خامه هایی که بوی خون می داد

خامه هایی که بوی خون می داد

نویسنده : k_shamshiri

از چهارراه ها و تقاطع ها یکی پس از دیگری عبور میکرد. کاری به سبز و قرمزش هم نداشت، فقط از پدال گاز استفاده میکرد و بوق! مقابل دبیرستان دخترانه فروزان که رسید هم با همین تاکتیکِ بوق های ممتد راهش را باز کرد. انگار نه انگار که خط کشیِ سفید عابر پیاده چه مفهوم و معنای اجتماعی و حقوقی دارد. همیشه مدل رانندگی‌اش همین بود. بقول پدرش: انگار که سر می بری! چه خبرته؟!! و خودش معتقد بود: غیر ازین باشه که به هیچ کارم نمیرسم پدرجان!  آن روز هم طبق روال و عادت غلط‌اش، تند و تیز می پیچید و بوق میزد و چراغ میداد و راه باز میکرد و کوچه‌ها خیابانها و محله ها را پشت سر میگذاشت تا اینکه تقریبا به نزدیکی منزلشان رسید. فرعی هدایتِ14 را همانطور با سرعت و کنترل نشده پیچید داخلِ اصلیِ مطهری، که ناگهان تا به خودش آمد کیک بزرگی با شدت برخورد کرده بود به وسطِ شیشه جلو ماشینش و همزمان صدای برخورد و آخ بلندی که به گوشش رسید. شوکه شده بود. خامه‌ها روی شیشه پخش شده بودند و چیزی نمی دید. به اطرافش نگاهی کرد، همانطور مضطرب و آشفته و در حالیکه دست و پایش بشدت می لرزیدند، دنده عقب گذاشت و تا ابتدای همان فرعی را با سرعت برگشت و بلافاصله دور زد. برف پاک کن را روشن کرد. به محض اینکه کمی از روبرو دیده شد به سرعت از مسیر دیگری بطرف خانه حرکت کرد...

با عجله در پارکینگ را باز کرد و ماشین را داخل برد. هراسان و دست پاچه با چند سطل آب شیشه و کاپوت جلو را شست و به زعم خودش همه چیز را مرتب کرد و دستی هم به سر و رویش کشید و رفت داخل منزلشان. هنوز پایش را داخل نگذاشته بود یادداشتی روی جا کفشی توجهش را جلب کرد. دستخط را خوب می شناخت. سالها بود با پدرش تنها زندگی میکرد و پیرمرد همه زندگی اش بود:

سلام بابا جان! فکر نکنی پیر شدم حافظه ام کم شده ها!! امروز تولدته، اولا تولدت مبارک!  بعدش هم خواستم بگم من رفتم تا سر خیابون کیک بخرم برات و امشب رو جشن بگیریم با هم. نگرانم نباش، تا زیرِ کتری رو روشن کنی زود بر میگردم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_kanani
k_kanani
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
واي اشكم در اومد اون كسي كه باهاش تصادف كرد باباش بود چرا اينطوري مينويسيد چشمام سرخ شدن اينقدر اشك ريختم ولي قشنگ بود مرسي
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خیلی لطف دارید.. قصدم آزار دادن نبود! ممنونم از حضور گرمتون :-)
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
با خوندن آخرش شوکه شدم!!!!!!! خیلی خوب بود! ضربه فنی تمام وکمال! آقای شمشیری وقتی اساتید و دانشګاه به این خوبی دارین میخواین روز به روز پیشرفت نکنین اخه؟؟:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام بر خانم بابایی گرامی... والا نوشتن رو از دانشگاه که یاد نگرفتم...(و کلا چیزِ دیگه ای رو هم نیز!) اما خب دلیل نمیشه از لطف شما صمیمانه تشکر نکنم. ممنونم :-)
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
شوخی بود آقای شمشیری :) میدونم خودم هم از جایی یاد نګرفتم دیګه کاملا واضح بود کامنت محض مزاح بود:)
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
کنفرانس ها نیومدین آقای شمشیری خیلی خوب بودن :) فکر کنم پوسترشو ندیدین من ریچارد اودون کنفرانس دادم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
من مطلع نبودم خواهرم.. کاش به خودم اطلاع میدادید :-)
Anise
Anise
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
آخییی!یاد رستم و سهراب افتادم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
چه فلاش بکِ هیستریکی! متعجبم کردید! مرسی :-)
Anise
Anise
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
هیستریکی بود عایا؟!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
آره بنظرم.. نوستالژیک توام با خشونت پنهان در شاهنامه!
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
ینی اخرش چشام گشاد شده بود!فوق العاده بود استاد!نفستون هات!=))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
سپاسگزارم خانم رفیعه بزرگوار... کولرتون همیشه کلد :-)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
ینی تو شوک دو خط آخرم گمونم رفتم تو کُمای فکری(!)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خدا نکنه... روم سیاست آبجی.. :-)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
روایت در اوایل کیلیشه ای به نظر میرسید داستان عشق سرعت های .... ولی ضربه ی نهایی دلنشین بود جناب شمشیری بزرگوار
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خوشحالم که این برداشت رو دارید.. مرسی :-)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
منو یاد اولین متنهای شما توی سایت انداخت ... دغدغه مند، بصری و ملموس. مرسی :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
به به خانم قاسمی... :-) لطف دارید به بنده... سپاس :-)
sepide_b
sepide_b
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
یاد رانندگی خودم افتادم :) خیلی خوب بود ، توجهتون به جزئیات و توصیفات رو خیلی دوست داشتم. و خیلی زیرپوستی به شاید برای خودمونم اتفاق بیوفته هم اشاره ای داشتید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنونم از توجه شما سپیده خانم.. مرسی :-)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
قشنگ بود..... و البته همونطور که همه گفتن انتهای مطلب جالب بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنونم جناب بزرگواری... :-)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
این داستان معرکه بود...یعنی فوق العاده برا یه لحظه اش بود...واقعا زیبا بود مخصوصا آخرش که کاملا غیر منتظره تموم شد(به این میگن یه ضربه فنی درست حسابی)...ممنون جناب شمشیری(میخواستم بگم داداش یا برادر ولی خب خجالت کشیدم!) مثل همیشه عالی من همچنان منتظر کارای عالیتون میمونم و امیدوارم همچنان موفق باشین
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
سپاسگزارم از حضورهای مستمر شما پای مطالب ناقابلم خانم خادمی بزرگوار... شما نامِ بسیار بسیار شاعرانه ای دارید که برازنده ی شخصیت شماست.. :-)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
ممنون جناب شمشیری شما لطف دارین....به نظر من نباید نوشته های خوشبو هیچ وقت از دست داد،نوشته های شما و جناب میرزا هم جزء این دسته از نوشته هاست...من فقط با خوندن نوشته های شما به خودم لطف میکنم
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
*خوبو
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
خیلـــــــــــــــی هم عالی....شیک ودغدغه مند...باشد که پند بگیریم...مرسی از شما قلمتون مستدآم...اوقاتتون خوش (^_^)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنونم خانم دنیادیده.. پند بگیرید بیزحمت! :-)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
داستان های ترافیکی سفارش کجاست آقا کامران؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام.. سفارش سازمان ترافیک سال 92 بودند البته بواسطه ی آقای ظریف(موسسه صبا).
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
میر حسین رو می شناسید؟ با هم دوستیم. توی یک دوره ای در ستون آزاد خدمتشون بودم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
بله دقیقا... حدودا هشت ماه پیش قطع همکاری کردیم... دوسال و اندی کنارشون بودم.
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
واقعازیبابود....ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خیلی لطف دارید :-)
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
منم مثل همه قفل شدم رو آخرش !! عالی عالی عالی....
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنونم خیلی ممنونم.. ایشالا قفل هاتون نامستدام! :-)
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
:-))
آتی
آتی
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
جالب بود ........ موفق باشید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
متشکرم... خوشحالم پیشکسوت ها هم حضور دارند... :-))
sarah_n
sarah_n
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
عالی بودنش نیاز به گفتن داره آیا؟:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
شما لطف دارید... نه والا! چیزی که زیباست زیباست دیگه! مث مهربونی های شما :-)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
سلام... زیر کتری روشن است بفرما اب خنک
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام... زنده باشی رفیق... آتش و آب خنک؟ جمع اضداد است آنجا آیا؟
t_hadighanbari
t_hadighanbari
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
کلید اسرار ایرانی..خوب بود,ولی به داستان کوتاه نمی خورد,صحنه ی تصادف میدان خوبی برای توصیف بیشتر بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
بله میتونه بیشتر هم پرداخت بشه... این داستان به سفارش جایی بودش بزرگوار.. :-)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
لا اشکال فیه..
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
من چن وقته تو سایت نیستم و نخواهم بود به دلایلی ولی الان چون وایفای مفت خونه خالم اینا بهم دادن منم با گوشی اومدم یه سر تو مطلبا بزنم از بی خوابی و البته برا بقیه نظرنذاشتم و برا شمام نمیخواستم بذارم ولی وقتی مطلب رو تموم کردم نتونستم نذارم! چون بیش از اندازه برام متفاوت ب نظراومد. سادگی و حتی شاید کلیشه ای بودن از سرو روی متن میبارید برعکس خیلی از متن های دیگتون که خوندم ولی خب این دلیل تعجبم و کامنت گذاشتن این موقع شبم نیست. دلیل کامنت گذاشتنم فقط تحولیه ک الان حس کردم و با خوندن این داستان توم ایجاد شد. خب متن های اینجوری زیاد هستش و منم زیاد خوندم ولی نوع نگاه به قضیه ی شما با بقیه فرق داشت. انگار که عجله کردن رو تقبیح نکردین بلکه اسیبی که به دیگران میزنه رو خواستین فقط نمایش بدین بدون نتیجه گیری و نتیجه رو گذاشتین ب عهده مخاطب. احتمالا یادتون باشه اون اوایل عضو شدنم تو جیم چقد عجول بودمو البته هستم هنوز و هرچقد هم بقیه بم میگفتن صبور باش نمیتونستم چون یه حسی تو مایه های شخصیت داستان شما داشتم، حالا با جزئیات وتزئینات بیشتر شاید که حالا مهم نیس. ولی الان که عاقبت عجولی و در واقع اسیبش ب بقیه رو دیدم تو این داستان فک کنم متحول شدم و دیدم نمی ارزه ک ب خاطر زودتر راه انداختن کارهام به اطرافیانم اسیب بزنم :)) ممنون، متن عبرت اموز غیر شعاری خیلی خوبی بود :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
حالا چرا نیستید و نخواهید بووود؟؟؟؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خیلی خوشحالم که اینجا هستید... حیفه که نباشید. این سایت دختر دریا نداره ها...:-) واسه داستان هم بله حق با شماست نتیجه گیریِ شعاری نکردم... و اتفاقا این از اون داستانهایی بود که سفارش دهنده دستور اصلاح داد و تهش رو عوض کردم و شعاری کردم براشون! /// کاش میشد باز هم باشید خانم فوفانو. من با قلم شما حالا حالاها کار داشتم... خوب حرکت میکردید. :-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
سوتفاهم شده =)) من با سایت مشکل ندارم :) به علت اسباب کشی به یه شهر دیگه و نبود کامپیوتر فعلا نیستم فقط. خلاصه کلام اینکه من قبلا تو تخته گفته بودم نیستم و واقعا هم نیستم. اگر بخوام حضورمو با قبل مقایسه کنم چون الان فقط میتونم گهگداری بیام با گوشی سر بزنم فقط. اونارو تو کامنت بالا گفتم تا اگر بچه ها کامنتمو خوندن فکر نکنن الکی گفتم و سرکارشون گذاشتم ک نیستم. تا بچه ها فکر نکنن دروغ گفتم که نیستم یا تبعیض انجام دادم بین مطلبایی که دیشب خوندم. چون واقعا اگه ب خودم بود دوست داشتم تو همه مطلبایی که دیشب خوندم کامنت بذارم. ولی با گوشی قراضه من سخته.برا همین فقط تو این مطلب چون از نظر روحی بیش از اندازه درگیرم کرد کامنت گذاشتم تا خودمو خالی کنم نه تبعیض و متاسفانه حواسم به کسایی مثل شماها ک از قضیه خبر نداشتید نبود برا همین توضیحاتم برعکس عمل کرد و اینجور شد =) اصلا احتمالا بچه ها هم یادشون نیست و همچین فکری نکردن چون ادم مهمی هم نیستم اصن که حالا اگر تبعیض هم میکردم فرقی به حال کسی بکنه =))) ولی نمیدونم من چرا انقد حساسم که این همه توضیح میدم. الانم که نگاه انداختم دیدم کلمه فعلا رو جا انداختم. پس حق داشتید اشتباه برداشت کنید -__- خلاصه ک دیگه دختر دریا نیستم اقای شمشیری چون داریم میریم از اینجا :)) ولی چه دختر دریا چه دختر برفبرمیگردم و نوشتنو ول نمیکنم. ممنون :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
ایشالا هرجا هستید موفق باشید... منتظر نوشته هاتون هستم.. :-)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
مرسی آقای شمشیری اسم داستان تا حدی کار رو لو میده و فکر می کنم که قصه گونه شده می خوانمتان همیشه سبز باشید :-)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
لطف دارید دخترِ شهر باران. انتخاب اسم بر عهده بزرگوارانِ سایت بود. البته که داستان هم کاملا ژورنالیستی بود به سفارش جایی. گاهی اوقات عامدانه آدم میخواد رها باشه از قید و بندِ کلمات و مثل پدربزرگا بشینه قصه بگه... مگه بده؟ !! :-)
mahshid
mahshid
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خوب بود ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
لطف دارید..:-)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
سلام و عرض ادب و احترام؛ منم متون اولیۀ شما رو مطالعه کردم و به قول خانم قاسمی این داستان هم بسانِ همان قدیمی های شماست. راستی قراره در یک مطلب، چون در اصفهان محصل بودید، در یک مقداری از متن جای بگیرید، مشکلی که نیست؟... قلم بزنید بزرگوار، قلم! ارادتمند میرزای اصفهانی :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
ممنونم مومن. سلام و عرض ارادتی متقابل. متوجه میانه ی سطر دوم کامنت شما نشدم. / مرسی از اظهار لطف، قلم زنی شغل ماست و صدالبته عشق مان! :-)
آقای_شوژ
آقای_شوژ
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
من میمیرم برای داستانایی که تهش یه نفر له میشه! :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
جان؟ :-)))) مرسی !
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨