رابطه معلم و شاگردی با چهار طبقه فاصله
خاطرات یک معلم

رابطه معلم و شاگردی با چهار طبقه فاصله

نویسنده : وبگردی

ای کاش حوصله و فرصت درستکردن یک وبلاگ برای خاطرات این چند سال معلمی را داشتم. وقتی فکر می‌کنم، می‌بینم این سال‌ها برایم پر از خاطرات شیرین بوده، دبیرستان که جای خود، ولی ابتدایی‌ها اصلا یک چیز دیگرند برایم و اتفاقاتی که با آن‌ها تجربه می‌کنم بی‌نظیرند. حیف که ننوشتم و دیگر حوصله نوشتن نیست. ولی این احساسات آن‌قدر برایم هیجان انگیزند که گاهی با شما به اشتراک‌شان می‌گذارم...

 

** سکانس اول:

ساعت نزدیک 11 شب است. باران نم نم و به آرامی می‌بارد. من و شوشو شام را بیرون بوده‌ایم و بعد هم رفته‌ایم پیاده روی. در تاریکی شب وارد کوچه‌مان می‌شویم. جلوی در ساختمان کناری‌مان یک عده مهمان دارند با صاحب‌خانه خداحافظی می‌کنند. زیر ساختمان که می‌رسیم شوشو کلید خانه‌مان را درمی‌آورد که همزمان صدای فریاد دو، سه دختربچه از بالکن طبقه چهارم ساختمان شنیده می‌شود که فامیلم را صدا می‌زنند... خانم... خانم...

سرم را برمی‌گردانم بالا، چند دختر بچه با هم بالا و پایین می‌پرند، نور پشت سرشان در اتاق مانع دید درستم می‌شود و تشخیص‌شان نمی‌دهم فقط برای‌شان یک عالمه دست تکان می‌دهم، مهمان‌ها با دهان باز ما را نگاه می‌کنند...

 

** سکانس دوم:

سه روز بعدش در مدرسه کلاس داشتم. توی کلاس یکی از همان بچه‌ها ذوق کرده و با آب‌وتاب آ‌ن شب و تبعاتش را تعریف می‌کند. گمانم تا صبح با دختر خاله‌هایش که در همین مدرسه شاگردم هستند در مورد همسایگی‌شان با ما پز داده بود!

 

** سکانس سوم:

زنگ خانه می‌خورد. معمولا در حیاط مدرسه تا از کلاس‌ها بیایم بیرون و برسم به دفتر یک عالمه بچه از سر و کولم بالا می‌روند. شاگردم یا همان دختر همسایه دستم را می‌کشد و می‌گوید: خانم با هم بریم خونه. می‌گویم: باشه بذار برم چادرم رو از توی دفتر بردارم. 5 دقیقه بعد می‌آیم و با افتخار من را هدایت می‌کند تا دم حیاط. بعد یکهو من را به مامانش معرفی می‌کند که مامان خانم معلم نقاشی!

تازه دوزاری‌ام می‌افتد که قرار نیست با هم پیاده تا خانه برویم. بعد من را تعارف می‌کنند به سمت ماشین که پدرش راننده‌اش است و داداش کوچیکه هم داخلش شیطانی می‌کند! و این چنین است که خانواده شاگردم همگی با هم می‌آیند دنبال دخترشان و من!

=============

منبع:

http://hanahana.blogfa.com/m/post/170

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mina_h
mina_h
٩٣/٠٧/١٧
١
٠
جالب بود ممنون
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/١٨
٠
٠
آخی !معلمی دنیای خوبی اگه علاقه مند باشی:)یه سری تبعات بد هم داره همسایگی با شاگرد:دی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٧/١٨
٠
٠
چه قشـــــــــــــنگ بود.چه معلمی خوبی بودن که بچه ها جرئت می کردن از سر و کولشون بالا برن .والا.ما جرئت نداشتیم به صورت معلم خیره نگاه کنیم چه رسد که دستش را هم بکشیم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/١٨
٠
٠
سلام: خیلی ممنون.انشاءا... که سلامت باشید.
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/١٨
١
٠
معلمی اعصاب می خواد که من نداشتم ولی مامانم خیلی دوست داشت برم معلم بشم
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/١٨
٠
٠
خخخخخخ بعدا بچه ها حتما از همتا بخواین خاطرات اون دوران معلم قرآن بودنشو تعریف کنه ینی عااااالیه خخخخخخخخخخخ
z_zakhar
z_zakhar
٩٣/٠٧/١٩
١
٠
چقدر مهربون..... من پنجم دبستان که بودم یه بار آقا معلمون رو تو بازار دیدم بهش گفتم آقا اجازه سلام اونم طبق عادتش یه پس گردنی بهم زد و راهشو کشید رفت! اصن طرف مشکل داشت! من اگه معلمی مث شما داشتم دیگه گام ب گام نمیخریدم :) (اونایی که اهل گام ب گام بودن حتما شعار روشو یادشونه)
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/١٩
٠
٠
ممنونم.....
جوجو
جوجو
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
بچه ها جدا ممنونم بخاطر نظرات زیبایی که اینجا گذاشتید.من همچینم مهربون نیستم...:))
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات