ما «آدم بزرگ» هستیم
در آرزوی یک سراب...

ما «آدم بزرگ» هستیم

نویسنده : وبگردی

سوم دبستان بودم. همه بچه‌هاي مدرسه موظف بودند تا مقنعه سفيد و مانتوي طوسي بپوشند. اما من با مقنعه مشکي از خانه خارج مي‌شدم و به ابتداي کوچه مدرسه که ميرسيدم، مقنعه سفيد را سرم ميکردم. وقتي هم که مدرسه تعطيل مي‌شد، براي برگشت به خانه همين کار را ميکردم.

چندباري هم با همان مقنعهي مشکي به مدرسه رفتم و با برخورد جدي ناظم بد اخم مواجه شدم. اما بيفايده بود. من هيچ جوره حاضر به پوشيدن مقنعه سفيد نبودم.

در کنار دبستان من، هنرستاني بود که توجهم هميشه جلب دخترانش بود که  موهاي‌شان را فرق از وسط باز ميکردند و بخشي از بلندياش از پشت مقنعه مشکي ميآوردند و با آن مانتوهاي آبي نفتي از بغل چاک خورده سر کوچه ميايستادند و سرخوشانه ميخنديدند. خيليهاي‌شان را بارها با پسرهايي ديده بودم که تا نزديکي هنرستان با آنها ميآمدند، در حالي که واژه «پسر» براي من و همکلاسي‌هايم در نهايت در شعرهاي بچگانهاي خلاصه ميشد که با کلمات ديگري چون پتو و تخت همراه بود.

براي من آن دخترهاي هنرستاني چيزي شبيه به نماد بزرگسالي بودند. دخترهايي که زيباتر و کامل‌تر از دخترهاي دبستاني بودند، لباس فرم‌شان بهتر از من بود. حتما اگر پسري تا نزديکي مدرسه با آن‌ها ميآمد، دوست‌شان داشت و چون هميشه خرت و پرت زيادي با خود حمل مي‌کردند، احتمالا پرمشغله بودند و به زودي هم مي‌توانستند کاري براي خود دست و پا کنند. 

و همه اين‌ها باعث مي‌شد تا نه سالگي و کودک بودن باعث کسالت من شود. براي بزرگ شدن عجله کنم. مقنعه مشکي بپوشم تا شايد مردم خيابان و همسايه‌ها نفهمند من هنوز در حال يادگيري جدول ضرب هستم. 

وقتي مي‌شنيدم که کسي مي‌گفت بيست يا بيست و پنج ساله دارد، فکر مي‌کردم براي خودش کسي است و چيزهايي در زندگي دارد که يک دختر نه ساله حتي نمي‌تواند خوابش را ببيند. گذشتن از بيست سالگي براي من به معناي شکستن موانع موفقيت و رسيدن به آن بود و همين بود که شوق زود بزرگ شدن را در من ساخت.

حالا بيست و دو سالهام. حتي دو سال از آن سن رويايي گذشته‌ام. اما اگر از قبل پي مي‌بردم که بزرگ شدن يعني هيچ و همين بي‌اتفاقي و رکود باعث تلخ‌تر بودنش مي‌شود، هيچ گاه براي رسيدن به آن، ميان بر نمي‌زدم و حداقل کودکي‌ام را مثل يک کودک مي‌گذراندم و اصلا شايد همين افکار من بود تا باعث شد من از لحاظ فيزيکي زودتر از بقيه همسنوسال هايم رشد کنم.

هيچ وقت نمي‌دانستم که روزي بنشينم و در وصف خيالات خام کودکانه‌ام بنويسم و به تصورات شکست خورده‌ام پوزخند بزنم.

در بيست و دو سالگي مي‌دانم، چهره‌اي که واقعي است را ديگر کسي زيبا نميداند، لباسي که طرح فلان طراح نيست، نمي‌تواند خوب باشد. پسري که حتي تو را در تمام شهر مي‌گرداند لزوما دليل بر اين نيست که تو را دوست داشته باشد، دختري هم که با تو همه را شهر زيرپا مي‌گذارد، فقط کافي است تا چهارچرخ تيز پيدا کند، معناي رابطه‌ها چيزي بيشتر از همان شعري که دبستاني ها مي‌خواندند نيست و داشتن خرتوپرت، کار کردن و خستگي نمي‌تواند جز عده‌اي محدود را به موفقيت برساند.

اين ما هستيم، کساني که اسم «آدم بزرگ» را روي خودمان گذاشته‌ايم. روزي مي‌رسد که بزرگتر از امروز مي‌شويم و از روزهايي که فقط در آن‌ها درجا زديم، حتي خاطره‌اي براي پوزخند زدن هم نداريم!

===========

منبع:http://meine-welt.blogfa.com/post-191.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
ممنونم.از انتخابتون....
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
البته به نظرم قدیما همونطور که وصف کرده بودین،بوده/و الان عوض شده همه چیز از عشق تا چیزهای دیگه .(قبلا فرق داشت)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
منکه هنوزم مقنعه سفید دوست دارم...یه آبی آسمونی دارم گاهی برا تنوع سرم میکنم...بزرگ شدن زیادم بد نیست،اگر فقط به فکر بزرگ شدن نباشیم :))
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
دیگه همه چی به این تلخیم نیست :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦