احتیاط؛ خطر ترکیدن شوفاژ
خاطرات خوابگاهی...

احتیاط؛ خطر ترکیدن شوفاژ

نویسنده : شاهدخت

داستانی که در ادامه می‌خوانید چند روز پیش در عالم واقعیت رخ داده و نویسنده این متن به قدری به این واقعه خندیده است که حیفش آمد شما خوانندگان جیمی از دانستن آن محروم بمانید.

خودتان را در یک اتاق سه در چهار دانشجویی تصور کنید که در ساعت 11:15 دقیقه صبح – یا شاید هم ظهر – مشغول صرف فعل شیرین «صبحانه‌خوردن» هستید. امروز روز عید و بالطبع تعطیل است و شما به عنوان عیدی به خودتان اجازه داده‌اید که تا این ساعت از روز بخوابید. که البته این مسئله چندان چیز عجیبی نیست و شما معمولا آخر هفته‌ها از این جایزه‌ها زیاد به خود می‌دهید.

ماجرا از جایی شروع می‌شود که ناگهان صدایی شبیه «فسسسس» سکوت شما را خدشه‌دار می‌کند و به دنبال آن بخار داغی که ناگهان در فضای اتاق می‌پیچد شما را از جا می‌پراند. به سمت محلی که بخارها از آن‌جا بلند می‌شود می‌پرید و می‌بینید که بعله! شوفاژ محترم اتاق‌تان ترکیده و حالا آب داغ است که هموجور دارد روی موکت اتاق جاری می‌شود و چیزی نمانده است به یخچال و سیم‌هایش برسد. جیغ و داد راه می‌اندازید و دیگران را متوجه فاجعه می‌کنید. دو نفرتان می‌دوند سمت یخچال و با هزارجور تقلا جا به جایش می‌کنند. دونفر دیگر سریعا هرچه تشت و لگن و ... پیدا می‌کنند می‌گذارند زیر نقطه فوران آب جوش تا به موکت‌ها نرسد - که اگر دو ماه پیش به خاطر برگزاری کنگره علوم پزشکی کل موکت‌ها را عوض نکرده بودند، شاید خیلی بدتان هم نمی‌آمد که به همین بهانه موکت‌های جدید برای اتاق‌تان آورده شود.-

نفر پنجم – که شاید شما باشید – با نهایت سرعت خود را به دفتر سرپرستی می‌رساند و در حالی که از نفس افتاده خانم ناظمه را صدا می‌زند که: عجله کنین! زنگ بزنین آقای تاسیساتی بیان!

و خانم ناظمه: چی شده؟!

شخصِ – احتمالا- شما: داشتیم صبحانه می‌خوردیم که یکهو بخار بلند شد! رفتیم دیدیم شوفاژ ترکیده!

چهره خانم ناظمه از شدت تعجب و حیرت سرخ می‌شود، آن‌قدر که انتظار دارید همان لحظه سکته کند. با حالتی سراسیمه و نگران فریاد می‌زند:

- چی؟ ساعت 11 و ربع وقت صبحانه خوردنه؟!

این‌جای داستان است که نویسنده ناچار قلم بر زمین گذاشته و ابتداعا سر خود را از ناحیه استخوان فرونتال چندین بار بر میز تحریر می‌کوبد و سپس برای این‌که حق مطلب را ادا کرده باشد، قلم را برداشته و تمام صورت خود را خط خطی می‌نماید و چون هنوز احساس بلند شدن بخار از کله‌اش را دارد، تصمیم می‌گیرد برود روی تراس و از پنجره طبقه همکف خود را پرت کند پایین اما پیش از این‌که تصمیم خود را عملی کند، آخر این داستان را هم برای‌تان تعریف می‌کند که کسی از عزیزان در خماری مطلب نماند .

در پایان این ماجرا وقتی با هوشیاری خانم ناظمه – که احتمالا هنوز در بهت این صبحانه دیر هنگام است – و حضور به موقع ماموران تاسیساتی در صحنه، جلوی فجایع بعدی گرفته می‌شود و همه یک نفس راحت می‌کشند، کل تیم نجات به همراه تشت‌ها و لگن‌ها با هم یک عکس یادگاری می‌گیرند و خلاص!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میم
میم
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
بعله...دم خانوم ناظمه تون گرم!! برین خداتونو شکر کنین آبا پاش پاش نشده تو سرتون خخخ...مورد داشتیم زنگ فارسی شوفاژه ترکیده آب جوش سیاه و بدبو پاشیده رو بچه ها و کتاباشون!!!وسط سال کتاب پیدا نمیکردن بخرن واس بچه ها!
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
البته مث که کم پاش پاش نشده خخخخخخ
همتا
همتا
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
خخخخخ از این اتفاقا زیاد میفته تو خابگاه ... مث همین قضیه مارمولک ما خخخ اصولا ناظمه ها خیلی به حواشی می پردازن خخخ
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٤
٢
٠
*خوابگاه.....
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
خواهر دقت کن خخخخخ
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٤
٢
٠
واقعا مگه ساعت 11و نیم وقت صبحانه خوردن هس؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
راس مگه :| شادوخ برو بترس از عذاب آخرت
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
رفتم که توبه کنم :دی
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٢٤
٢
٠
واقعنا...خجالت نمیکشی ساعت 11صبونه میخوری؟؟؟؟ زودتر ازیک بعد از ظهرم مگه صبحونه میخورن اخه؟؟؟؟؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
واقعا که قباحت داره والا...!
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
نه والا ما این خبطو مرتکب شدیم شما عبرت بگیرین خخخخخ ( و در ضمن ارجاع به جواب کامنت مسترخاص :دی )
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٤
١
٠
ویک سوال بسی حیاتی...شما ساعت چن ناهار میخوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
5 :دی
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٤
١
٠
ما نتیجه میگیریم...: صبح زود صبحانه بخوریم
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
-_0
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
چطور به همچین نتیجه ای رسیدین ؟ خخخخ من منظورم دقیقا عکسش بود هاااا صبحانه زودتر از ساعت 12 معنی نداره خخخخ
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/٢٤
١
٠
خخخخخخ. .....خانم ناظمه خیلی باحال بود:)))) ممنون
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
وااقعا خنده داره ... مخصوصا وقتی توو موقعیتی ممنون شاهدخت جان:)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
خواهش میشه :)
faride
faride
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
واااااااااااای خدا چقد خندیدم :)))) ...خانم ناظمه ^____^
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
قابل نداره خخخخ :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
:خخخخخخخخ خدا صبر بده به مدیران خوابگاه :دییییییییییی
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
و به دانشجویان ساکن خوابگاه نیز :دی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
- چی؟ ساعت 11 و ربع وقت صبحانه خوردنه؟! یکم اب می ریختی تو صورتش از حالت گیجی خارج شه.طرف خیلی از مرحله پرته .خخخخخخخخخ
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
بنده خدا کلا تو حاشیه اس خخخخخ :)
ghazale
ghazale
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
عی خدا ! =))
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
مِخِندی؟ خخخخخ
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
سلام:دیرتر درست بشه باید چکار کرد؟ ممنون
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
کلا کاری از دست کسی برنمیاد خخخخخ ممنون :)
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
چی سا عت یاز ده و ربع !؟!!!!!!!! وقته صبحانه هست آخه !!!! چه زود صبحانه میخورید شما ‍! سحر خیز باش تا کامروا باشی رو از رو شما گفتن فکر کنم
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
ذکر این نکته واجب است که این ماجرا برای دوستم اتفاق افتاده و بنده تنها راوی استم :| بنده همون روز ساعت 12 و نیم تازه داشتم صبحانه می خوردم :دی
h-looshi
h-looshi
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
na baba tarsidam az shoofazh!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
منم میگم یازده واسه صبحونه زود بوده...جاداشته بیشتر میخوابیدیدد یکهو با نهار ادغامش میکردین ;)
admincheh
admincheh
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
اتفاق مهیج تری بود وقتی کاملا می پوکید و بووووووووووووووم =)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣