من دختری‌ام خارق العاده‌...
داستان کوتاهی نوشته خودم / قسمت اول

من دختری‌ام خارق العاده‌...

نویسنده : f_babaei

خب با نوشتن یک رمان، آن هم با روحیه دهی شما بروبچ، به این فکر افتادم برای تابستان سال بعد، اگر خدا بخواهد یکی دیگر شروع کنم. این‌جا می‌خواهم به شما نشان بدهم ذهنیتم درباره رمان بعدی‌ام چیست. اگر به نظرتان خوب است که من ادامه‌اش بدهم، اگر هم نه که هیچی!

کیفم را روی سرم گرفته‌ام و از زیر باران شدید به سمت کافی‌شاپی که با ترمه دوستم قرار گذاشتم، تقریبا می‌شود گفت می‌دوم! تک فرزندم و از این موضوع ناراضی! آخر بعضی اوقات شده فقط با در و دیوار صحبت می‌کنم. ولی به جایش ترمه دوستم جای خواهر و برادر را برایم پر کرده. او هم تک فرزند است! دیروز جشن فارغ التحصیلی من و ترمه بود. از راهنمایی تا الان با هم بودیم. دیگر شدیم جزء جدا نشدنی! بالاخره رسیدم. پوفی کشیدم و وارد کافی شاپ شدم. هجوم حرف‌ها به ذهنم دوباره شروع شد!

با وردم به مکان شلوغ دچار این کلافگی می‌شوم. آخر چرا صدای ذهن‌ها باید بلندتر از حرف‌هایی باشد که به زبان‌شان می‌آورند؟

دست‌هایم را گرفتم کنار گوشم. نیسا تمرکز کن! تمرکز! نفس عمیقی کشیدم. ترمه تا من را دید دست تکان داد. جلو رفتم و به پسری که روبه‌روی ترمه نشسته بود چشم دوختم.

من: سلام

ترمه: سلام. معرفی می‌کنم!

رو کرد به آن پسر و گفت: دوستم نیسا !

و بعد رو کرد به من و گفت: ایشون هم آقا آرشام صفوی هستن!

لبخند زورکی زدم و خیلی خشک گفتم: خوشبختم!

آرشام با آن نگاه تیزش سر تا پایم را برانداز کرد!

از ذهن آرشام گذشت: همین بود همش می‌گفت نیسا نیسا؟ این‌که خیلی معمولیه! منو بگو فکر کردم الان فرشته جلوم ظاهر میشه!

پوزخندی تحویل آرشام دادم! بدبخت نمی‌دانست که من می‌توانم ذهنش را بخوانم! تنها کسی که خبر داشت فقط ترمه بود!

آرشام: منم خوشبختم!

روی صندلی نشستم و رو به ترمه که داشت با کنجکاوی نگاهم می‌کرد چشمکی زدم! می‌دانستم این نگاه ترمه یعنی چه. می‌خواست بداند چه در ذهن آرشام گذشته!

نیشم را برای ترمه باز کردم.

آرشام: خوب خانما خودتون که خبر دارین من برای چی در حضور شماها هستم! اومدم درباره نمایشگاه یک خورده اطلاعات بدم. اگه قبول کردین که خوشحال می‌شیم، اگرم نه که هیچی!

خوب به چشمانش دقت کردم. ذهنش خالی بود!

ادامه داد: قراره یک نمایشگاه بزنیم. کارهاتونو دیدم. عالی بودن. خواستم که شما هم اول تو این نمایشگاه یک خودی نشون بدین، تا برین تو چشم. این‌که میخوام موضوعش متفاوت باشه با سایر نمایشگاه‌هایی که تا الان برپا شده.

ترمه: خوب این کار باعث می‌شه اشکالات زیادی توش دیده بشه!

از ذهنش گذشت: دختره هنوز نیومده واسه من رفته بالا منبر.

اخمی کردم که آرشام یک نگاه متعجب بهم انداخت ولی باز هم ادامه داد.

آرشام: بله؛ می‌دونم. اما این یک ریسکه. به نظرم ارزششو داره. می‌خوایم نیروی جدید هم وارد کنیم که با دیدن کارهای شما به نظرم گزینه خوبی اومدین!

ترمه خوشحال شد و گفت: خوب حالا از کی شروع کنیم به عکس برداری؟

آرشام: از همین فردا شما می‌تونید شروع کنید و کارهاتونو به ما تحویل بدین. امیدوارم پشیمونم نکنین.

از ذهنش گذشت:  گمونم پشیمونم کنن!

دستم را مشت کردم تا جلوی خودم را بگیرم. از وقتی که فهمیدم توانایی این را دارم که ذهن اطرافیانم را بخوانم خیلی شده عصبانی بشوم. نسبت به اطرافم خشک‌تر شدم، چون حقیقت را به وضوح می‌بینم. ذهن آدم‌ها خیلی متفاوت است با آن چیزی که به زبان‌شان می‌آوردند.

ترمه لبخند زد و گفت: حتما. ممنونم.

آرشام منتظر به من نگاه کرد اما فقط توانستم لب‌هایم را اندکی کش دهم آن هم شبیه به یک لبخند! (بمیری هم بهت نمی‌گویم ممنون!)

ادامه دارد....

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٧/٢٠
١
٠
ایده اش خیلی جالب و کنجکاو کننده دوست داشتنیه:) اما یکم سخته نوشتنش چون بعد از گفته هر شخصیتی باید جمله ای که ذهنتون خونده رو هم بنویسین:) روی حمایت من حساب کنین:)
samira_h
samira_h
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
خب دیگه اقای قوامم که حمایتشونو اعلام کردن ، فاطمه جان شماره حساب یادت نره :دی
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
بله دیگه حمایت فقط مالی خوبه (خخخ) :دیییی
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
مرسی واقعا=) شوما همیشه لطف داشتین بهم :) آدم کیف میکنه همچین مخاطب هایی داره واسه نوشته هاش:) به به :) لازم شد خبرتون میکنم خخخ سمیرا من نمیتونم کارت به کارت کنم چون خودم کارت ندارم نقدی باید پرداخت کنم :دی هاااااااچ خخخخ
samira_h
samira_h
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
الان این قسمت اول بود یا نه ؟؟؟ چطوریه اصن باهاش ارتباط برقرار نکردم :( یکم توضیح بده در موردش فاطمه :)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
سیم تونو وصل نکردین خوب، که نتونستین ارتباط برقرار کنین خخخ
سمیرام
سمیرام
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
شما ؟؟؟ چقدر اواتارتون اشناست خخخ اخه برقا رفته خخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
راستش قسمت اولم بیشتر بود! ولی دست هایی بالای کوتاهش کردن وقسمت بعدیشو گذاشتن واسه یک دفعه دیگه! قسمت بعدیش جای خیلی حساسی تموم میشه=) ببین این دختره ذهن آدما رو میخونه! وقتی تو یک جمع وارد میشه هجوم حرفای ذهن اطرافش بهش وارد میشه! طوری که فقط با تمرکز کردن میتونه جلوی اینا رو بگیره! یکجوری فقط تمرکز کمکش میکنه! حالا در اینده اون چیز های دیگه ای از خودش میفهمه که هنوز کشفش نکرده خخخ این دختره خیلی خارق العادست:) قسمت بعدیش بیشتر لذت میبری از خوندش:)
MILAD
MILAD
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
شمع روشن کنین خو خخخ
همتا
همتا
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
امیر علیش کو؟؟؟ خخخ
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٠
١
٠
میگم امیرعلیشو بیشتر کنن (خخخ)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
هنوز وارد نشده خخخ قسمت بعدی نمایان میکردد =) اونجا تو باید حدس بزنی کدومه خخخ هــــــــــــــــــــــاچ :دیییییییییییی
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
هااااااااااااااااااااااااااچ زمانی که داتی کامنت میذاشتی برام ساعت جفت بوده =))))))))))))))))))))))))))))) 21:21 خخخ یکی داشته بهت فکر میکرده خخخ
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
کی داشته بهم فکر می کرده؟ نکنه امیر علی بوده؟ (همتا منو نکش خخخ)
همتا
همتا
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
خخخخ چرا بکشمت ؟؟؟:دی احتمالا همون امیر علی بوده خخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
هنو نیومده امیر علی ببین چه اتیشی میسوزونه خخخ
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخ خوفه خوفه خخخ بنویس دوسم اینبار منم سعی میکنم دنبالش کنم:)
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
الکی میگه (خخخ)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
همونی که هاچ میگه خخخخ /مرسی نظر لطفته:) اینو هم همون تابستون میذارمش:) اون موقع دنبالش کن:)
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
فاطمه جان آدرس وبت رو چرا تو اطلاعات پروفایلت نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هی من میام و میرم میبینم نیس......بده منم برم برم رمانتو بخونم....
سمیرام
سمیرام
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
رو اسم کاربریش کلیک کن میری تو وبلاگش :))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
http://sport003003.blogfa.com/# همون چیزی که سمیرا هم گفت میاد:) بزنی روی اواتار میاد دست دوستم درد نکنه واسه همیاری=)
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
چ باحال اسم کاربریت میره رو وبت ایول
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
من طی یک حرکت روی کاربری سمیرا فهمیدم میره تو وبش! اونم دستم خورد :دی
samira_h
samira_h
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
فاطمه خانوووم اونی که تو وبلاگم نظر گذاشته تویی خواهر؟؟؟ اگه تویی ایمیلتو دوباره واسم بزار
MILAD
MILAD
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
ادمه بدین، این دفعه سعی میکنم بیام بخونم کامل رمانتونو خخخ
سمیرام
سمیرام
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
سعی قبول نیست باید تعهد محظری بدین خخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
همی که سمیرا میگه تمام خخخ شما کلا اصن نمیخواد تلاش کنید چون تابستون سال بعدی باز یک چیز دیگه پیش میاد نمیرین بخونین :دییی
MILAD
MILAD
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
شما وکیل ها خوب بلدین تعهد بگیرین ها ، خوبه یه چیزی از رشتتون یاد دارین خخخخ
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٠
٢
٠
تامل برانگیزه، خانوم بابائی. منتها نمیدونم خودتون متوجه هستین که این یه لقمه ی خیلی گنده ست که کلی باید پر و بال بهش داده بشه و عقب، جلو بشه تا تو گلوی مخاطب گیر نکنه، یا نه!؟ + خوشحالم که یکی دیگه از علاقه مندان به نوشتن رو یافتم( ! ) ؛ کم کم دارم به زندگی امیدوار میشم - پ.ن: یحتمل این پست شما که الآن تو صف انتشاره، قسمت بعدیه؟؟ - موفق باشین
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
بله وقتی خواستم اینو شروع کنم خودم قبلش به این فکر کردم تا حدودی با زندگی های معمولی فرق داره پس باید بیشتر بهش پر وبال بدم:) ممنون واسه تذکر ومرسی واسه تعریف:) بله این پست بعدی ادامه اش هست که جای حساسی هم تموم میشه وبقیه اش میره تا تابستون سال بعد تو وبم فصل فصل میذارم:) خوشحال میشم دنبال کنید:)
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٧/٢٠
٤
٠
این عالیه، فقط ما چی بپوشیم خانوم بابایی؟؟؟
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
ای خداااااا لایک :))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
ممنون =) شما هنوز زوده فعلا برین دور بزنین از الان برین سفارش بدین قدیمی میشه بذارین به وقتش خودم خبرتون میکنم =)
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ...باحاله..همزاد عزیزمممممممممممممممم نوشتنش سخته ها؟تو نقشت چیه؟همونو واسه منم بزار:دییییییییییی
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
مچکرم همزاده مــــــــــــــــــــــن =) آره نوشتنش سخته! باید حواسم به 2 تا جا باشه هم ذهنشون وهم گفته هاشون! کلا انرژی دو برابر میگیره خخخ باچه:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخخ
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
سلام: خیلی عالی منتظر بقیه هستیم.متشکرم
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
مچکرم :) حتما :)یک چیزیو که شروع کنم حتما تمومش میکنم:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
سلام:عالیه.این از خصلتهای خیلی خوبه.قلمتان ماندگار
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
بهتره یک توضیح کوتاه داشته باشم:این رمان فصل اولش اینجا تموم نمیشد! جای خیلی جالب تری تموم میشد که خواننده رو میکشوند به سمت فکرای مختلف! این داستان برخلاف شخصیت اصلی داستانم یک دختر تقریبا میشه گفت خشک ویک دنده وکاملا حواس جمع رو به تصویر کشیدم.هدفم یک چیز بود اونم اینکه بدونین نمیخوام حس کنید دارم تکراری مینویسم.وگرنه شخصیتی که به شخصیت خودم نزدیک تر باشه رو خیلی خوب میتونم حس کنم و نوشتنش آسون میشه.من زیاد با دخترای خشک نمیتونم همزاد پنداری کنم ولی مینویسم وبه تصویر میشکم.این دختر دلیل این برخورد های خشکش فقط یک چیزه! اونم اینکه میتونه ذهن دیگران رو بخونه..چون ذات همه رو میتونه ببینه! دلیل اینکه رشته عکاسی انتخاب کردم فقط اینه که درصد سوتی هامو کم کنم.چون میدونم تو رشته عکاسی چی میگذره.اونجوری تسلط بیشتری هم دارم! اگه سوال دیگه پیش اومد بپرسین میدونم این داستانه اولش یکم سخته همزاد پنداری کنید باهاش ولی میدونید رمان چطوریه! باهاش انس میبیندین وچند فصل بعدی کاملا براتون عادی میشه:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ..آورین آورین..من تو را تحسین میکنم همزادم:دیییییییییی....زود بنویس..اینبار با رمانت میخونم..نری تا تابستون سال بعدا....بدو الان بنویس دخملم:دی
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
تو موقع درس ودانشگاه؟؟؟:| بزنمت؟؟؟:| بیا پیشم کارت دارم :دیییییی
ghazale
ghazale
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
:))))) خیلی خوبه ایده ش :))))) سختم هس !
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
مچکرمممم =))))))))))) خوندش اولش یکم براتون سخته ولی کم کم عادت میکنید:) فقط فسفر بیشتر باید بسوزونیم :دی
tanin
tanin
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
:)هموجور بنویس فاطمه خخخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
هموجور فعلا دارم فکر میکنم :دی =) =) =)
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
آقا من هستم.من میخونم خیلی از هیراد خوشم نیومد احساس کردم مث بقیه رمانهاست که حرص میدن اذیت میشن به ازدواج وخوشی که میرسه تموم میشه.تابستان سال بعد خوبه من راحترم خخخخ فقط تا اون موقع فکر میکنم تا ی اسمی هم تو داستانت انتخابی من باشه.مخالف که نیستی ؟آورین آورین.
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
هیراد رو من دوست داشتم ولی:دی پسر به اون خوبی خخخ فقط یکخورده حرص درآر بود که اونم بنظرم خیلی شیرینش کرده بود! درسته ساره حرص میخورد ولی یک شیرینی خاص داره! جوری که خود مخاطب هم اخر رمان حسش کرد:) درسته من رمان زیاد خوندم! اینکه پسره بیشتر اوقات حرص در میاره و کل کل و..... ولی اینو بدون آدمایی که فکرشو نمیکنی بهشون دل میدی!من میخواستم اینو بگم که گاهی اوقات از دل خودت حرصی میشی چرا واقعا؟؟؟این چه طرزشه! مثل همین ساره! اون یک درصد هم فکرشو نمیکرد به همچین پسری که تو دلش بهش فحش میداد وازش بدش می اومد یک روزی دلش انقدر براش بی تابی کنه! من نمیگم همه کل کل ها اخرش ازدواجه نه! اما بعضی چیزها دور از ذهنمونه! درسته تو اول رمانو که خوندی یک چیزایی حدس زدی ولی خوده ساره اینطوری فکر نمیکرد.هر وقت رمان میخونی خودتو بذار جای شخصیت اصلی داستان! هیراد به چشم ساره یک چیز ناب بود! شاید عقل میگفت پدرام ولی دل میگفت هیراد! اینم بدون اگر من ساره رو به هیراد نمیرسوندم باعث میشد اخر رمان حس بدی داشته باشه مخاطبم .آدم تا وقتی که حرف دل رو اول اجرا میکنه آرامش داره! من آرامشو میخواستم به مخاطبم بدم.وگرنه میتونستم خیلی خیلی رمانو بد تموم کنم! ولی مگه مرض داشتم خودمم میشستم پاش گریه میکردم خخخ/خوشحالم که این یکی رو دنبال میکنی:) حتما میارم فقط یادآوری کن:) مرسی از تشویقت ولی خیلی حرف زدم یکی نبود منو از اون بالا مالاها بیاره پایین خخخ
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
خوب بود:))))) ان شاءالله بتونم بخونم:)))))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
ممنون:))))))) ایشاالله منتظرتون که هستم:)))
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
جالب بود..ممنونم..
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
خواهش میکنم قابل نداشت:)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
^____^ اوه اوه اینجوری که کیف نمیده !!! به محض اینکه امیرعلی عاشف نیسا شد نیسا می فهمه !! ای بابا خخخخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
خخخخ این کامنتت رو فصل بعدی جواب میدم=)
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
وااااااااااااایییییییییییییی...فاطمههههههههههههههههه من هنوز وقت نکردم اون قبلیه رو بخونم...!!!!ولی اینو خوندم خوشم اومد...باید جالب باشه!!!(ناراحت نباش میخونم حتما)...
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
پس از اون موقع اومدی وبم گفتی پی دی افشو بذار چیکار میکردی؟؟؟اگه درس نخونده باشی با همین دستام از پل پرتت میکنم خخخ تنها دلیل موجهش اینه بگی درس داشتی :دییییییی مرسی دوسته خوب:) نه عزیزم ناراحت واسه چی؟رمان چیزیه که خود آدم باید دلش بخواد بخونه!:)
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
خخخ...فک کنم باید از پل پرتم کنی...:)))ولی چون رمان تویه بااااااااید بخونم...میفهمی؟باااااایدددد...!!!
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/٠٧/٢٣
٠
٠
سلاااااااااااااااممم...راستی فاطی تا آخر فصل 6خوندم...ب جز 5...چرا 5 ندااااااااااششتتتتتتت؟؟؟!!!!ضمنا از همون قسمت اول که رفت تو آسانسور با اون عتیقه رو ب رو شد دااااااااااااااااااااااااااااااااد میزنه ک از آخر با اون ازدواج میکنه!!!!...با اینکه خوشم میاد از نوشته ای ک نشه حدس زد یا حدست اشتباه از آب دربیاد(فک نکنی چون تونستم حدس بزنم خوشم نیومده!)ولی ماله تو چون خلاقیت توش موج میزنه...و مهمتر از اون چون تویی رمانتو دوس دارم:))))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
باید بخونیییییییییییی :| وظیفه ته خخخ چرا فصل پنج هم داره مگه میشه؟؟؟؟؟!!!! 0ــ0 مرسی :)))))))))))) ولی خوب تو بخون قول میدم خوشت بیاد:)
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
آفرین .. چقد خوبه انقد علاقه داری .. و همینطور خلاقیت .. البته بنظرم باید منتظر بمونیم .. چون دقیقا نمیشه فهمید چه اتفاقایی قراره بیافته .. اما اینطوری که ملومه خیلی غیرمنتظرس موفق باشی:)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
مرسی :) اره علاقه ام خیلی به این چیزا زیاده:) =) =) با فصل بعد باز یک چیزایی روشن میشه که جذاب ترش میکنه:) مچکر بخاطر برداشت جالبت :)
admincheh
admincheh
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
منتظر قسمت بعد و ورود امیرعلی هستم همچونااان:)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
مرسی از انتظار:) میاد ایشون هم :دی
نگاريـ ـ ـ ـ
نگاريـ ـ ـ ـ
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
من از الان اعلام مرگ مينمايم :| والا خب تا بخاد تموم شه من تا برزخ رفتم و برگشتم:| كشتي مارو اينم كه با وجود دانشگاه دير دير ميزاري اون وايتكسه رِ بده مو
سمیرام
سمیرام
٩٣/٠٧/٢٣
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ وایتکس خوب دل و رودتو بهم نمی مالونه همون اسد بخور خخخخ
سمیرام
سمیرام
٩٣/٠٧/٢٣
٠
٠
خخخخخخخخخ اسید منظورمه ، نگار ی چه کم پیدایی دخدرم :)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
وایتکس که اصن اثر نمیکنه اونجوری جونتو ذره ذره میگیره خخخخ به قول سمیرا اسید بخور =)) مگه نمیدونی اینو من قراره تو تابستون بذارمش؟؟؟:دیییییییی
faride
faride
٩٣/٠٧/٢٣
٠
٠
منتظر غلط املایی های شما هستیم!خخ
سمیرام
سمیرام
٩٣/٠٧/٢٣
٠
٠
خخخخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
خخخخ با تشکر =)))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
:))))))ممممممممممممنوووووووون.......
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
خواهش میکنم عزیزم:))
پربازدیدتریـــن ها
چند خطی برای فرزندم

من به تو خواهم آموخت که...

٩٦/٠٦/٢٣
از پدیده خوابگاه تا غذای محبوب سلف!

دانشگاه رفتن ؛ چالش یا فرصت؟

٩٦/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
اصلا بهتر باش جانم!

الفبا را نادیده نگیریم

٩٦/٠٦/٢٣
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
تو چه می دانی؟

دل عاشق

٩٦/٠٦/٢٥
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
مگر شعر چیست؟

دل خوش به شاعر بودن

٩٦/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

دلم پرواز می خواهد

٩٦/٠٦/٢٣
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
اشک های بی ثمر

از نیامدن ها

٩٦/٠٦/٢٧
با اینکه می دانی

پایه و اساس زندگی

٩٦/٠٦/٢٥
من این گونه آرامم

سر مستی

٩٦/٠٦/٢٨
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
تبلیغات