دلِ شکسته را گچ نمی‌بندند؛ گِل می‌گیرند

دلِ شکسته را گچ نمی‌بندند؛ گِل می‌گیرند

نویسنده : وبگردی

ما پست‌هایمان را ثبت موقت می‌کنیم تا بعدا تیک تاییدشان را بزنیم، ما حرف‌های‌مان در دهان‌مان و گله‌های‌مان در دلمان و بغض‌های‌مان در گلوی‌مان و اعتراض‌های‌مان در ذهن‌مان و ترس‌های‌مان در جان‌مان و ابراز وجودمان در خلوت‌مان می‌ماند، می‌ماسد، می‌پوسد. تا هر وقت که وقت‌شان برسد و قسمت بشود درباره‌شان حرف بزنیم.

***

ما چیزها را نگه می‌داریم برای روزِ مبادا و از وسایل‌مان استفاده نمی‌کنیم، برای همان‌روزی که مباداست. ما چند هفته اول را روی مبلما‌ن‌های نو مان لم نمی‌دهیم که پف‌اش نخوابد تا زیر میهمانان‌مان جان بدهند برای نشستن روی‌شان(!) به پول‌های‌مان دست نمی‌زنیم، کلاس‌هایی را که دوست داریم برویم ثبت نام نمی‌کنیم و می‌گذاریم‌شان برای بعد و بعید؛ که یک روزی فرصتی بشود زومبایی برویم، سازی بخریم، پاراگلایدری داشته باشیم. ما از یک ساعتِ خالی در روزمان برای دیدن کسانی که مدت‌هاست می‌خواهیم یک سَری به‌شان بزنیم و فرصت نمی‌شود، استفاده نمی‌کنیم و می‌گذاریمش برایِ فرصت مناسب‌تری که از قبل هم شرایطش جور باشد.ما لباسی را که امروز دوست‌داریم تن بزنیم را نمی‌پوشیم و نو بودنش را نگه می‌داریم برای غریبه‌ها که پیش‌شان مرتب باشیم .

ما به آدم‌هایی که دوست‌شان داریم راستش را نمی‌گوییم و طبق آن منطقِ افلاطونی مزخرف‌مان همه چیز را باید خودمان در دست بگیریم. (در این باره دلم پرتر از این است که توی این خط‌ها جا بشود، به جهنم) ما از بوسیدن‌های یکهویی امتناع می‌کنیم، از کادو خریدن‌های بی‌بهانه، خندیدن‌های بدون پشتوانه.

ما از هر چیزِ جدیدی که قبلا تجربه‌اش را نداشتیم در هراسیم، حتی اگر نزدیک شدن به چیزی باشد که مدت‌ها آرزویش را در سر می‌پروراندیم.

ما آدم‌های طفلکی‌ای بودیم که از هر کس و ناکسی خجالت کشیدیم .

و آدم‌های محافظه کاری که برای حفظِ آبروی‌مان جای دو ساعت دیکشنری زیر و زِبَر کردن از خود همان آدم نپرسیدیم املایِ درستِ فلان کلمه را. و روی‌مان نشد بگوییم واقعا هیچ جا به اندازه خانه خودمان راحت نیستیم و هیچ وقت ایکس را نخوردیم چون دوست نداشتیم، همین فقط همین، دوست نداشتیم و نه هزارتا دروغ و دونگِ قلمبه سلمبه. و نتوانستیم صادقانه نظرمان را بگوییم که دلمان نمی‌آید آن همه پول برای یک شب خوش‌گذرانی بپردازیم، چون تا آخرِ ما بیچاره می‌شویم. ما در وبلاگ‌های‌مان نوشته‌های کش داری از نداشته‌ها و اندوه‌های‌مان می‌نویسیم و شرم‌مان می‌آید آه و ناله‌های‌مان را دیگران بخوانند و اسمش را می‌گذاریم صبوری.

***

ما خسته‌تر از چیزی بودیم که برای کسی توضیح بدهیم، چرا فلان جا سکوت کردیم و حوصله بحثِ بیخود نداشتیم. خسته‌تر از چیزی که بخواهیم عزیزترین آدم زندگی‌مان را «قانع» کنیم. ما هر تصمیمی که دل‌مان خواست را گرفته و هر طور دل‌مان خواست زندگی می‌کنیم و پشت می‌کنیم به دنیایی که تویش پر از مخالفت باشد و علامت سوال. و علامت تعجب‌های شبیه کارتون‌ها دورِ کله آدم‌های اطرافمان. هر طور که دوست داشتیم رفتار می‌کنیم و هیچ هم حوصله فلسفه بافی و توجیه‌های دیگران را هم نداریم که یک ساعت برای‌مان اثبات کنند، چرا چنین و چرا چنان. همین‌طور به هیچ جای‌مان حساب نمی‌کنیم حساسیت‌های دیگران را. برای دیگران که زندگی نمی ‌کنیم، دیگران هم اگر نمی‌خواهند نخواهند، هر طور میل‌شان است .

همه‌اش دیگران، دیگران، دیگران.

==================

منبع:

http://platonic.blogfa.com/post/480

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٧/١٦
٠
١
ما آدم های محافظه کار ...
samira_h
samira_h
٩٣/٠٧/١٦
٠
١
تو جیم محافظه کار زیاد میبینی :)) خودتو اماده کن
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/١٦
٠
١
آفرین دقیقا! ما آدم های طفلکی ای هستیم. طفلکی هستیم که اون روز با پشت دست نزدیم تو دهن اون کسی که داشت چرند می گفت به خاطر اینکه مبادا بقیه بگن چه آدم بی ملاحظه ای! طفلکی نیستیم اصلا بیچاره ایم
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٧/١٦
٠
١
همه‌اش دیگران، دیگران، دیگران. حقیقت غمگینی است.:(((
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٧/١٦
٠
١
دیگران...و چه بد است که برای حرف دیگران زندگی خودت رو خراب کنی...پل ها رو خراب کنی...فقط چون از نظر دیگران بد است...ممنون از انتخاب این پست زیبا و ممنون تر از نویسنده اش..:)
m_soltani
m_soltani
٩٣/٠٧/١٦
٠
١
و چه قدر سخته و گاهی غیر ممکنه اونی نباشی که دیگران می خوان ...اینهم تراژدی جاری و ساری زندگی ما ادمهاست دیگه .سپاس انتخاب خوبی بود
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/١٦
٠
١
:))) اوهوم :))
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/١٧
٠
١
خیلی خوب:)))))
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/١٧
٠
١
ممنونم....
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/١٨
٠
٠
ما روی همه چیز روکش می کشیم برای روز مبادا !
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/١٨
٠
٠
به به وبلاگ آقای کیوسک :)دوست عزیز بلاگر خودمـــآن:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨