تیراندازی کار هر کسی نیست...
خاطرات میدان تیر

تیراندازی کار هر کسی نیست...

نویسنده : AM-SpringSell

ساعت هفت صبح به مدرسه رفتم. فقط من و یکی از دوستانم در کلاس بودیم. مشغول صحبت کردن با هم بودیم و گاهی هم سری به علم و درس و بحث می‌زدیم و چند سؤالی را از پا در می‌آوردیم! ناگهان معاون مدرسه دم در کلاس آمد و گفت: بچه‌ها، بریم! ما هم متعجب و حیران پرسیدیم: کجا آقا؟! جواب داد: میدان تیر! انگار که دستان‌مان رفته بود داخل پریز برق! همان جا خشک‌مان زده بود و متعجب و حیران به هم خیره شده بودیم.

- میدان تیر؟ یعنی چه؟ چه بی‌خبر؟! چرا از قبل به ما نگفتند؟ و هزار جور سؤال این شکلی ... .

به شکلی انتحاری(!) به سمت دفتر مدرسه حرکت کردیم و دوباره از جناب معاون پرسیدیم: می‌خواهیم برویم میدان تیر؟! ایشان هم با عصبانیت پاسخ دادند: بله! ضمنا رضایت نامه‌های‌تان را هم باید تحویل بدهید. دوباره ماجرای پریز برق اتفاق افتاد!

- رضایت نامه دیگه چیه؟! ما که رضایت نامه نداریم و ... !

لازم به ذکر است که اگر چند تا سؤال دیگر از جناب معاون می‌پرسیدیم، ایشان سرمان را کرده بودند زیر آب! برای همین سؤال‌های‌مان را از یاد بردیم و چیزی نگفتیم! جناب معاون سریع دو تا رضایت نامه به ما داد و گفت: بروید از خانواده رضایت نامه بگیرید و لباس‌های‌تان را هم عوض کنید و سپس تا ساعت نه برگردید به مدرسه تا با اتوبوس حرکت کنیم. ساعت حدود هشت و ربع بود. ما هم بدون هیچ‌گونه انتقاد و پرسش، خیلی ساکت و سربه زیر رضایت نامه‌ها را تحویل گرفته و راهی منزل شدیم. ولی در بین راه سؤالات زیادی ذهن‌مان را درگیر کرده بود؛ «خدایا، حالا کی بره رضایت بگیره!»، «باز باید چند دقیقه به خانواده توضیح بدیم که چه خبره و چی شده؟» و ...

ولی به حول و قوه الهی و با دعای دوستان رضایت نامه‌ها بدون هیچ حرف و حدیثی امضا شدند. حدود ساعت نه و پنج دقیقه به مدرسه رسیدیم. همان‌طور که جناب معاون وعده داده بودند، اتوبوسی خوش رکاب(!) جلوی مدرسه بود و بچه‌های کلاس هم در آن نشسته بودند. ما هم سوار شدیم. بعد از چند دقیقه‌ای به محل پادگان رسیدیم. با آرامش وارد پادگان شدیم و چند صف تشکیل دادیم. چون بچه‌ها هنوز گرم بودند و حالت بسیجی گونه به خودشان نگرفته بودند، صف‌های‌مان بیشتر شبیه یک منحنی بود تا خط راست! شخصی پشت میکروفون رفت و بعد از خوش و بشی کوتاه و مختصر به نظم دادن بچه‌ها پرداخت. با از جلو نظام شروع کرد ولی پاسخ گوی آن منحنی نبود! آن‌گاه برای این‌که کمی به خودمان بیاییم و بفهمیم که دنیا دستِ کیست(!) او متوسل به بشین و پاشو دادن شد. لازم به ذکر است که نشستن با خودمان بود و پا شدن با خداوند متعال! ولی بعد از چند بار تکرار و جاری شدن عرق جبین بر پیشانی به خودمان آمده و از وادی شوخی و خنده خارج شدیم.

نوبت مرحله بعدی فرا رسیده بود، یعنی صحبت‌های امدادی و کمک‌های اولیه و خلاصه پکیج 115! از جایی که صف بسته بودیم حرکت کرده و چند پله‌ای بالا رفتیم و در مکانی که یک موکت انداخته بودند نشستیم. آقای مربی شروع کردند به صحبت کردن پیرامون کمک‌های اولیه و علائم حیاتی و چگونگی رفتار با یک مجروح و ... . بعضی از دانش آموزان انگار که روی خنده سکته کرده بودند و شاید هم آن موکت مزین به میخ بود؛ چون، یا می‌خندیدند و یا حرکات موزون انجام می‌دادند! هر کلمه‌ای که از زبان آقای مربی خارج می‌شد، یکی از دانش آموزان نیشش را به پهنای گوشش باز می‌کرد و جملاتی گوهر بار را بر زبان جاری می‌ساخت و با این کار با یک تیر دو نشان می‌زد، هم بچه‌ها را می‌خنداند و هم مربی را حرص می‌داد! خلاصه حسابی مربی را رنجاندیم و حسابی خندیدیم. ولی جناب مربی هم میدان را ترک نکردند و تا حد امکان و توان‌شان از خجالت چند تایی از بچه‌ها درآمدند! مرحله بعدی آموزش سلاح کلاشینکف بود. چند قدمی راه رفتیم و در مکانی دوباره روی زمین نشستیم. شخصی با لباس بسیجی جلوی جمع ایستاد و شروع کرد به صحبت کردن. در ضمن در ابتدای حرف‌هایش هم با خشاب اسلحه یکی از دانش آموزان را که نکته‌ای اخلاقی بر زبان آورده بود نوازش کرد! با پرستیژی که داشت بچه‌ها را ترسانده بود و در مدت زمانی که صحبت می‌کرد فقط صدای نفس‌های‌مان شنیده می‌شد. خلاصه، از تاریخچه اسلحه تا باز و بسته کردن آن برای ما صحبت کرد.

اما رسیدیم به مرحله پایانی یعنی رفتن به میدان تیر. باید از محل پادگان خارج می‌شدیم و مسیری نسبتا طولانی را پیاده طی می‌کردیم تا به محل تیراندازی برسیم. شخصی هم مربی آن قسمت بود و قبل از شروع کار توضیحاتی را ارائه می‌داد. دانش آموزان به گروه‌های ده نفره تقسیم شده و به محل تیراندازی می‌رفتند. هر گروهی که می‌رفتند بعد از چند لحظه صدای شلیک گلوله‌ها در آسمان می‌پیچید. برایم جالب بود که بچه‌ها آن‌قدر حرفه‌ای و کار کشته بودند که در زمانی بسیار کوتاه حتی بودن نشانه‌روی، شلیک‌شان را به اتمام می‌رساندند! بیان یک نکته هم خالی از لطف نیست و آن این‌که از زمانی که وارد پادگان شدیم بین مراحل و نرمی و لطافت رابطه‌ای عکس به چشم می‌خورد، یعنی هر چه به مرحله پایانی نزدیک‌تر می‌شدیم میزان عصبانیت و جدیت مربی‌ها هم افزایش می‌یافت. در میدان تیر هم فضا اجازه شوخی و خنده را نمی‌دهد، چون سلاح است و گلوله جنگی و گلوله هم با کسی شوخی ندارد! بالاخره زمان موعد فرا رسید و ده نفری که من هم بین‌شان بودم، به سمت محل تیراندازی حرکت کردند. راستش را بخواهید احساسی متشکل از ترس و دلهره و هیجان و اضطراب وجودم را فرا گرفته بود. به نقطه تیراندازی رسیدیم و بچه‌ها یکی یکی در محل‌هایی که پیش بینی شده بود و یک اسلحه و یک خشاب با پنج فشنگ در آن قرار داده شده بود، مستقر می‌شدند. اسلحه را برداشتم. اگر برای اولین بار اسلحه را در دست‌تان بگیرید، کمی سنگین‌تر از آن چیزی که فکر می‌کردید؛ به نظر می‌رسد ولی زود به آن عادت می‌کنید. خدا را شکر خشاب بدون هیچ گونه لجبازی کردن جا خورد و اسلحه آماده شلیک شد. هر چه که فیلم و سریال  دیده بودم را در ذهنم یک جا جمع کردم تا بلکه بتواند در تیر اندازیم اثر گذار باشد! با اجازه مربی، بچه‌ها شلیک را شروع کردند. از خداوند که پنهان نیست ولی هیچ کسی بالاخره نفهمید که گلوله‌هایش به کجا اصابت کرد!

بعد از پایان این مرحله به دروغین بودن فیلم‌ها و سریال‌هایی که تا الان دیده بودم بیشتر پی بردم. خدا را شکر این تمرین هیچ گونه آسیبی به همراه نداشت و تمام بچه‌ها صحیح و سالم به آغوش خانواده‌های‌شان بازگشتند. ولی خودمانیم تیراندازی کار هر کسی نیست... .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
آمادگی دفاعی داشتین؟ما هم اینا رو طی کردیم منتها داخل مدرسه=)
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
با اجازه ی شما ، :)
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
تو مدرسه اومدن یک تفنگ واسمون باز و بسته کردن رفتن :| انگار مثلا دارن واسه کانگورو ها تذریس می کنن :| ما هم می خواستیم بریم تیر بزنیم خب!
ف-گ
ف-گ
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
سلام. متن جذابی بود. همشو خوندم. ....بلند شدمان با خدای متعال!...:))))) دست شمادرد نکنه و خدا قوت!
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٧/٢٨
٠
٠
ممنون ، شما لطف دارید : ) سپاس :)))
PESTEH
PESTEH
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
ما هم امسال رفتیم میدون تیر........ با شما خیلی مهربون بودن با ما از همون بدو ورود چنان رفتار کردند که نه کسی جرعت خنده داشت نه در افشانی :/
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٧/٢٨
٠
٠
چه بگویم ؟! :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
هه//یادش بخیر
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٧/٢٨
٠
٠
:)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٧/٢٨
٠
٠
هییی یادش بخیر چقدر جون کندیم یک پوکه برای خودمون دست و پا کنیم نشد که نشد :دییی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٧/٢٨
٠
٠
سلام ... پوكه چي ميخواهي.
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٧/٢٨
٠
٠
:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٧/٢٨
٠
٠
سلام ... اولين شليك با اسلحه جنگي، خودش يك دنيا حرف دارد.
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٧/٢٨
٠
٠
:)
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
ما رو که بردن باز و بسته کردن اسلحه بهمون یاد دادن.... حالا به چه دردمون مي خوره بماند.....ممنون
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٣٠
٠
٠
این بود انشای ما...! خوب بود موفق باشید.
Am-SpringSell
Am-SpringSell
٩٣/٠٨/٠١
٠
٠
سپاس :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨