درس عبرت / داستان کوتاه

درس عبرت / داستان کوتاه

نویسنده : k_shamshiri

کفش‌هایش را از پا در آورد و دوباره کلید انداخت و برگشت داخل آپارتمانش. یک راست رفت اتاق خواب و تافتِ مو را برداشت و جلوی موهایش را اسپری کرد. نیم قدمی به عقب رفت، سرش را به شانه چپش خم کرد و نگاهی دقیق‌تر به صورتش انداخت. لبخندی حاکی از رضایت لغزید کنجِ لبش... . بالاخره از آینه دل کند و رفت سمت درِ خروجی و بعدش هم آسانسور. کارِ هر روزش بود! بعدش هم چند دقیقه‌ای کلنجار می‌رفت با شیشه جلوی ماشینش و کاملا تمیزش می‌کرد و برق می‌انداخت و سپس از پارکینگ خارج می‌شد و به طرف محل کارش می‌رفت. نتیجه‌اش هم تاخیرِ همیشگی‌اش در ورود به اداره بود! اما از دیروز که به طور رسمی توبیخی گرفته بود، چاره‌ای نداشت جز این‌که هرطور شده به موقع برسد و با توجه به عاداتِ معمولش تنها کاری که از دستش بر می‌آمد سریع‌تر رانندگی کردن بود. ولی امروز روزِ متفاوتی بود و روزی که برایش درس عبرتی شد تا همیشه.

برای جبران دقایق از دست رفته مقابل آینه، پایش را روی پدال گاز فشار می‌داد و در عین حال بی‌توجه به قوانین رانندگی مدام از میان ماشین‌های مختلف لاین عوض می‌کرد. چیزی به ساعتِ هفت نمانده بود و چاره‌ای نداشت جز این‌که راهی کوتاه‌تر و میان‌بر انتخاب کند. راهی که البته به آن آشنایی چندانی نداشت. چندین فرعی و کوچه پس کوچه باریک را که طی کرد به ناگاه به خیابانی رسید که بدلیل حفاری‌های خدماتی مسدود شده بود. آن‌قدر عجله داشت که اصلا تابلوی هشدار دهنده را ندیده بود و بدتر این‌که به خاطر سرعت زیادش و عدم تسلط و آشنایی به مسیرِ جدید، متاسفانه کنترل خودرو از عهده‌اش خارج شد و هردو چرخِ جلو به داخل کانال افتادند. با کلافگی و عصبانیت شدید پیاده شد. آن‌قدر بهت زده و گیج بود که نمی‌توانست تمرکز کند و متوجه بشود اصلا کجای شهر قرار دارد! به ساعتش نگاه کرد. سه دقیقه مانده به هفت! پندِ خوبی گرفته بود. نه تنها نیمی از وقتِ کاری‌اش را از دست داد و جریمه نقدی از طرف رئیسش شد، بلکه خسارت قابل توجهی هم به چرخ‌ها و جلوبندی ماشین بی زبانش وارد شد. فقط کافی بود از همان ابتدایِ بیداریِ صبح، دقت بیشتری در صرف زمان‌های مفیدش می‌کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mina_h
mina_h
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
:-)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
و چقدر خیلی هامون اینجوری هستیم ... کی قراره قدر وقتمونو بدونیم ...
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
آره دیگه اینکه میدونه باید ساعتشو زودتر کوک کنه
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
درسته
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
یه رفیق دارم همینجوریه! آدم می نمیشه
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
یاد خودم افتادم البته من همیشه تا جایی که میشد می خوابیدم برا همینم دیر می رسیدم :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
منم همیشه دیر می رسم آخی وای
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٩/١٨
٠
٠
سلام، خوبید شما؟ خیلی وقته نیستید
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات