عاقبت عجله در سه اپیزود...
داستانی نوشته خودم

عاقبت عجله در سه اپیزود...

نویسنده : k_shamshiri

با عجله در رانندگی حقوق دیگران را پایمال نکنیم

لحظه یک:

تیزیِ آفتابِ مرداد را بر فرق سرش احساس می‌کرد. این یکی دستگاه هم خراب بود و تلاشِ بیشتر، بی فایده. برگشت سمتِ اتومبیلش که همان‌طور کج و شلخته به حال خود رهایش کرده بود. تاکسی‌های مسافربر یکی پس از دیگری از راه می‌رسیدند و اخمو پشتش صف می‌کشیدند. نیم نگاهی به تابلوی کنارِ سپرِ جلویش انداخت: ایستگاهِ ویژه تاکسی. به روی خودش نیاورد. سوار شد و با شتاب حرکت کرد... .

 

لحظه دو:

چند بار عقب و جلو رفته بود و انتظارِ چند لحظه‌ای، کلافه‌اش کرده بود. از خیرِ پارک کردن گذشت و همان‌طور دوبله ماشین را رها کرد و رفت سراغِ دستگاهِ عابر بانک: ضمنِ پوزش، این دستگاه در حالِ حاضر قادر به ارائه خدمات نمی‌باشد.

حسابی عصبانی شد و لگدی نثارِ دیوار بیچاره زیرِ دستگاه کرد و برگشت سمتِ ماشینش. خانمِ میانسالی پشتِ فرمانِ پرایدی سفیدرنگ منتظر او بود که بتواند اتومبیلش را از پارک خارج کند. بنده خدا صبورانه انتظار می‌کشید... .

 

لحظه سه، لحظه آخر:

نیم کلاچی گرفت و با عصبانیت دنده چهار را جا زد. خِرتی صدا کرد و ماشین زبان بسته بر شتابش افزود. از سواری‌ها یکی پس از دیگری سبقت می‌گرفت. چپ و راست نداشت و هر طرف که بازتر بود فرمان را همان سمت می‌چرخاند. رسید به پشتِ سرِ یک مینی بوسِ بنز قدیمی که آهسته و نالان وسطِ بزرگراه حرکت می‌کرد. بوق زد چراغ داد فایده‌ای نداشت. زیرِ لب غرولندی کرد: ای بابا! الان بانک‌ها می‌بندن و بیچاره میشم، اگر این چکم برگشت بخوره آبروم میره ...

و همانطور عصبانی و برافروخته به راست پیچید که سبقت بگیرد و ماشینش را چسباند به جدول حاشیه راست بزرگراه. که ناگهان با همان سرعتِ حدودِ 110 کیلومتر بر ساعتش، محکم برخورد کرد به پشتِ یک وانت پیکان که بخاطر نقص فنی ناچار به توقف شده بود در همان لاینِ راست...

چکش که برگشت خورد، چند میلیون ناقابل هم خرج ماشینش کرد و یک کوپن از بیمه‌اش هم صرفِ پرداختِ خسارت به راننده آن وانت پیکان شد، به خاطرِ یک لحظه، فقط یک لحظه عصبانیت و عجله بیجا.

=========

(کامران شمشیری 23شهریور93)

 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علی عبادی
علی عبادی
٩٣/٠٧/٢٨
٢
٠
جالبه! موفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
مرسی علی جان. دوستت دارم.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٢٨
٣
٠
!!!!11مممممممقسیییییی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
١
٠
سپاسگذارم خانوم. موفق باشید.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
الان فهمیدین من خانومم؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
بنظرم اینطور رسید. ببخشید اگر اشتباه کردم.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٨/٠٢
١
٠
نه درست بودش....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٨
١
٠
سلام:متشکرم.از قدیم گفته اند عجله کار شیطونه پس درسته.زنده باشیدوسلامت.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
مرسی برادر. 16 داستان کوتاهه که همش پشت خط انتشار هستند! تا قرعه بنام کدام یک بیفته! امیدوارم بپسندید.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٧/٢٨
١
٠
سلام ... ممنونم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
١
٠
مرسی رفیق! لطف داری.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٧/٢٨
١
٠
امیدوارم درس عبرتی شده باشه براشون حداقل!!!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
امیدوارم...!
amin20
amin20
٩٣/٠٧/٢٩
١
٠
بله این است نتیجه عجله
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
بله!
علیرضا.ی
علیرضا.ی
٩٣/٠٧/٢٩
١
٠
سلام. جالب بود.... مرسی.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
قربان شما.
مطهره مینایی
مطهره مینایی
٩٣/٠٧/٢٩
١
٠
سلام. جالب بود.... کو بقیه شون پس؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
١
٠
سلام. یک کمی اگر صبور باشید احتمالا بنا بر تشخیص مدیریت محترم سایت به نوبت آپ میشن. شاید هم نشن! خدا میدونه!
مرتضی.ک
مرتضی.ک
٩٣/٠٧/٢٩
١
٠
اینها همون سری داستانهای شهریورماه اند که گفته بودید؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
بله حاج مرتضی. جمعا 16 داستان کوتاه هستند. ممنون از حضورتون.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٩
١
٠
دوستان نازنینم ببخشید اگر پاسخ ها با تاخیر انجام شد. رمز عبورم بازیابی شد و به لطف مدیریت سایت و تکنولوژی نازنین(!) نجات پیدا کردم و از عصر امروز به پروفایل خودم دسترسی دارم. واقعا روزهای بدی بود!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٣٠
١
٠
توجه داشته باشید این سری داستانهای کوتاهِ آموزنده صرفا نمی تونن برای همه جذاب باشن. هدف یک نویسنده در ابتدا و قبل از هر چیزی کمک به بهبود جامعه و روابط اجتماعی هستش. در کنار اینها باید طوری بنویسه و با کلمات بازی کنه که حداکثر مخاطب رو جذب کنه. بهرحال ببخشید منو اگر یه مقدار غلظتِ نصیحتِ این داستانها بالاست.
so_karimi
so_karimi
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
حقش بود :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
مرسی!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨