تصادف با جاده عصبانیت...
داستان کوتاه نوشته خودم

تصادف با جاده عصبانیت...

نویسنده : k_shamshiri

صندلی عقب نشسته بودم. دقیقا پشت سرِ مامان. از توی آینه فقط چشم‌های بابا پیدا بود که مدام پلک می‌زد و به خطِ سفیدِ وسطِ جاده دقت می‌کرد. چند دقیقه سکوت کشنده‌ای حاکم شده بود بر جمعِ سه نفره‌مان. مامان که کامل رویش را برگردانده بود سمتِ راستش و به دوردست‌ها و کوه‌هایی که از کنارشان با سرعت می‌گذشتیم زل زده بود. بابا هم هنوز برافروخته و عصبانی بود. همیشه وقتی اعصابش خرد می‌شود ظاهرش کاملا بهم می‌ریزد. گونه‌ها و گوش‌هایش سرخ می‌شوند، مدام پلک می‌زند و لب‌هایش را با زبان خیس می‌کند. آن لحظه هم از همان اوقات بود. فقط به خاطر این‌که او تصمیم داشت یکسر تا تهران رانندگی کند و زودتر برسیم منزل عمو محمود و مامان مثل همیشه دوست داشت سرِ راه، منزل خاله اعظم در شاهرود شب را استراحت کنیم. و بعد هم که طبق معمول بحث‌های فامیلی پیش کشیده می‌شد و آن‌که کوتاه می‌آمد مامان بود و تا ساعت‌ها غرولند و عصبانیتِ بابا را به همراه داشتیم. آن عصر هم دقیقا همینطور شده بود و حاصلش رانندگیِ پراشتباه و سریعِ بابای عزیزم بود!

هرگز فراموشم نمی‌شود آن روزِ لعنتی را. لحظه به لحظه بر سرعتِ ماشین افزوده می‌شد. دوربین‌های کنترل سرعت را یکی بعد از دیگری پشت سر می‌گذاشتیم و نه من و نه مامان جراتِ کوچک‌ترین تذکری نداشتیم. البته که جرات کلمه مناسبی نیست اما واقعا از خشم و لجبازی و افراطِ بیشترِ بابا می‌ترسیدیم و جاده و رانندگی هم که شوخی بردار نبود.

همان‌طور که در ذهنِ هرکدام‌مان چیزهای جورواجوری رژه می‌رفتند ناگهان تکان شدیدی خوردیم و ... . چشم که باز کردیم چندین متر ماشین‌مان دورتر از آسفالتِ جاده، رویِ خار و خاشاک و سنگ‌های بیابانی به یک طرف واژگون شده بود. کمربندهای بابا و مامان فرشته نجات‌شان شده بودند و حتی خون از دماغ‌شان نیامد اما من که صندلی عقب نشسته بودم بخشی از ابروی راستم و گوشه لبم پاره شده بودند و سر و صورت و لبانم پر از خون. هر دو آرنج و کتف‌هایم هم بشدت درد می‌کردند... .

تنها چیزی که باعث شد در آن لحظه سخت و وحشتناک کمی آرام بگیرم شنیدن این جمله از دهانِ بابا بود:

خدایا منو ببخش! فکر کنم لاستیک جلو ترکید. خیلی حماقت کردم با این سرعت... همه خوبید؟ واقعا شرمنده‌ام... کجات درد می‌کنه فاطمه جان؟ چقدر خون ازت رفته، خوبی بابا؟ ببخش باباجان... و نتوانست خودش را کنترل کند و در همان حالت نامتعادل و وضعیت اسف بار زد زیرِ گریه... .

==========

کامران شمشیری / 23 شهریور93

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٠١
٢
٠
به گمانم این متن در ادامه متن قبلی شما بود ... عبرت انگیز بود! کاش به خاطر بسپریم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
ممنونم از اظهار لطف شما. نمیشه گفت در ادامه قبلیه. یک سری 16 تایی داستان کوتاهه که برای سازمان ترافیک نوشته بودم. برای بولتن های درون سازمانی و آموزش های همگانی. معمولا اینطور مطالب رو بمن سفارش میدن و مینویسم. بهمین دلیل جنبه آموزشی و نصیحت گونه داره. امیدوارم اینجا هم تاثیر گذار باشه. ممنونم از شما. سرشار باشید از زندگی.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
سلام: بسیار خوب بود آقای شمشیری.انشاءا... که قلمتان ماندگار و دلتان از شادمانی سرشار باشد.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
تشکر میکنم جناب حسنی. البته که شما لطف دارید. اینها داستانهای الف نیستند. صرفا پیام اموزشی دارند. ممنون از توجه شما.
هاچ
هاچ
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
داستان الف چیه؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
داستان خاصی نداره الف! منظورم این بود که این سری شونزده تایی که فعلا دوتاش منتشر شده، جزو کارهای سفارشی هستند و از داستانهای جشنواره ای نیستند. یا از داستانهایی که مثلا سالهای گذشته جوایز کشوری برنده شدم. همین بخدا! یعنی خیلی تاپ نیستند بعقیده خودم. یعنی صرفا ژورنالیستی هستند و برای مخاطب عام. یعنی... یعنی ... یعنی ... ! مرسی از دقت نظر شما خانوم هاچ. سربلند باشید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
سلام: منظورشون این بوده که این داستان از کارهای سطح بالاشون نبوده و در سری کارهای عادی است.ایشان را در داستان سرائی واقعا قبول دارم خارج از هر تعارفی.بی دلیل هم از کسی تعریف نمیکنم.امیدوارم که در آینده کارهای عالی تر ایشون را ببینیم.متشکرم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
لطف دارید جناب حسنی بزرگوار. تاج سرید. حق پشت و پناه شما.
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٨/٠١
٢
١
الهی....خب از اول!!!خخخخخخ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
چی رو از اول میگفتم؟ اینها داستانهای اصطلاحا پاورقی، یا ژورنالیستی هستند با مخاطب عام. مرسی از حضورتون.
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٨/٠٢
٢
٠
منظورم این بود که ای کاش از اول پدر صحبت میکرد و این اتفاق نمیوفتاد!!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
آهان! آره دیگه لابد غرورش اجازه نداده!
معصومه طلایی
معصومه طلایی
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
بلهههه! داستانهای الف شما رو خوندم. موفق باشید. امیدوارم که اینجا هم به همون اندازه اونجا استقبال بشه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
مرسی خانوم طلایی بزرگوار. این "الف" چقدر مساله ساز شد برام! یک کلام خواستم مختصر و مفید اشاره کرده باشم، ظاهرا بیش از حد حساسیت زا شده!!! لطف عالی متعالی.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠١
١
١
سلام .... كمي سربسر استاد مي‌كنيم . تا ايشان هم در آينده جبران نمايند و چيزي ياد بگيريم
استاد شرمنده ام
نوشته ايد « به خطِ سفیدِ وسطِ جاده دقت می‌کرد» در داستان نويسي نوين نويسند جز ذهن شخصيت داستان ذهن ديگران را نميتواند بخواند بلكه رفتارشان را بيان ميكند
نوشته ايد « با سرعت می‌گذشتیم زل زده بود » وقتي داريد از نگاه يك نفر موضوعي را مينويسيد بايد ديدگاه او را بنويسيد (با سرعت مي‌گذشت زل زده بود)
و در پارگراف اول ذهن خواننده را بازي داديد خيلي فرم‌ها سريع جابجا ميشد هنوز ميخواستيم تمركز بكنيم بابا چكار ميكند از مادر ميگفتيد و تا آمديم روي مادر تمركز كنيم رفتيد روي بابا و بعد جمع
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
واااااااااای!! خب شاید شما delay دارین خیلی!!! یه کم سرعت انتقال رو ببرین بالا خووووووو (در مورد پاراگراف آخر! :) ما هم کمی سر به سر شما بذاریم حالا!! :) )
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٣
٠
سلام جناب روشناوند عزیز. این کلمه استاد رو اینقدر راحت و ساده خرجش نکنید شمارو بخدا. به هر کسی استاد نمیگن، از من به شما نصیحت! اما پاسخ به انتقادات و دقت نظرهای شما: دقیقا حق با شماست و شخصیت داستان ِ من هم ذهن کس دیگه ای رو نخونده بود. رفتار پدرش رو بیان کرده بود. دوباره بخونید: از آینه دیده بود که پدرش به خط سفید وسط جاده دقت میکنه. دقت کردن توام با پلک زدن ذهن خوانی نیست که! بیان رفتاره. / وقتی خودِ شخصیت هم جزو افرادی هست که داخل ماشین با سرعت در حال گذر هستند پس فعل جمع می بندیم و شخصیت (اول شخص) رو هم قاطی ماجرا میکنیم. و با افعال جمع ادامه میدیم. چون سه نفری میگذشتند پس نمیتونم بنویسم میگذشت. دوباره بخونید لطفا. / سریع جابجا شدن بدلیل خط سیر روایت بود. شخصیت ها کلا سه نفر بودند و در صورت مکث بیشتر کسل کننده میشد و ضمن اینکه از تعداد کلمه سفارش دهنده هم بیشتر میشد.( سفارش دهنده دقیقا تعیین میکنه چند کلمه باید مطلب یا داستان تحویل بدیم) این سریع جابجا شدنی که شما میفرمایید در رمان یا حتی داستان بلند میتونه یک آفت و معضل باشه برای نویسنده. اما در داستانک یا مینی مال، و در داستان کوتاه گریزی ازش نیست./ در نهایت اینکه همیشه و در همه هنرها( همه هفت هنر) یک جمله معروف هست که میگه: اگر اصول و ساختار رو خوب بشناسی اجازه داری بشکنی. یعنی چنانچه مطمئنی اصول رو مسلط هستی حالا با احتیاط شروع کن به ساختارشکنی. / کما اینکه من هیچ ساختاری رو اینجا نشکستم و دقیقا کلاسیک و مدرسه ای روایت کردم چون مخاطبم عام بود. / صادقانه و از ته ته دلم از شما ممنونم و امیدوارم همیشه همینقدر با دقت موضوعات رو کالبد شکافی کنید. موفق باشید دوست من.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٢
٠
ممنون از لطف شما خانم یا آقای قاسمی عزیز. این حرفها و انتقادات و مباحث فنی که از نظر من سر به سر گذاشتن نیست و اصلا و ابدا هم ایرادی نداره. من اونقدر داستان و فیلمنامه پراشکال داشتم و دارم که خدا میدونه. فقط دیکته نانوشته است که غلط نداره. مهم حضور شما در کنارمه که بازخورد و واکنش هاتون رو ببینم و درس بگیرم و خودم رو محک بزنم. سربلند باشید و سرشار از زندگی.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
سلام ... در مورد واژه استاد هم نظر شما نيستم و هر كس يك واژه، يك فن، يك هنر، يك تجربه و... من به او استاد ميگويم چون حداقل او به من لطف داشته است . ولي قبول هم دارم واژه استاد بسيار سنگين و مسوليت آور است . از اينكه با حوصله من درس داديد بسيار ممنونم . اميدوارم ديگر بچه‌هاي اين سايت اين دو نظر و پاسخ زيباي شما را بخوانند. زيرا دانشي را منتقل كرده‌ايد كه بايد حداقل 100 هزار تومان پول كلاس بدهند و همين يك پارگراف را بگيرند. سپاس بيكران
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
ممنونم جناب روشناوند. شما لطف دارید. شکست نفس میفرمایید. شب آرومی در پیش داشته باشید و فرداتون لبریز از عشق.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٨/٠١
١
٠
جالب بود..ممنون:)مامان بابای من ک هیچوقت باهم دعوا نمیکنن خداروشکر:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
ممنونم از حضورتون عاطفه خانوم. خدارو شکر و ایشالا صد سال زیر سایه شون سرشار باشید از سرزندگی و سلامتی و سرمستی.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
ممنون:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٢
٢
٠
:)))))))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
٠
٠
مرسی قربان. اردتمندم.
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
همچنین:)
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
داستان خوبی بود.ممنون از شما :) البته من به شخصه نمیتونم با داستان ها و شعرها و کلا دست نوشته هایی که سفارشی و از روی تکلیف نوشته شده باشن ،ارتباط خوبی برقرار کنم اما با توجه به قلم خوب شما احساس می کنم داستان های دیگرتون رو بیشتر دوست داشته باشم. مشتاق خوندنشون هستیم:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
٠
٠
ممنونم سحرخانوم. بهرحال برای گذران زندگی چاره ای نیست. درآمدم از همین طریقه . البته خدارو شکر هرگز فیلمی سفارشی نساختم. و تماما برای دل خودم و جشنواره ها بوده. ممنون از حضورتون.
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/٠٨/٠٢
٠
٠
قلم دلنشینی دارین،چند داستان آموزنده هم در مورد وضعیت رانندگی تو ترافیک بنویسین،خصوصا شهر خودمون،بعضیا فک میکنن رانندگی جنگه،مث شوالیه ها هر لحظه آماده دوئلن
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
در ادامه و بقیه داستانها ترافیکی هستند دقیقا. همینها هم برای سازمان ترافیک و حمل و نقل درون شهری بوده. ممنون از مرحمت حضرتعالی. شعرهای شما هم بی اندازه زیبا و تکنیکی و صادقانه هستند.
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
ممنونم چقد خوبه که اینجا مینویسینشون...موفق باشید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
٠
٠
خواهش میکنم. واکنش مخاطبین جوون برام فوق العاده اهمیت داره. موفق باشید و تندرست.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٢
٠
٠
خواهش میکنم. واکنش مخاطبین جوون برام فوق العاده اهمیت داره. موفق باشید و تندرست.
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
قشنگ و تاثیرگذار مینویسید. ممنون. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
ممنونم از حضور سبزتون.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
سرعت بالا تو هر شرایطی خطرناکه حتی اگر تو مسیر مستقیم و خلوتی مثل مسیر مشهد نیشابور باشه| یکی از دوستان خانوادگی ما چند سال پیش تو مسیر مشهد به نیشابور با سرعت بالا در حرکت بودند که لاستیک جلوی ماشین میترکه و ماشین چپ میکنه، متاسفانه تو این حادثه دوستان ما مادرشون رو از دست می دند...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
خدا رحمتشون کنه. بله من هم برادرم رو برای سرعت از دست دادم... . برای تحقیقات کارهای مستندم اغلب به کلانتری ها رفت و آمد دارم؛ اگر بدونید چه حوادثی رو دیدم به چشمم... . شاد باشید و همیشه تندرست.
admin
admin
٩٣/٠٨/٠٣
٢
٠
داستان بسیار زیبایی بود/ به عنوان کسی که سال ها در جاده رانندگی کردم؛ واقعن این حالت ها رو درک می کنم / یکبار در صحنه مشابهی با مامانم بحثم شده بود و توی یک ترافیک جاده ای سبقت گرفتم. در کسری از ثانیه یک تریلی از جلومون در اومد؛ تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که به سمت چپ جاده بروم؛ رفتیم و با سرعت حدود 80 تا به یک تپه خوردیم؛ اگر ترمز ماشین ABS نبود احتمالا یک بلایی سرمان می آمد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٨/٠٣
٠
٠
ممنون از لطف شما. بله این اتفاقات برای هرکسی ممکنه پیش بیاد... در کسری از ثانیه.
r_qalam
r_qalam
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
احسنت...عالی بود...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤