تخته گاز به سمت مرگ
از سری داستان‌های منتشر شده من

تخته گاز به سمت مرگ

نویسنده : k_shamshiri

همیشه از کودکی عاشق مسافرت بودم. بخصوص اینکه از مسیر و جاده ها و دیدن بیابان‌ها و کوهها خیلی لذت می بردم. این عشق و علاقه تا به امروز که دو بچه قد و نیم قد دارم و خودم رانندگی میکنم هم ادامه داشته و حتی بیشتر شده. عیدِ همین امسال، حدود شش ماه قبل که تصمیم گرفتیم برویم ساری خانه خواهر زنم، دوباره همان اشتیاق و شورِ همیشگی آمد سراغم... .

جاده آرام بود و صاف و یکدست. خورشید سرک کشیده بود از پشت کوههایِ سمت راستمان. خانومم نان و پنیر لقمه می‌کرد و میداد به بچه ها و منم با حدود نود کیلومتر در سرعت رانندگی میکردم و شیشه ها را تا آخرش پایین داده بودیم و از بادِ خنکِ صبحگاهی لذت می‌بردیم. هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که یک سواریِ مدل بالای گران قیمت را از آینه وسط دیدم که مدام چراغ میداد و چفت کرده بود به سپر عقب ماشینم. بلافاصله راهنما زدم و کنار کشیدم که راهِش باز بشود و برود که او هم با چنان سرعتی سبقت گرفت که اتومبیل ما را تکون داد! به خانومم گفتم: نیگا کن توروخدا! معلوم نیس چه کار مهمی داره که اینقدر عجولانه و بد رانندگی میکنه. جواب داد: نه بابا!! کارِ مهم چیه! با اون ماشینی که اون داره دنیا به کامشه! و همینطور در محاسن کیفیِ ماشین‌های گران قیمت و بعضا در مذمتِ برخی مدل بالاهای بی احتیاط حرف میزد و منم گاهی تاییدش میکردم و گاه به لبخندی کفایت!

چیزی تا بجنورد نمانده بود، حدودا پانزده کیلومتر تا ورودیِ شهر فاصله داشتیم که از دور حجمِ سنگین ترافیک توجهم را جلب کرد. یک عالمه ماشین که پشتِ سرِ هم ایستاده بودند و کمی آنطرف‌تر هم کامیونِ آتش نشانی دیده میشد. سرعتم را کم کردم و هر طوری بود در حالِ گذر از ترافیک بودیم که ناگهان دخترم جیغ بنفشی کشید و به سمت راست جاده اشاره کرد. همان مدل بالای سفیدِ عجول بود که پایین‌تر از سطح جاده واژگون شده بود و نیروهای آتش نشان و پلیس هم اطرافش جمع شده بودند و به سرنشینانش کمک میکردند. بوی بنزینِ ریخته شده همه جا را پر کرده بود.

شاید آن لحظه مناسب نبود اما طاقت نیاوردم نگویم: می بینی چقدر دنیا به کامشونه زن؟!! حادثه که مدل بالا و پایین، پولدار و فقیر نمیشناسه! اگه احتیاط نکنی هر لحظه امکان خطر هست. خدا میدونه چیشده که اینطور منحرف شده از مسیر اصلیش. خدا به زن و بچه اش رحم کنه....

زنم لام تا کام حرف نمی‌زد و فقط به روبرو زل زده بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
حادثه اختلاف طبقاتی رو نمی فهمه ...
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
بله همینطوره...، ممنون از حضورتون و اظهار لطف شما برای این داستان های ساده ی من.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
سلام ... خوش بحال بعضي ها كه ميتوانند از بعضي واژه‌ها استفاده كنند (خخخخخخخخ)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
ممنونم جناب روشناوند مهربان.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
با من که نیستین الان آقای روشناوند! آره؟ ;)
mahboube_a
mahboube_a
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
واقعا ملموس و واقعا دردناک. امیدوارم بیاد اون روزی که فرهنگ رانندگی ملت ما هم درست شه ( البته مال اونایی که نیست). ماها بعضی وقتا به خودمونم رحم نداریم !
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
امیدوارم! ممنون از لطف شما.
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
احسنتم،مختصر مفید و تاثیرگذار،یعنی چی که با جون مردم بازی میکنن،یکی شبیه همین رو 5 سال پیش خودم به چشم دیدم،یه تویوتا کمری با سرعت وحشتناکی ازم سبقت گرفت،حدود 20 کیلومتر جلوتر دیدم با یه پراید شاخ به شاخ کرده و متاسفانه سرنشینای پراید کشته شده بودن
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
چه دردناک سرنشینان کمری چی شدننننننننننننننننن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
هیچی،خونم از دماغشون نیومده بود
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
ممنونم. بله منم بیشتر از یکی دو تا سه تا... دیدم!
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
چهههههههههههههه بددددددددددددددددد
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
چی چه بد؟حالا خداروشکر که نمردن،دوس داشتین اونا هم میمردن؟
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
نه منظورم این نبود منظورم این بودکه اون اتفاق نبایدواسه سرنشینان پرایدمیافتاد
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
خب اگه منظورتون این بود که همون اول باید میگفتین چهههههههههههههههه بددددددددددددددددددد
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
من این حرفوهمون اولم گفتممممممممممممم
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
نه،آخر گفتین
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
من همون اولم گفتم چههههههه دردناککککککککککککککککککک
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
قبول کنید که دوس داشتین ی بلایی سر کمریا بیاد
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
سلام ... بازهم متشكرم و بنازم به اين قلمتون
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٤
١
٠
ارادت دارم قربان.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
جناب شمشیری ازاین داستانها چندتادیگه مونده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
فکر کنم 11 تا دیگه! البته اگر همه رو قرار باشه منتشر کنن. خیلی غیر قابل تحمل هستند؟ ببخشید، رسالت من هم در این سبک و شیوه داستان نویسی همین بوده... که به مخاطب سخت بگذره، تلنگر بخوره و موثر باشه.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
ببخشیدجناب شمشیری من بعدمتوجه شدم کامنتم اومده وحذف نشده ولی ممنونم که دوبارجوابمودادیددددددددددددددددددددد
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
تشکر :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
سپاسگذارم...
رفیعه
رفیعه
٩٣/٠٩/١٤
٠
٠
میتونم ی سوال بپرسم؟؟!!چرا بیشتر داستاناتون درباره تصادف و این چیزاست؟؟!!ینی خیییییییییلی وخته فکرمو مغشول کرده!!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
سلام... ممنون از لطف شما. نخیر طبیعتا من همه جور داستانی می نویسم و دارم. اینها یک سری 16 تایی هستند به سفارش سازمان ترافیک خراسان رضوی. که دوستان و بزرگواران جیمی هم لطف دارند و منتشر میکنند.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
به به اقای شمشیری ... من که احساس کردم واقعا یک خاطره می خونم .پرداختش عالی بود . کاملا اون رو باور پذیر کرده بود . انگاری شخص اول داستان شما هستید . :) راستی این داستان پتانسیلش رو دارم که طولانی تر بشه . دقیقا از پاراگراف سوم من احساس کردم یکم از متن خورده شده . البته این نظر شخصی منه مگرنه کل متن خیلی خوبه . :) موفق و شاد و سرزنده باشید الهی :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
ممنونم از لطف شما. بله با شما موافقم اما محدودیت فضای انتشار داشتم از طرف سفارش دهنده. باید حدود 800 کلمه جمع و جور میشد. اینجا چیزی ممیزی نشده، اشکالی هست به منِ نویسنده برمیگرده.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
اقای شمشیری خیلی کنجکاو شدم . سفارش دهنده ؟! یعنی چی ؟!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
به سفارش سازمان ترافیک بودند این سری 16 تایی داستانهام!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
باز تلخ نوشتین که :|
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
...! شرمسارم! اینها رو تحمل بفرمایید تموم که شدن قول میدم سری بعدی همه طنز باشند. اتفاقا یک سری 10 تایی طنز اجتماعی دارم که به محض اینکه سرم خلوت بشه روتوش نهایی رو میزنم و ارسال میکنم. احتمالا دهه اول دیماه ارسال هام شروع میشه.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
جناب شمشیری این داستانا چندقسمتی وچندقسمت دیگه باقی موندهههههههههههههههه
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
کمی بالاتر جواب داده بودم حضور شما : فکر کنم 11 تا دیگه! البته اگر همه رو قرار باشه منتشر کنن. خیلی غیر قابل تحمل هستند؟ ببخشید، رسالت من هم در این سبک و شیوه داستان نویسی همین بوده... که به مخاطب سخت بگذره، تلنگر بخوره و موثر باشه.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
سلام:امیدوارم که دلتون شاد و جانتان سلامت باشد.متشکرم
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
ممنونم برادر. ایام به کام.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
هیهـــــــــــــآت... امان از دست آدم های بی احتیاط (-_-) ان شالله مردم یاد بگیرن جون خودشون ودیگران رو اینطور به خطر نندازن.... داستان تامل برانگیزی بود...تشکـــــــر(^_^)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
ممنونم از لطف شما. امیدوارم ...
so_karimi
so_karimi
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
اتفاقا یه مورد مشابه چند سال قبل تو جاده ی امام زاده عبدلله داشتیم . خیلی بد بود . ممنون از داستان تفکر برانگیزتون . مخصوصا برای اوناییکه راننده ن و گاهی دلشون مثل من سرعت میخواد :)))
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
خواهش میکنم. امیدوارم همه سالم و تندرست باشند.
ABBAS_MAK
ABBAS_MAK
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
خیلی آموزنده بودش
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
لطف دارید قربان.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨