌دانی دقیقا چه شد؟ راستش را بخواهی آن روز از روزهایی بود که اتفاقا تمام چراغ قرمزها را می‌ایستادم! از سمت راست هم حرکت می‌کردم و آرام و با احتیاط اما این هاشم از شب قبلش روی اعصاب من بود و وقتی سوار بر موتور بودم دوباره زنگ زد. نتوانستم جواب ندهم. حرف زور می‌زند مردِ ناحسابی، یادت که می‌آید از دوران دبیرستان همین‌طور عادت داشت به گردن کلفتی!

مرتضی جان واقعا حق با تو بود، موتورسیکلت اصلا وسیله نقلیه مطمئنی نیست. حتی اگر تمام قوانین را هم رعایت کنی باز هم ممکن است در چندصدم ثانیه با غفلت و سهل انگاریِ یک راننده حواس پرت تعادلت را از دست بدهی و یا حتی اتفاقاتِ بدتر از اینی که الان من دچارش هستم برای آدم اتفاق بیفتد. داشتم می‌گفتم؛ چراغ سبز تقاطع ابوذر را عبور کرده بودم که گوشی‌ام که در حالت ویبره داخل جیب شلوارم بود شروع به لرزیدن کرد. اولش اهمیتی ندادم ولی دست بردار نبود. می‌خواستم فقط ببینم احیانا نرگس نباشد که بعدا باز بابت جواب ندادنم جوابگویش باشم، پدرِ ترس بسوزد! از جیبم که بیرونش آوردم و چشمم به اسمِ هاشم افتاد نتوانستم خودم را کنترل کنم، هرچه دلم می‌خواست گفتم اما خب غافل از این‌که تمامِ مدت فرمان آن زبان بسته را یکدستی چسبیده بودم و یک نیسان آبی ناگهان چنان سپرش را چفت کرد به زانوی چپم که هول برم داشته بود و منحرف شدم و دستی دستی خودم را انداختم داخل کانالی که نمی‌دانم برای چه کنده بودند و چرا اصلا یکدفعه مقابل من سبز شده بود!

خلاصه که این شد که آمدی دیدی! دو پا و یک دست دادم سرِ هاشم! حالا هم که شش روزِ آزگارست این‌جا طاقباز افتاده‌ام و روزی چهارمرتبه فشارم بالا پایین می‌رود و انواع و اقسام قرص‌ها و داروها را خورده‌ام و بدتر از همه این‌که امکان دارد مجبور شوند جراحی هم بکنند و پلاتین بگذارند.

بعله مرتضی جان، اتفاق به همین سادگی می‌افتد. یاد حرف دخترم افتادم که همیشه اول صبح‌ها موقع خداحافظی از من می‌پرسید بابایی ظهر برمی‌گردی؟ و من و نرگس می‌خندیدیم به سوال بچه گانه‌اش ... و حالا می‌فهمم که چقدر راحت اتفاقی بسیار ساده می‌تواند کاری کند که ظهر برنگردی خانه... .

قربانت: محمود

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
امان امان از این غفلتهای چند لحظه ای! لذت بردم بسی جناب شمشیری.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
بله امان....
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
اینقد فضا سازیش خوب بود که اگه توی تیتر نخورده بود داستان کوتاه حتما باورم میشد واسه خودتون اتفاق افتاده و الان کلی ناراحت میشدم. :)) خیلی خوب بود آقای شمشیری. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ممونم خانم عارفی بزرگوار ..:-)
 بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
:) ! درود به شما جناب شمشیری زیبا و خواندنی !من کلا سعی می کنم موتور سوار نشم ! انگاری جونت کف دستت هست !
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
سلام بر شما... من اصلا هیچوقت برای گواهینامه اش هم اقدام نکردم! از بس که ترس دارم و البته تنفر ... :-)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
سلام .... داستان شما براي من درس زندگي بود كه هميشه براي اين سوال «ظهر برمی‌گردی؟» چيزي داشته باشم . سپاس
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
سلام به شما... بله واقعا سوال ساده ولی بشدت عمیقیه... :-)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
درود بر شما.داستان قشنگی بود .مخصوصا واسه من که تا حالاسه چهار باری با موتور تصادف کردم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ای وای! احتیاط کنید نیماخان عزیز ... سرفراز باشید :-)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
عاااالی بود ..... من این جمله رو کاملا درک میکنم. حالا می‌فهمم که چقدر راحت اتفاقی بسیار ساده می‌تواند کاری کند که ظهر برنگردی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
سلام به شما ... بله واقعا.. خیلی ساده خانم.. خیلی ساده ... :-)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
شاعر میگه:همه از من میترسن،من از نیسان آبی!خخخخ ممنون جناب شمشیری=)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
به به! سر شاعرش سلامت! راست میگه واقعا! مغسی رفیعه خانوم :-))
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
بابای من رانندست تا حالا چند بار سر همین بی مبالاتی تصادفای بدی داشته که خدا بهمون رحم کرده فقط ... دیگه موتور که بماند :(
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
همینطوره.. واقعا خطرناکه... ممنونم از حضورتون :-)
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
همیشه حادثه زودتر از آن که فکرش را کنی به سراغت می آید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
دقیقا... و همش فک میکنیم فقط واسه بقیه است.. :-)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
باشد که پند بگیریم...عالی مثل همیشه :) قلمتون مستدآم...اوقاتتون همیشه به شادی (^_^)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ممنونم بانوی دنیادیده سایت جیم :-)
Kh_Z
Kh_Z
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
امان از وقت هایی که با یه بی فکری دستی دستی به اتفاقات دست میدیم طوری که همه چیز خیلی سیاه میشه. باید خیلی حواسمون به جا پاهامون باشه. ممنون:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
دقیقا همینطوره.. ممنونم از حضور گرمابخشتون :-)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
با احترام جناب شمشیری اگر در قالب یک گفتگو می نوشتید مرتضی بهتر شناخته می شد و فکر می کنم جذاب تر می شد در هر حال زیبا بود .مستدام باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ممنونم از حسن نظر شما... حق با شماست. این دنباله همون سری داستانهای ترافیکی بود.. ضعف هایی داره.. آگاه و معترفم. ممنونم از تذکر کاملا بجا :-))
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
در عین سادگی کلمات مفهوم بسیار پیچیده بود.اسم یکی از متن ها من رو تو خط آخر دیدم خوشحال شدم.موفق باشید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
لطف دارید.. ممنونم از حضورتون :-) // نمیدونم چرا همش فکر میکنم باید اسم شما نیوشا باشه! ما سینمایی ها همه رو به چشم آشنا می بینیم! موفق باشید.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
این انتقاد بسی ظریف شما به کانال هایی که معلوم نیست هر روز از کجا سبز می شن ، خیلی خوب بود. زیبا بود جناب شمشیری :) در ضمن خوشحال می شم هر موقع که فرصتش رو داشتید داستانهای کوتاه من رو نقد کنید .مرسی از شما
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ممنونم خانم یزدی بزرگوار... / به روی چشم اولین فرصت میرم سروقت پروفایل ارزشمند شما :-)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
امان از این موتور و بی احتیاطی ها. عالی بود جناب :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ممنونم سحرخانم.. خوشحالم هستید کنار ما :-)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
فضاسازی و کشش داستان خوب بود... نتیجه گیری هم در لفافه گفته شده بود و یند آخر محشر... ممنون از شما.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
شما لطف دارید خانم باباپور بزرگوار :-)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
وای اوال فک کردم خدای نکرده برا خودتون اتفاقی افتاده!!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
خوشحالم اینطور القا شده.. ممنونم از لطف شما :-)
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
مطلب خوبی بود .مرسی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ممنونم آتی خانم... مرسی از حضور :-)
گلسا
گلسا
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
قلم تان مستدام باد
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤