خیابان‌های لعنتی...

خیابان‌های لعنتی...

نویسنده : وبگردی

یک بخش‌هایی از زندگیات هست که نمیتوانی آن‌ها را برای هیچ‌کسی بگویی. نمیتوانی عمق اندوهت را تعریف کنی. یا حتی نمیتوانی بگویی من به فلان دلیل از فلان خیابان و فلان خوردنی و فلان زهرمار بدم میآيد. همین که این حرف را بزنی آدمها می‌خواهند دست تو را بگیرند و تو را با آن رخداد روبه‌رو کنند و براساس مطالعات تئوریشان به تو ثابت کنند که غمها رفتنی هستند و یک انسان مدرن بایستی با مشکلات مواجه شود.

به همین خاطر است که میگویم یک بخشهایی در زندگی هرکسی هست که نمیتوانی درباره‌شان با کسی حرف بزنی. چون میخواهند تو را وادار کنند تا آدم مثبت اندیش و خوب و عاقلی باشی. این خوب و عاقل بودن قرار نیست توی این دنیا چیزی به تو اضافه کند اما چون نظریه فروید و چارلی چاپلین و گونترگراس و ماکیاولی و... هست آدم‌ها دوست دارند آن را تجربه کنند و به تو ثابت کنند که راه و روش درستی است. و تو را یاد عاقبت «کارما» بیاندازند که مثلا اگر همین الان فلان اندوه را فراموش نکنی و تمام عالم هستی را دوست نداشته باشی در زندگی بعدیات دردهای زیادی را تحمل خواهی کرد!

واقعیت تلخ این است که همیشه معتقدم چون کلا در شانس و اقبال تک هستم احتمالا این آخرین زندگی من است و گاهی لازم است آدم خوبی نباشم!

میدانید من فکر میکنم آدم‌ها باید چیزی در زندگی‌شان داشته باشند تا برای آن سوگواری کنند؛ باید چیزهایی داشته باشند که حال‌شان از آن‌ها به هم بخورد. باید کسی را دوست داشته باشند. باید از کسی متنفر باشند و باید یک چیزهایی آن‌ها را یاد تنفرهای‌شان بیندازد. معتقدم آدم نباید چیزی را در خودش بکشد. به خاطر همین است که همیشه از گیشا متنفر بوده‌ام و مالیخولیای زندگی‌ام این است که ازدواج کنم و بروم توی آن خیابان و بعد اندوه بزرگی را تا ابد بر دوش بکشم.

امروز بعد از چند سال به این خیابان رفتم و به طرز ناخودآگاهی سرم به سمت مکان‌هایی چرخید که اتفاقی در آن‌ها افتاد. سرم چرخید به آن سمت که سوار ماشین ساناز شدم. سرم چرخید به سمت چراغ قرمز و یادم افتاد که آن شب چقدر در ترافیک ماندیم. بعد یادم افتاد که اول به کدام آژانس رفتم و بعدش به کدام آژانس و سرم همین طور چرخید به این سمت و آن‌ سمت و باز فکر کردم آيا باید آدم خوب و منطقی و بزرگواری باشم و از خیابان گیشا خوشم بیاید چون عقوبت کارما در زندگی بعدی در انتظارم است که چرا نتوانسته‌ام آدم بخشنده‌ای باشم؟

بعد سر تکان دادم؛ ‌از کنار پاساژ گیشا رد شدم؛ یاد شبی افتادم که آن‌جا کفش خریده بودم. ناگهان دلشوره‌ این‌که آخر سر می‌آیم و در این خیابان لعنتی زندگی می‌کنم به جانم افتاد و هرچقدر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که از این خیابان متنفرم. حتی اگر یک روز نکیر و منکر خفتم کنند که تقصیر یک خیابان بی‌جان چه بود؟

می‌دانید، مکان‌ها مهم‌اند. سال‌ها و تاریخ‌ها مهم‌اند. خوردنی‌ها مهم‌اند. بوها مهم‌اند. موسیقی‌ها مهم‌اند. اغلب همگی ‌ما را به یاد خاطرات تلخ می‌اندازند، بعد معصومانه به ما زل می‌زنند و توقع دارند آن‌ها را ببخشیم.

من که فکر نمی‌کنم اجسام بی‌جان باشند. آن‌ها بدجنسانه خیلی جان دارند؛ می‌توانند برای ما خاطره بسازند!

=========

 منبع:

http://almatavakollll.blogfa.com/post/1285

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
بسیار زیبا، واقع گرا و خوش فرم نوشتید. ضمن اینکه بنده با محتوای مطلب هم موافقم. سربلند باشید و البته سرفراز و سرمست و سرشار از زندگی.
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
بعله. ....خیلی قشنگ بود:))))))
maede
maede
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
این حال و روز دل ما هست که به یک ساعت،به یک خیابون،به یک لحظه معنی میده،و گرنه خیابون همون خیابون و ساعت و دقیقه همون ساعت ودقیقه...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
سلام: خیلی ممنون.سلامت و شادمان باشید.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
:)))))مقسی آنا همه نینا
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
خیلی خوب بود،منون
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
ممنونم خیلی قشنگ بود
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
:)شاید
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
زیباااا
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات