رضا و مجلسی که عزا شد

رضا و مجلسی که عزا شد

نویسنده : k_shamshiri

بعید بود حتی یک نفر را پیدا می‌کردی که لبخند بر لبانش نباشد. همه شاد بودند و بوق می‌زدند و جفت راهنماهایشان روشن بود. حضور در مجلس عروسی از قبلِ غروب آفتاب تا آن لحظات که نزدیک به ساعت 2 پس از نیمه شب بود، نه تنها خسته‌شان نکرده بود؛ گویی این سنت حسنه مشایعت عروس و داماد تا درِ منزلشان نیرویی چند برابر به آنها داده بود. حتی در چهره عروس و داماد هم که از ساعت 9 صبح درگیرِ آرایشگاه و لباس و فیلم و عکس بودند هم نشانی از خستگی نبود! این دو خانواده هم که از سالها قبل یکدیگر را می شناختند از این وصلتِ فرخنده شادمان و راضی بودند.

حدودا هفده هجده سواری جورواجور و مدل به مدل و نزدیک به چهارده پانزده موتورسوار، اتومبیل تزیین شده عروس و داماد را اسکورت می کردند. چند خیابان بیشتر تا منزلشان فاصله نمانده بود و به این معنا بود که حداکثر بیست دقیقه دیگر تمام این های و هوی ها و سوت و کف ها به پایان می رسیدند و زوج جوان اولین شبِ مشترک زیر یک سقف را تجربه میکردند و واردِ فصلی جدید از زندگی شان می‌شدند. در میانِ این فامیل و آشنایان و سواری ها و موتورسوارها، رضا پسرخاله داماد و محمد برادر عروس هر یک سوار بر موتورخودشان با هم کورس گذاشته بودند و هر کدام در یک سمتِ ماشین عروس گاز می‌دادند و برای طرف مقابل کری می‌خواندند. رضا بیشترِ مسیر را جلوتر از محمد رانده بود و خوشحال‌تر بنظر میرسید و محمد منتظر فرصتی بود برای جبران و به زعم خود، پیروز شدن در این نبرد احمقانه. به همین دلیل ناگهان سرعتش را بیشتر کرد و از همه کاروان جلوتر، رفت لا به لای اتومبیل‌های در حرکتِ بزرگراه. هر چند لحظه هم برمیگشت و به پشت سرش نگاه میکرد که مبادا رضا به او رسیده باشد. چپ به راست و راست به چپ دائما لاین عوض میکرد و ویراژ میداد بینِ سواری‌های از همه جا بیخبری که در حالِ خودشان بودند و خسته و خواب آلود بطرف خانه هایشان رانندگی می کردند... .

آخرین بار که سرش را برگرداند رضا را در چند متری پشت سرش دید. بر سرعتش افزود و به سمتِ چپ و لاینی که خلوت تر بود تغییرِ مسیری ناگهانی داد. همین حرکت اشتباه و تغییر مسیر یکباره اش، شد یک دلیلِ قانع کننده برای آقایِ بی رحمِ حادثه  که از راه برسد... . سواری سفید رنگی که ظاهرا به خاطر وضعیت اورژانسیِ سرنشین‌اش با سرعت در خطِ چپِ بزرگراه حرکت میکرد با شدت به موتورِ محمدِ نوزده ساله برخورد کرد و ... .

همه آن جمعیتی که تا دقایقی پیش شنگول و خندان بودند، حالا چشمانشان خیسِ اشک شده بود و مجلس عروسی ای که دقایقی بیشتر تا پایانِ خوشش نمانده بود به مصیبتی عظما تبدیل شده بود. هیچ کس باورش نمیشد که دیگر محمد در بین شان نیست!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
آخ دقیقا! منم از این موتورسوارهای مراسم عروس کشون واقعا میترسم! اصلا ملاحظه نمی کنن و خیلی خودشون و بقیه رو به خطر میندازن ... // مرسی :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
همینطوره واقعا... ممنونم از حضور :-)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
دلمان برای آق کامران یک ذره شد. پس کی غیبت صغرا به اتمام می رسد...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
قربون اون دل بی ریاتون مهندس جان ... چی بگم والا .. مرسی که بیادم هستید، خیلی مرسی :-)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
واقعا چرا بدون هیچ ترسی همچین کارایی میکنن؟با دیدن و شنیدن حوادثِ تلخ،چرا زندگی خودشون و اطرافیانشون رو نابود میکنن؟!هیچوقت نتونستم چواب این سوالارو پیدا کنم!! :|//به امید کم شدن این حوادثِ تلخ!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
یکی به من بگه نویسنده این مطلب کجااااااااااااااااااااست :-@
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
آمین! یه "خرده فرهنگ" غلط هستش که جا باز کرده و زمان می بره تا اصلاح بشه. ممنونم از حضور :-)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
منم دنبالش میگردم والا! من نه منم.. نه من منم! خوبید شما؟ میام.. میام.. قول مردونه!(شما مرد پیدا کنید، قولش با من!) :-))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
خوبین؟ :-o نگرانتون شدم :|
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
تامل برانگیز بود، واقعا هرجا هیجانات بر عقل پیشی گرفتن فاجعه رخ داده. با احترام به جنابعالی فکر میکنم پاراگراف آخر اگر نمیبود هم لطمه ای به متن وارد نمیشد، چون به محض تصادف بقیه ش واسه خواننده قابل پیش بینیه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
موافقم با تذکر شما. اما من این مطلب رو باید به جایی تحویل میدادم که "وضوح پایان بندی" ضروری و دستوری بود. مرسی :-)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
دوث نداشدم از نصفه هاش ب بعد بخونم!:| از دس دادن عزیز خععععععلی سخده ولی سخت تر میشه وختی در شب عروسی باشه!...تابستون تموم شد جناب شمشیری!کی افتخار میدین پس؟!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
ممنونم از لطف شما.. بله خب تلخه همیشه .. // چیزی نمونده :-) مرسی که بیادم هستید :-)
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
واقعا ناراحتم کردین آقای نویسنده
گلسا
گلسا
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
بسیار تلخ و دردناک هست ..چنین حادثه ایی دریک شب رویایی..جه تلخ که سالگرد بهترین اتفاق زندگی ت یاداور مرگ یک عزیز باشه..کاش دراین مراسمات کمی عاقلانه تر رفتارکنند
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
زندگی تکرار لحظات است در سایه رخدادهای تغییر ناپذیر
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
واقعا تلخی حادثه رو قشنگ بیان کرده بودین ، جزییات صحنه خوب بود آدم لذت میبرد ، ممنون جناب شمشیری ، مثل همیشه عالی
ye_pesar
ye_pesar
٩٤/٠٤/١٧
١
٠
منظورتون از آقای بی رحم حادثه چی بود ؟؟ آقای شمشیری شما که نویسنده هستید و استاد مایی از شما بعیده که همچین نگاهی به پدیده های خلقت داشته باشین یعنی آقا دزده آقا گرگه آقا فلان کم نبود که آقای حادثه رو هم بهش اضافه کردین :) در ثانی همونجور که از واژه میشه فهمید حادثه دارای هه تانیث هست پس بناراین مونثه پس لطفا به جامعه مظلوم و بی دفاع آقابون که خودتون هم شاملش می شین ناخواسته ضربه نزنین :) / حالا جدا از شوخی مطلب خیلی خوبی بود واقعا هم متاسفانه تو عروس کشون حتی موتوری هایی که جزو بستگان هم نیستن بصورت خودجوش دست به هنر نمایی می زنن والا من که بشخصه تو فامیل هر کی عروسی گرفته عروس کشون رو پیچوندم مخصوصا مشهد که اگه سر گلگیرت بجایی بگیره کلی تو سر ماشین می زنن :)
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
اینکه عروس و داماد فصل جدیدی از زندگیشون رو شروع میکنن و زیر یک سقف میرن واضح بود و گفتنش به روند داستان کمک نمیکرد.آقای بی رحم حادثه هم ترکیب جالبی نبود.نصبت به کارهای قبلی این کارتون ضعیف تر بود شاید هم چون ما متن خوب زیاد از شما خوندیم توقعمون ازتون بالا رفته،اگر شما ننوشته بودید گذرا میگفتم متن خوبی بود.موفق باشید آقای شمشیری
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
سلام:دلتون شادوجانتون سلامت.طاعات قبول
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠