اضافه بار / داستان کوتاه

اضافه بار / داستان کوتاه

نویسنده : k_shamshiri

یک دور دیگر، کش را تاباند و کشید و کشید و محکم‌اش کرد. با هر دو دستش فشار زیادی روی الوارها آورد تا از هر لحاظ مطمئن شود. البته که می‌دانست بستن بار به این شکل بر ترکِ موتور خطرناک و غیر قانونی است اما با خودش حساب کرده بود در این صبحِ زودی تا هوا روشن نشده به مقصد خواهد رسید و خیابان‌ها هم خلوت هستند. بعد هم سوار موتور شد و روشن کرد. دوباره برگشت به پشت سرش و ترک موتور را بررسی کرد و خاطرش جمع شد. لبخندی زد و به راه افتاد. از دیروز سفارش کار جدید گرفته بود و باید دو واحد آپارتمانی را به طور کامل رنگ آمیزی می‌کرد. دوستانش اوس محمود صدایش می‌کردند. تقریبا 48 بهار را گذرانده بود و موهایش سفید شده بودند. انصافا هم استادکار شده بود. نقاشی ساختمان را از پدرش آموخته بود و پس از بیست سال شاگردی چنان حرفه‌ای کارش را می‌کرد که همیشه سرش شلوغ بود و همه هم از نتیجه کارهایش راضی بودند. این بار هم تمام ابزار کارش را با وانت به آن آپارتمان‌ها منتقل کرده بود اما بخاطر سهل انگاری و فراموش کاریِ یکی از شاگردانش همین دو تکه الوارِ دومتری جامانده بودند و حالا هم با توجه به فرصت کمی که داشت تصمیم گرفته بود با موتورِ خودش برساند سرِ ساختمان.

به راه افتاد. خیابان‌ها خلوت بودند و هوای خوش صبحگاهی به او نیرویی مضاعف داده بود. چند خیابان و محله را پشت سر گذاشت. آن‌قدر احساس خوبی پیدا کرده بود که شروع کرد به آواز خواندن: ... کدوم کووووه .... همون کوهی که آهو بچه دااااره .....!  همانطور که می‌خواند و با تمام وجود زده بود زیر آواز، تلفن همراهش زنگ خورد. شاگردش محسن بود که چون کلید به همراه نداشت پشت در مانده بود و او هم شروع کرد به حرف زدن و توضیح دادن اتفاق‌های دیشب و چنان سرگرم مکالمه با محسن شد که از وجود الوارهای دومتریِ خطرناک بر ترکِ موتور به کلی غافل شده بود. به آخرین چهار راهِ نزدیک ساختمان که رسید هوا کاملا روشن شده بود و مردم آرام آرام به طرف محل کارهای‌شان می‌رفتند. چراغ قرمز بود و اتومبیل‌ها ایستاده بودند که اوس محمود هم به تقاطع نزدیک شد. همانطور که سرگرم صحبت  با تلفن بود می‌خواست از بین دو اتومبیل عبور کند که ناگهان هر دو طرفِ تخته چوب‌ها به ماشینهای چپ و راست گیر کردند و چرخِ جلوی موتور به هوا بلند شد و ... .

از شانس بد اش، کودکِ چهار پنج ساله‌ای که برای شیطنت و بازی سرش را از شیشه پنجره عقب ماشین سمت راستی بیرون آورده بود، آسیب جدی ای دید... خودش هم که تمام بدنش کوفته و زخمی شده بود و موتورش هم حسابی صدمه دیده بود.

اوس محمودی که همه او را به تجربه و پختگی می‌شناختند، بخش زیادی از زندگی و پس انداز و دارایی‌اش را صرفِ درمان آن کودکِ بی‌گناه کرد؛ فقط برای لحظه‌ای غفلت و تصمیمی اشتباه... .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
چرا عاقل کند کاری - که باز آرد پشیمانی .
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
خیلی خوب بود جناب شمشیری ... خسته نباشید :)
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
من یکی که واسم حسابی تجربه شده که خلاف قانون کاری رو انجام دادن اصلا به ریسک اینکه شاید این دفعه مشکلی پیش نیاد و اینجور حرفها نمی ارزه!! این داستان هم خیلی خوب این مورد رو نشون میداد :) تشکر آقای شمشیری
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
اتفاقی که واسه اون بچه افتاد از همه بدتر بود،دلم سوخت واسش:((( راستی چرا شما چندوقته همش تو این موضوعات مطلب مینویسین؟!؟تشکرات:)
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
خیلی خوب بود....ومن روایتی واقعی ازاین داستان روبه چشم دیدم....به شکلی دیگر:(
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
اضافه ای که کم می شود تا تعادل بسازد
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
سلام...تلخ...
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
امان از این سهل انگاری .... اضافاه بار + صحبت با موبایل ......... عاقبتش بهتر از این نمیشه!!!.......... جمله آخر واقعا تأمل برانگیز بود..... ممنون جناب شمشیری :) خیلی وقته که حضورتون در جیم کمرنگ شده ، جای خالیتون به وضوح احساس میشه . زودتر برگردید
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
اصلاحیه : اضافه بار
gelayo_arfa
gelayo_arfa
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
خیلی تلخه..متاسفانه همه ی ما شاهد این استفاده نادرست ازموتوربودیم..وحتی بعضی وانت ها هم بارهای خطرناکی روحمل میکنن ...کاش بافرهنگ سازی این حوادث به صفربرسه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤