روایت یک تصمیم
یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بی پایانه

روایت یک تصمیم

نویسنده : m_heydarpoor

من خسته از کلاس و معلم‌ها و استادهایی که به جز نکته و عدد و نمره و جزوه، از چیز دیگری نمی‌گفتند. و تو هنوز نمی‌دانستی زندگی فقط کلمات فرموله شده داخل کتاب‌های درسی نیست. که بالاخره سرت به سنگ خورد و جمله طلایی «دم را غنیمت شمار» در کله‌ات فرو رفت و فهمیدی باید طوری که می‌خواهی زندگی کنی، نه آن‌طور که دیگران می‌گویند، نه آن‌طور که پدر و مادر و جامعه و دانشگاه و بر تو دیکته می‌کند.

مثل «نیل ‌پری» در فیلم انجمن شاعران مرده که عاشق بازیگری بود. مثل خودت که بی‌خیال کلاس‌ها و جزوه‌های یکی از سخت‌ترین رشته‌های دانشگاه شدی و رفتی دنبال نقاشی و نوشتن و شاید هم روانشناسی. اما نیل عاقبت خوشی نداشت، پدرش آمد تا او را از آرزویش دور کند و نیل که نمی‌توانست خراب شدن کاخ رویاهایش را ببیند، دست به خودکشی زد تا اشک تو در بیاید برای نیل و بقیه هم سن و سال‌هایت که نمی‌توانند آن‌طور که می‌خواهند زندگی کنند.

گاهی با خودم فکر می‌کنم آرزوها مثل کباب هستند یا چای باید تا داغ و تازه‌اند، در زمان طلایی‌شان آن‌ها را دریابیم. اگر سر خودمان را به کار، به حرفه، به سریال، به کتاب یا به هر چیز دیگری گرم کنیم، از دهان می‌افتند و تمام.

تو حالا در تاریخی‌ترین لحظه زندگی‌ات قرار داری و می‌خواهی یک بار هم که شده لذت انتخاب را تجربه کنی و حس خوش دوست داشت را بچشی. یکهو می‌بینی دنیا در برابرت صف کشیده و همه ناامید از تو و آینده‌ات، با حقیرترین دید به آرزوهایت نگاه می‌کنند. و حالا فقط تو می‌مانی که یا باید برای خواسته‌ات بجنگی و یا برای همیشه کنار بکشی. و تو می‌مانی و خودت را برای ماراتنی سخت آماده می‌کنی. که به قول احمد درباره الی «یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بی پایانه»

=============

پی نوشت:

آدم وقتی یک بازی را شروع می‌کند، ممکن است ببازد اما اگر بازی نکند یک بازنده همیشگی است!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/٢٣
١
٠
خیلی خوب بود:)))) دوستش داشتم:)))) ممنون
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٧/٢٣
٠
٠
خواهش می شود
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٢٣
٠
٠
اره..ممنون
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
خواهش می کنم
miss_khas
miss_khas
٩٣/٠٧/٢٣
١
٠
قشنگ بود:)ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
دقیقا حق با شماست، موافقم دقیقا. کاش همه آدمها قبل از اینکه خیلی دیر بشه به همین نتیجه ای که شما میگید برسن.
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٧/٢٤
١
٠
ای کاش قدر فرصت ها رو بدونیم و درست ازشون استفاده کنیم. ممنون
میم
میم
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
اوه این پی نوشتتون خیلی یه جوری بود...احساس بازندگی بهم دست داد!!!
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
ااا....چرا؟!
میم
میم
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
چون اکثرا بازی نمیکنم!
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
ممنونم..
m_bidmajnoon
m_bidmajnoon
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
خواهش می شود.
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
خیلی ممنون این حرف های زیبا منو یاد این قسمت از کتاب کیمیاگر انداخت: قلب آدم ها گاهی شکوه می کند چرا که آدم ها می ترسند که بزرگترین رؤیاهایشان را متحقق کنند، چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند و یا اینکه نمی توانند از عهده آن برآیند. ما قلب ها از ترس می میریم. تنها از اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا باشند و نبودند یا گنج هایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه در زیر خاک مدفون ماندند چون اگر هریک از این اتفاق ها بیفتد ما رنج وحشتناکی می کشیم. «قلب من از رنج کشیدن می ترسد» *** همیشه به قلبت بگو: «که ترس از رنج از خود رنج بدتر است» (تاریکترین لحظه شب لحظه قبل از طلوع آفتاب است). پائولو کوئیلو
maede
maede
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
چه قشنگ.تعریف این کتابو زیاد شنیدم،پس واجب شد که بخونمش.
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
این جمله آخری عجب جمله ای بود
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
بلاخره تصمیم چی شد؟؟
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠