اصلا چیزی به اسم حقیقت هست؟! / نمایش نامه

اصلا چیزی به اسم حقیقت هست؟! / نمایش نامه

نویسنده : وبگردی

داخلی. خانه‌ی قاضی. غروب/ شب

هوا کم‌کم دارد تاریک می‌شود. ولنتین گرم حرف زدن با قاضی است.

ولنتین: از آن روز به بعد تنها بوده. به برادرم گفتم برود و ببیندش. رفت و سه روز هم ماند. من هم هفته‌ی بعد می‌روم انگلستان. نمی‌دانم چند وقت بمانم. ولش کرده بودم. مامان را هم ول کرده بودم. حالا هر روز دارد معتادتر می‌شود. نباید ول کنم و بروم.

(فکر می‌کند.)

قاضی: بله؛ باید بروی. سرنوشت خودت است. چیزی غیر این نداری. مسئول زندگی برادرت که نیستی.

ولنتین: خب، دوستش دارم؛ اگر هم کاری چیزی از دستم برمی‌آمد - حالا هر کاری...

قاضی: حتمن برمی‌آید. فقط باش.

(ولنتین از این جواب ساده تعجب کرده.)

ولنتین: یعنی چی؟

قاضی: یعنی همین؛ باش.

(لحظه‌ای سکوت.)

قاضی: پرواز را دوست داری؟

ولنتین: اصلن.

قاضی: پس با کشتی برو.

ولنتین: هیچ‌وقت سوار...

قاضی: ارزان‌تر است. مطمئن‌تر هم هست.

ولنتین: فکر بدی نیست.

قاضی: شاید چون خودم را معرفی کرده‌ام فکر می‌کنی بد نیست.

(قاضی لیوان نیمه‌پرش را بالا می‌برد و می‌نوشد. ولنتین هم همین کار را می‌کند.)

قاضی: عادت کردی؟

ولنتین: بله.

قاضی: امروز تولدم است.

ولنتین: نمی‌دانستم. آرزو می‌کنم - باید چه آرزویی بکنم؟ آرامش؟

قاضی: آرزوی خوبی است.

(ساعتش را نگاه می‌کند.)

قاضی: سی‌وپنج سال پیش، در این لحظه، رأس ساعت ۳ بعد ‌از ظهر ملوانی را که متهم شده بود تبرئه کردم. یکی از بزرگ‌ترین پرونده‌هایم بود. الان فهمیده‌ام که اشتباه کرده‌ام. ملوان مجرم بوده.

(از جا بلند می‌شود و چراغ بزرگ روی میز را روشن می‌کند. چراغ نور زیادی دارد و یک‌دفعه خاموش می‌شود. قاضی لامپ را درمی‌آورد و رو به نور می‌گیرد.)

قاضی: بعید است یکی مثل این داشته باشم.

(صندلی را می‌گذارد زیر لوستری که از سقف آویزان است و لامپی را از لوستر باز می‌کند. بعد می‌بنددش به چراغی که روی میز است و روشنش می‌کند.)

ولنتین: خب چه بلایی سرش آمد؟

قاضی: شروع کردم به تحقیق. ازدواج کرده. سه‌تا بچه دارد و یک نوه. دوستش دارند. مالیاتش را می‌دهد و همه‌ درخت‌هایی هم که جلوی در خانه‌اش کاشته قد کشیده‌اند. رشد کرده‌اند و هر سال هم میوه می‌دهند.

ولنتین: یعنی کار درستی کردید. چه خوب. به این چیزها فکر نمی‌کنید؟

قاضی: تا جایی که به مهارت در امر قضاوت مربوط می‌شود، اشتباه بی‌نهایت بزرگی کرده‌ام.

(ولنتین از جا بلند می‌شود و داد می‌زند.)

ولنتین: شما نجاتش دادید.

قاضی: بیا این‌طور فکر کنیم که - اصلن بیا فکر کنیم چندتا آدم دیگر را هم می‌شد تبرئه کنم؟ یادت باشد که شاید چندتای‌شان مجرم بوده‌اند. صدها مدرک داشتم ولی به حقیقت رسیدم؟ اصلن چیزی به اسم حقیقت هست؟ اصلن هست و من پیدایش کرده‌ام - ولی که چی؟ که قضاوت کنم؛ که محکوم کنم؟ که حس کنم بلدم تصمیم بگیرم چی حقیقت است و چی حقیقت نیست؟ حالا فکر می‌کنم اسمش کمبود حقارت است.

ولنتین: خودبزرگ‌بینی

قاضی: خودبزرگ‌بینی.

(چند لحظه سکوت می‌کنند.)

 =====================

فصلی از فیلم‌نامه‌ی قرمز، نوشته‌ی کریشتف کیشلوفسکی و کریشتف پیشیویچ

ماهنامه‌ی تجربه، خرداد ۹۳.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٤
١
٠
سلام: از زحمتی که کشیدید متشکرم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
مرسی. زیبا بود.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
مردم آیا داریم (^_^)
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
چی حقیقت است و چی حقیقت نیست؟ آدمو به فکر فرومیبره.. خیلی ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
کیشلوفسکی بزرگ یکی از پروردگاران عالم سینماست. یکی از بزرگان سینما و فلسفه. نابغه است. چقدر خوب که بخشی از فیلمامه قرمز رو انتخاب کردید. ایشون سه گانه معروفی دارند بنام های: قرمز، سفید، آبی. که در دانشگاههای بزرگ هنر دنیا بعنوان فیلمهای مرجع تدریس میشن.
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
هعی
Z_M
Z_M
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
فوق العاده بود ممنون
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
خوووب
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١