« جناب سروان خواهش می‌کنم، التماست می‌کنم. بذار این بار رو برم، همین امروز قبل از تاریکی هوا این وامونده رو درستش می‌کنم. این یکی رو  هم که فرمودید فقط یک قاب می‌خواد و چهار تا پیچ! نقص فنی نیس که! به روی چشم! آخه باید زنم رو برسونم خونه مادرش، عجله دارم والا!» همینطور مسلسل‌وار قسم می‌خورد و التماس می‌کرد. مامور وظیفه شناس هم فقط با لبخندی مودبانه به حرف‌هایش گوش می‌داد. بالاخره آن‌قدر اصرار کرد و حرف زد و آسمان ریسمان را بهم بافت که آن بنده خدا دلش به رحم آمد: «این چشم پوشی من، خیانته به تو، به زنت و به هر کسی که بخاطر سهل انگاری تو واسه‌اش اتفاقی بیفته. این مرتبه رو میذارم بری ولی یادت باشه قول دادی تا قبل از غروب این چراغ رو درستش کنی و قاب زنجیرت رو نصب کنی. خیلی خطرناکه...» این‌ها را گفت و از حمل به پارکینگ منصرف شد و فقط برگه جریمه‌ای برایش ثبت کرد و همراه مدارکش تحویل داد. جوان تازه داماد هم خوشحال و راضی تشکر کرد و با همسرش سوار بر موتورشان شدند و به راه افتادند.

زنش از اتفاقات چند ساعت پیش عصبانی بود و مدام پشت سرِ جاری‌اش حرف می‌زد و غیبت می‌کرد. سوار بر ترک موتور شد و به راه افتادند: «تو که اینو درست نکردی هنوز! چادرم روغنی میشه‌ها! ای بابا! چراغت هم که خاموشه محمود! اگه پلیس بگیره چی؟» مرد که انگار حرف‌های پلیس فراموشش شده بود جواب داد: «خب؟ نگفتی عمه عطیه چی جواب داد؟ اصلا چرا گذاشتی دخالت کنه؟ میگفتی نظر محمود همینه...» و زن و شوهر همان طور یکسر راجع به حرف‌های رد و بدل شده چند دقیقه پیش با هم حرف می‌زدند غافل از این‌که هوا کاملا تاریک شده بود و با پای خود به استقبال خطر می‌رفتند. هنوز پانصد متر از منزل مادر زنش دور نشده بود که بعد از فرعی سوم کوچه شهید بابایی، یک آمبولانس که در حال اعزام به محل حادثه بود از اصلی سمت چپ‌شان با سرعت وارد کوچه شد. محمود دستپاچه و هراسان تا خواست که فرمان را بچرخاند تکان شدیدی خوردند و مستقیما به جلوی آمبولانس برخورد کردند. راننده بیچاره‌اش مانده بود چکار کند. از طرفی بیماری چند کوچه آن طرف‌تر منتظر کمک این‌ها بود و از طرف دیگر چون چراغ‌های موتور محمود خاموش و خراب بودند اصلا او را ندیده بود و چنین فاجعه رقم خورده بود. با سر و صورت خون آلودی که محمود و زنش داشتند، هر دو فقط به یاد یک جمله افتادند: این چشم پوشی من خیانته .... یادت باشی قول دادی تا قبل از غروب درستش کنی ... خیلی خطرناکه ... .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
چراغ خاموش در مسیر رفتن و به مقصد نرسیدن.گاهی می توان چراغ خاموش از دیگران عبور کرد و رسید فقط گاهی.عنوان داستان با فلسفه داستان کاملا تطابق داشت و تعبیر ظریفی بود.اصطلاح چراغ خاموش دارای ایهام زیبایی است.
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
چراغ که نداشته، حرفای خاله زنکی هم میزده، واویلا!
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
سلام...ارتباط...خوب و ظریفی...به کار بستید...احتمالا...جنس موضوع...واقعیت...بپده..،به هر حال...بدترین...کار اینکه بدون آراغ...یا چراغ ناقص...شب..حرکت کنب...یعنی فاجعه..
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
سلام؛ کما فی السابق از عنوان های بجا و محتوای عالی بهره بردید دوست عزیزم. خط آخِر «یادت باشه»، «یادت باشی» خورده. چراغِ زندگیتون روشن!
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
هرچند که شما تحریمید چون تابستون تموم شد و برنگشتید ولی بازم نظر میدم ، عالی بود هم داستان و هم توصیفات و فقط یه سوال چی شده گیر دادین به متورسوارها ؟
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
:)
na3er
na3er
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
متن رو موتور سواها خیلی خوب درکش میکنن
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
درود جناب شمشیری. زیبا بود . یه چند تا داستان رو به موتوری ها پرداختین که خیلی هم خوبه. چون من خودم ضرب خورده موتورم کاملا حس نوشته هاتون رو می گیرم.همین سهل انگاری ها بلا سر منم آورد
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
بله...یه داستان دیگه از سری داستانهای راننده های بی دقت....وچقدر این بی توجهی ها منجر به بروز حادثه میشه...مرسی از شما...باشد که پند بگیریم (^_^)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
کلید اسرار؛ گوشزدِ خوبی بود..
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
سلام...برادر براتون مطلبی رو ایمیل کردم...لطفا ایملتون رو چک کنید.ممنون...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨