رویاهایی که باد می‌برد

رویاهایی که باد می‌برد

نویسنده : h_ghasemi

گاهی آدم برای کارهای درستش به شک می‌افتد. گاهی کارهای درست، شبهه برمی انگیزند ته خیال تنهایی. بس که تو را از رویاهایت دور می‌کنند ... دور ... و دورتر ... بس که به جایی نمی‌رسانندت. بس که ...

کاش ندیده بودمت خدا. کاش نداشته بودمت هیچ وقت! تا شاید راحت‌تر به کفر می‌کشید این دل بی‌قرار درمانده. کاش آنقدر نبودی که بودنت را ساده منکر می‌شدم. انکار می‌کردم دست‌هایت را زمانی که دور مچم پیچید؛ یادت هست؟

همان روز سرد اواخر دی ماه. در ثانیه بزنگاه همان پرتگاه مه آلود خاموش، بی عمق، بی ارتفاع، بی‌سلامت. پشت چلچراغ اذان مغربی که اشک شمع‌ها را هم چکانید سرآخر ... دیدی؟!

کاش می‌توانستم از کارهای درست دست بکشم. از تو یگانه من. کاش مثل برای خیلی‌ها؛ برای من هم نادیده گرفتنت آسان بود .

کاش... آنقدر غم به قلبم نپاشیده بودی که امروز را به چنین آرزوهایی بر باد دهم.

کاش...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام. این جمله «تا شاید راحت‌تر به کفر می‌کشید این دل بی‌قرار درمانده.» به "مفعول" نیاز داره!** راجع به متن، نظر مخالف یا موافقی ندارم.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام. ممنون از دقت نظرتون اما این جمله به مفعول نیاز نداره چون ادامه جمله قبل هستش(این دو جمله به گونه ای نوشته شدن که نقش نهاد و گزاره رو برای هم ایفا میکنن) و من برای اتصال این دوجمله، سه نقطه گذاشته بودم که متاسفانه در انتشار، حذف شده و شاید به همین دلیل شما متوجه اتصالشون نشدید. ممنون از حضورتون :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
خواهش می‌کنم. در صورتی که جمله‌های قبلیش رو هم به این جمله بجسبونیم باز باید می‌نوشتید که :« به کفر می کشیدت...» و یا صورت دیگه‌ی جمله و منظور، که این بار "قلب" مفعول بشه :« به کفر کشیده می شد ...»
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
اتفاقا جمله "به کفر می کشیدت..." یه جمله کاملا نامرتبط و اشتباه برای این متن من هست! شاید منظور متن، برای شما خوب جانیفتاده ولی مقصود من از "به کفر می کشید" به "دل من" برمی گرده که درصورت عدم حضور خداوند به کفر می کشید (اینجا همون سه کلمه" عدم حضور خداوند" هست که در کل جمله مستتر شده و شاید به همین دلیل شبهه انگیز شده ... و دل در اینجا در حقیقت، فاعل غایب هست. با جمله دوم شما هم کاملا مخالفم چون فعل من در زمان گذشته استمراری قرار نبوده اتفاق بیفته و بنابراین "می" نباید در یک فعل دیگه ادغام بشه و به صورت "کشیده می شد" دربیاد. برای این جمله من بهترین و گویاترین فعل "می کشید" بوده که بکار بردمش. بازم ممنون.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
:( میفهمم، شدید میفهمم این متن رو...هدی شاید بد نباشه این متن رو بخونی...من رو که به فکر برو برد خیلی و باعث یه تحول بزرگ تو من شد... http://yon.ir/OE2D البته من اگاهانه این کار رو انجام میدادم تقریبا، ولی به جایی رسیدم که دیدم همین کارام که فکر میکردم درسته به جای درست کردن دنیا داره باعث ناراحتی دیگران میشه بدتر...این شد که این شد...http://khozabalat.mihanblog.com/post/23#Blog
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
این متن من خیلی وقت پیش نوشته شده و امروز به انتشار گذاشته شد. درسته فوفانوجان. بعضی وقتام هست که آدم آرزومیکنه کاش میتونست کارهای خوبش رو کنار بذاره. البته من برخلاف تو منظورم انجام کار خوب برای بهتر کردن دنیا نبوده بلکه یه وقتایی هست که فکرمیکنی بخاطر خوب بودنته که از خیلی از آرزوها جا موندی و این تفکر اون روزهای من بود ... مرسی عزیزم از لطفت. حتما میرم و میخونم این لینکها رو :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
این دو تا هم بخون، که قبل نوشتن اون پست نوشته شدن، ینی قبل خوندن اون لینک آخری اینا رو بخون بعد اونو : http://up6.ir/5LIe و http://up6.ir/5LIi
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
خدایا فوفانووووو! :))) تو همیشه منو غافلگیر می کنی! گنجشکماهی من توی سایت آقامحمدامین چه میکنه؟! :) // مرسی عزیزم برای این لینکها ... مرسی برای محبتت. ولی بنظر من تو چون مثل خیلی از آدمها دوست داری سریع به هدفت برسی یهو هم انرژیت ته میکشه و خسته میشی و مثلا میگی دیگه انگیزه نداری و از این حرفا ... ولی خب هیچ دانه ای به سرعت درخت نشده! میدونم که این تئوریها رو بهتر از من بلدی اما به عمل درآوردنشون به همین سادگیها نیست. راه رشد و کمال یه راه بسیار پرفرازونشیب و طولانیه و اتفاقا نباید از همین طولانی بودنش خسته شد. هرچند منم خیلی وقتا خسته میشم و کم میارم و دلیلی جز همین کم صبری و توقع بالا برای دستیابی به کمال نداره. و واقعیت اینه که رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود/ رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود ... و البته که اشکال حقیقی در درون خود ماست و نه در راه و نه در سختیها ...
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
اخ ! درد ِ مشترک .. کاش شب ِ شام غریبان انقدر پایین نیامده بودی و نزدیک نشده بودی که بگویم امدنت ، خیال است .. که راحت بگویم...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
و عشق درد شترک میان ماست با همه/کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند ... ممنون عرفانه عزیز :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
* درد مشترک
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
چه غمی داره این یادداشت... لبخند بزنید بانو، لبخند :-)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
آره موقعی که نوشته شده بود (گمونم حوالی هفت یا هشت ماه پیش) غم زیادی داشت. مرسی :)
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
سنگین بودن این کاش ها خیلی هم سنگین بودن :دی نمیدونم ولی حس کردم میانه ی متن، به خاطره ی تلخی اشاره کردید :) امید که بچرخه این روی ماجرا اگر که خوشایند نیست
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
شما باهوش هستید و این برهمه ما محرزه! :) درسته سعی کردم یه اشاراتی به گذشته داشته باشم و لحظه ای که خداوند برای من علنی شد. و اتفاقا خیلی خیلی هم خوشایند بود این حضورش.البته اسم واقعی این متن من هم "من با تو چه کنم؟!" بود که دقیقا اشاره به همین داره که علیرغم اینکه گاهی از خوب بودن خسته میشیم اما خدایی هست که با حضور پررنگش باعث آسودگی خیاله و اینجاس که پشیمون میشی از اینکه گفتی "کاش کارهای درست انجام نمیدادم ..."// ممنون از حضورتون :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
غم تو دل آدمایی که خدا میره و میاد زیاد نمی مونه... گذراست. امیدوارم غم های تو زودتر بار ببندند هدی جان.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
چه جمله لطیف و دلنشینی. مرسی الهه جان. منم برات آرزوی بهترینها رو دارم و البته کم غصه ترینها :)
d_toktam
d_toktam
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
گاهی مث همین چندروز پیش بهش گفتم با اینکه خیلی دوستت دارم اما خیلی بدی جمله ی آخر شما رو که خوندم یادش افتادم اون لحظه که داشتم میگفتم بهش میدونستم که پشیمون میشم و شدم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
میدونیم پشیمون میشیم. میدونیم کسی رو جز اون نداریم ... میدونیم حتی توی گلایه ها و دشواریهای تلخمون ... مرسی تکتم جان :)
paariss
paariss
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
و هیچ دستی برای کمک نیست...جز خدایی که مارا فراموش نکرده و نمیکند....!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
دقیقا! ممنون از حضورتون :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
سلام ... واژه گانی جدید در زندگیم ورق خورد تشکر
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
سلام. خوشحالم که ارتباط برقرار کردید. ممنون از حضورتون :)
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
عالی بود :)) آفرین
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
لطف دارید. ممنون از شما :)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
هدی این قدر سیر نوشتنت مشخص هست که من فکر می کنم این برای این روزا نبوده ،پختگی قلم امروزت رو خیلی بیشتر دوست دارم :)خیلی هم غمگین بود اصلا بهت نمیادا :) لبخند بزن به دنیا :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
:)) عزیزمممم پاییییز! :) کاملا درسته. در جواب یکی دوتا از دوستان هم گفتم که این متن در حدود هفت یا هشت ماه پیش نوشته شده و واقعا خودمم الان که میخونمش خیلی جذبم نمیکنه! :دی یکی از مزایای پاگذاشتن من به جیم، همین بلوغ تدریجی قلمم بود که الان برام عینی میشه ...// آره غمگین بود! ولی الان که نیست! :) دنیا بالا و پایین داره دیگه ... نو پرابلم! :دی // اما محض گل روی تو و همه دوستای خوبم در اینجا انشاالله خدا بخواد برای دفعه بعد یه متن ناغمگین (!) می نویسم با همین ادبیات کنونیم :) بازم مرسی پاییز عزیزم.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
مرسی هدی جونم... اون قسمت از یادداشت که نوشتی : کاش نداشته بودمت... ، بهتر بود می نوشتی کاش نداشتمت ... صحیح تر بود.چقد غم داره این یادداشت. ولی زیبا بود در کل . مرسی :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
خواهش می کنم. :) من باید تشکر کنم فاطمه جون// عزیزم این فعل که من بکار بردم با همین صورت ترکیبی در نوشتارهای بسیاری از بزرگان ادبیات (بخش شعر پست مدرن) وجود داره و بکار رفته و نوعی شکسته نویسی در ادبیات پست مدرن محسوب میشه و فعل "داشتن" هم مجاز هست که مثل همه فعلهای معمولی در فرمی بین استمرار و ماضی بعید نوشته بشه درست مثل (رفته بودم یا نرفته بودم) و چون داشتن کسی مثل خداوند نه تنها از بدو تولد که از مدتها پیش از تولد (در عالم زر) آغاز میشه، برای همین به این فرم دوردست نوشته شده. ممنون از دقتت :) // مرسی که باهاش ارتباط برقرار کردی :)
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
تا شاید راحت‌تر به کفر می‌کشید این دل بی‌قرار درمانده. کاش آنقدر نبودی که بودنت را ساده منکر می‌شدم + پشت چلچراغ اذان مغربی که اشک شمع‌ها را هم چکانید ، این جملات عالـــــــــــــــی بودن ، عالــــــی :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
مرسی برای زمزمه دوباره این جمله ها ... نظرلطفته یکتاجان. خوشحالم که باهاش ارتباط برقرار کردی :)
Samira
Samira
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
خانم قاسمی خیلی واسم سنگین بود.دیروز خوندمش ولی زیاد متوجه مطلب نشدم.البته ایراد از منه یه چند وقتی هست نمیتونم عمق نوشته هارو بگیرم مطلب آقای شمشیری رو هم خوندم ولی هیچ حسی نداشتم به خاطر همین چیزی نگفتم :( امیذوارم تو مطالب بعدی جبران کنم :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
واقعا؟! من تا الان فکرمی کردم این متن یکی از متنهای ساده منه! خب گاهی دغدغه های فکری آدم اونقدر زیاد میشن که نمیشه واقعا تمرکز گرفت روی مسایل دیگه :) امیدوارم اگه حدس من درست بوده و این نگرفتن مطالب، به دغدغه هات برمیگرده، از نوع خوب و خوش نتیجه ش باشه سمیراجان :) // ولی برای من همین حضور خوب تو خودش مایه مباهات و خوشحالیه. مرسی عزیزم :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
مطلب شما رو همون روزی که منتشر شد خوندم اما چون سرم شلوغ خواستم با تمرکز دوباره بخونم و با تمرکز کامنتم رو بذارم. من هم مثل سایر دوستان غم تو این مطلب حس کردم. که البته معتقدم غم همشه بار منفی نداره و حتی بعضی از غم ها میتونه شیرین باشه.حالا اگه در لحظه هم شیرین نباشه میتونه به خاطره ایی شیرین تبدیل بشه و حتی اگه به خاطره ایی شیرین هم تبدیل نشه یاددآوریش کام آدم رو تلخ نمیکنه. البته این ویژگیه بعض از غم ها هستش که متاسفانه بسیار کیمیا هستن و به ندرت همچین غم هایی پیش میاد واسه آدم. حتی گاهی اتفاقاتی رو تجربه کردم که حس کردم حتی دلِ غم هم داره واسم میسوزه :( . عجب مقدمه ی طولانی داشت این کامنتم! امان از دلِ پر! بسیار زیبا و پر بار بور خانوم قاسمی و همینطور که خودتون گفتین مشخص بود که مدتی گذشته از نگارشش. خوشا به سعادتتون که اینقدر وجود خدا در زندگیتون پر رنگه و به این درجه رسیدین که به خاطر خدا کاری انجام بدین. بدون تعارف عرض میکنم این توان رو خیلیا ندارن و کمیابن انسانهایی که این توان رو داشته باشن. آرزو میکنم وجود خدا هر روز تو زندگیتون پر رنگتر باشه. جسارتم رو ببخشید چون در حدی نیستم که بخوام همچین حرفی بزنم اما با کمک خدا مواظب خوبیاتون باشین. رسیدن به اینکه آدم به خاطر خدا کاری رو انجام بده خیلی سخته و ادامه دادنه این راه خدا سخت تر :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
شما همیشه به من و مطالبم لطف داشتید و من واقعا خوشحال و ممنون از حضور خواننده های خوبی مثل شمام. (کلا هم این ساعات کامنت گذاشتن شما عجیب نیروبخش و روحیه دهنده س واسه من :) پنج و نیم صبح؟! خودم که درمورد خودم نمیتونم تصورشو بکنم اصلا در چنین ساعتی! :دی) دقیقا با شما موافقم. گاهی غم، مقدمه شادی هست؛ شادی درونی و حس های خوب برتر. منم برای شما آرزوی روزهایی دارم با شادی فراوان و اگه غمی قرار باشه (که در زندگی هر آدمی باید باشه و هست) غمهایی باشه کوتاه مدت و گذرا که همه شون منتهی به شادیهای بسیار عمیق موندگار بشن. // مرسی. درسته خیلی وقته که در صف انتشار مونده بوده این مطلب و خب اشاره کوتاهش به علنی شدن ناگهانی خداوند در زندگی، باز به خیلی قبلترش برمیگرده! من میدونم که بنده خیلی خوبی برای پروردگارم نیستم اما حضورش رو (حضور پررنگ مستمرش به ویژه موقعی که ازم با تمام قدرت حمایت میکنه) توی زندگیم یه جاهایی اونقدر واضح و عیان دیدم که دیگه نتونستم انکارش کنم. خیلی وقتا مثل خیلی از آدما از دشواریها خسته میشم و قدرشناسش نیستم و به خودمم حق میدم متاسفانه اما همیشه حتی توی همون لحظاتم مطمئنم که تنها کسی که در نهایت اگه همین الان بخواد اتفاق شر واسم بیفته، در همون لحظه فرشته نگهبانمو میفرسته و رفع میکنه، خداوندمه و نه هیچ کس دیگه ... بله حق باشماست. انجام کار خوب برای خاطر خدا سخته، حداقلش برای من که هنوز به خودشناسی نرسیدم و تا خداشناسی هم راهی بسیار طولانی دارم،خیلی سخته و گاهی حتی شده که آگاهانه از کنار کارهای خوبی که میتونستم انجام بدم، رد شدم چون توان روحی انجامشو نداشتم و فقط در لحظاتی کارهای خوبم رو قبول دارم که ناگهانی و بی مقدمه و بدون هیچ پرسش درونی و تردید انجامشون دادم و بسیار بهم انرژی بخشیدن. مرسی و خیلی ممنون از حضور ناب و سرشار از زندگی شما :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
راستی یک جمله تو متن بود که برای من ادا کردنش یکم سخت بود.منظورم اینه که حس کردم من رو از ریتم انداخته قسمتی که گفته بودین «کاش مثل برای خیلی‌ها...» . درست فکر کردم یا نه؟ البته ببخشید که مطرحش کردم چون میدونم تمام نکاتِ مطالبِ شما فکر شده و حرفه ای هستش و به هیچ وجه هم سواد ادبیاتیه شما رو ندارم و از نگاهی عامیانه برام این سوال پیش آمد. :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
اتفاقا شاید باورتون نشه اما من منتظر بودم یکی از خواننده هام، دقیقا به همین جمله اشاره کنه و براش دیرهضم باشه :) ... این جمله اتفاقا یکی از ریتمیک ترین جملات منه. من خودم خیلی دوستش دارم، چون داره به این اشاره میکنه که برای من نوعی، نداشتن خداوند به سادگی خیلیها نیست. برای همین هم یه خرده سختش کردم جمله بندی رو و نوشتم "مثل برای خیلیها" یعنی این ترکیب معنایی رو داره این جمله: "مثل" + " خیلیها" + "که برای آنها آسان است بی اعتنایی به حضور خدا" ... گمونم الان یه خرده درک مطلب آسونتر شد. درسته؟ :) // و ضمنا من از صمیم قلبم افتخار می کنم که خواننده هایی دارم مثل شما دقیق و ریزبین که واقعا مشخصه متن من رو خوندن و سرسری رد نشدن ازش و چی از این برای یک نویسنده خوشایندتره که حرفش خونده بشه؟ ... البته با عرض معذرت باید بگم که من با این شکسته نفسی شما در خصوص سواد ادبی مخالفم و به نظر من شما خیلی هم خوب می نویسید. مثل همین پست اخیرتون درمورد موسیقی که خیلی هم روان و گویا بود و من واقعا لذت بردم. و خیلی خیلی ممنون از لطف و همراهی همیشگی شما :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
شیک نوشتی عزیز جان...شاید این خیلی ها خیلی هم نباشن ولی تو زندگیهامون خیلی دخیل باشن(چی گفتم!) سردی دی و لب پرتگاه قشنگ حس کردم....ایام بکام قلمت مستدآم (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٣/١٢
٠
٠
خیلیم قشنگ و مدبرانه گفتی. (^_^) مرسی :)
ph_phoenix
ph_phoenix
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
کاش...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤