مسابقه با راننده کر!
یک داستان کوتاه

مسابقه با راننده کر!

نویسنده : k_shamshiri

دستش را گذاشته بود روی بوق، جفت راهنماهایش روشن و پایش را چسبانده بود روی پدال گاز و تندتند پک‌های عمیق به سیگارش می‌زد. کنار کامیون که رسید چنان چفتش کرد که بنده خدا مجبور شد کوتاه بیاید و کمی راستش را خالی کند تا حضرت آقا سبقت‌اش را بگیرد از سمتی که نباید بگیرد! اما پسر جوان به این‌ها راضی نبود، دست چپش را از پنجره بیرون آورد و با اشاره دست اعتراض سنگینی هم به همان راننده کامیون کرد و همان‌طور که از آینه وسط واکنش او را می‌پایید زیر لب هم غر می‌زد:

راننده که نیستی! بکش کنار خب!

فیلتر سیگارش را انداخت بیرون و در حالی‌که شیشه را بالا می‌داد نگاهش را به روبرو دوخت و ادامه غرولندهایش را نثار پژوی مقابلش کرد: اگر مردی گازو شل کن بهت برسم، له ات می‌کنم. منو می‌چسبونی به جدول؟

و بیشتر و بیشتر گاز داد. پراید زبان بسته ناله‌اش به آسمان بلند شده بود. چهار ستون بدنش می‌لرزید. چه خوب که زبان نداشت وگرنه معلوم نبود چه چیزهایی به راننده‌اش نسبت می‌داد.

چهارپنج کیلومتری می‌شد که سایه به سایه و سپر به سپرِ پژو نقره‌ای می‌تاخت. تقاطع غیر هم سطح قائم را که رد کردند، بالاخره فرصتی پیدا کرد که خودش را برساند کنارش. حال بماند که باعث آزار چندین و چند سواری دیگر شده بود. رسید کنار پژو نقره‌ای، تا آمد شیشه پنجره‌اش را پایین بدهد و لیچار بارِ آن بنده خدا بکند، چشمش افتاد به سمعک‌های سفید راننده‌اش...

انگار که آب سردی ریخته باشند رویش. سرعتش را کم کرد و دوباره پشت سرش قرارگرفت. حالا که چشمش بازتر شده بود، برچسب روی شیشه عقب را دید: این راننده ناشنواست.

آرام گرفت و از رفتار چند لحظه قبلش پشیمان شد. با خود فکر می‌کرد خدا چقدر به او رحم کرده بود که با آن سرعت سرسام آورش تصادف و فاجعه‌ای رخ نداده بود... .

===

کامران شمشیری  / 23 شهریور93

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٨/٢٢
٠
٠
امان از دست راننده های کم حوصله....
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
واقعا امان.....
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٢
٠
٠
منم یک بار با راننده ناشنوایی خواستم صحبت کنم و حقیقتش خیلی غافلگیر شدم! دست و پامو گم کرده بودم اما ایشون انگار به رفتارهای نامتعارف آدما عادت داشت که لبخند زد و صبورانه کاغذ کنار آینه رو نشون داد که نوشته بود: راننده ناشنواست ... و یک بار هم مادر و فرزندی در اتوبوس که هردو ناشنوا بودن و میخواستن به من بفهمونن که اسم بچه چی هست و چقدر لبخندشون عمیق و امن بود برای دلهره های من ... اونقدر که یادمه همون موقع دلنوشته ای رو هم در همین باب نوشتم. /// متن به جا، روان و زیبایی بود. سپاس.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
ممنون از حضور شما....
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٨/٢٢
٠
٠
زیبا و دلنشین،متشکرم،امیدوارم که این فرهنگ سازی ها مثمرثمر باشه
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
ممنون از لطف شما...
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٨/٢٢
٠
٠
خیلی زیبا بود ، امید است فرهنگ رانندگی کمی نهادینه شود ...
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
من هم امیدوارم....
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٢
١
٠
اینم ازهمون داستانهای ادامه دارهههههههههههههههههههههههه
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
١
٠
بله از همون داستان های ادامه دارههههههههههههههههههههههههه..........!
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/٠٨/٢٢
١
٠
با احترام موضوع زیبایی انتخاب کردید اما اگر از زبان سوم شخص ناظر می نوشتید زیبا تر هم می شد موفق باشید
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
بله با شما موافقم. حقیقتا اینها یک سریِ 16 تایی هستند که در کمتر از 48 ساعت نوشته شدن. واقعا تنوع زوایا برام سخت بود... ولی کاملا حق باشماست. سوم شخصش بهتره.
PESTEH
PESTEH
٩٣/٠٨/٢٢
٠
٠
آدم آخر شب که نوشته های شما رو می خونه خستگیش در میره. با تشکر :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٨/٢٣
١
٠
موافقم . :) داستان کوتاه هاشونکه دیه عالیه . اقای شمشیری متشکریم .:)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
خیلی خیلی لطف دارید جناب پسته. ممنونم.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
سپاسگذارم خانوم عارفی بزرگوار.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
چقدر قشنــگ ... چه نگاه متفاوتی به یک قضیه ی عادی ... زیاد از این جوونا می بینیم اما نکته ی اخر باعث میشد داستان ثبت بشه تو ذهنت :) مرسی .:)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
ممنونم از حضور و حمایت مستمر شما.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
تو مشهد که این نداشتن اعصاب رانندگی به وفور دیده میشه! طرف اینقدر صبر نداره 2 دقیقه پشت چراغ راهنمایی بایسته! هی یکم یکم میره جلو!
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
راننده های مشهدی همه شوماخر هستند
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
فکر میکنم بخاطر بافتِ متنوعِ اجتماعیِ ساکنین کلان شهر مشهده. مهاجرین و غیر بومی ها همیشه طیفِ یکدست رو بهم میزنن و در این طور مواقع و آموزش های همگانی کار مشکل میشه.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
ممنونم خانوم هاچ.... شوماخر پیش این دوستان شرمنده است زبون بسته!
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
ممنون ... عالی بود . تلنگری به جا !!! قضاوت و پیشداوری ممنووووع!!!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
مرسی، خیلی مرسی. بله قضاوت و پیش داوری اکیدا ممنوع!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
من هر چه کامنت گذاشتم دیشب (از حدود ساعت1 به بعد) ظاهرا تایید نشده. احتمالا اصلا ارسال نشده!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٢٣
٠
١
رانندگی تو شهر بزرگی مثل مشهد واقعا مذخرفه
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٣
٠
٠
به نظر من همون ترکیبِ جمعیتی باعث نابسامانی میشه.... و حضور سالیانه بیست و چند میلیون مسافر در سطح شهر.
maede
maede
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
اون راننده ناشنوا بوده و این یکی نابینا!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
...! مرسی!
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
جناب شمشیری نیستیددددددددددددددددد...........
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
بله حق باشماست. پیش تولید فیلم جدیدم شروع شده و حسابی درگیر هستم. ولی خب بهر حال هرطور شده طی هر 24 ساعت، حتی اگر شده یک مرتبه برای مطالعه و کنترل همه مطالب سرکی میکشم!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٤
٠
٠
سلام ودرود برشما استادشمشیری عزیز:عالی بود.زنده و جاودان باشید.ممنون
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
درود بر شما. همیشه به من لطف داشته و دارید، درس پس میدم استاد. ممنونم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
سلام:شما آقا و عزیزید.دلتون شاد شاد.ممنون
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
امیدوارم موفق باشید
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٥
٠
٠
ممنونم بانو.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٢٦
٠
٠
ببخشید من یه پاسخ در جواب خانم دلنیا زیر پست "من نویسنده بشو هستم" علی آقا گذاشتم که برداشت شخصی من از صحبت شماست! نمیدونم درسته یا نه! خواستم اطلاع بدم که اگه فرصت داشتین یه سر بزنین بهشون.
so_karimi
so_karimi
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
داستان جالبی بود .... من راننده ایُ دیده بودم که حتی با امبولانس بابت سبقتی که ازش گرفته بود کورس گذاشته بود . بهش برخورده بود که امبولانس مجبورش کرد بهش راه بده :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
خواهش میکنم لطف دارید، بله نمونه ها زیادن متاسفانه.
حسام
حسام
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
مشکل کار سر این مسئله است که وقتی میخوای بگی پیاده میشم ،حالا میتونی بزنی سرشانه اش آرام ولی وقتی که ماشین پره واویلاست
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
...! آره دیگه واویلاست! البته این قهرمان داستان من مسافرکش نبود و ماشینش هم فقط تک سرنشین بود.
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خیلی قشنگ بود دد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
خیلی لطف دارید مرسی :-)
y_rahimi
y_rahimi
٩٤/٠٢/٠١
٠
٠
لحظه ها رو خیلی خوب توصیف کردید متن های خوب اونایی هستن که آدم بتونه بدون اینکه به خودش فشار بیاره, لحظات و اتفاقات رو تصور کنه. موضوع خیلی خوبی رو هم براش انتخاب کردید. قلمتون پایدار :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٤
٠
٠
ممنونم از محبت شما... مرسی :-)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤