من دختری‌ام خارق العاده
داستان کوتاهی نوشته خودم / قسمت دوم

من دختری‌ام خارق العاده

نویسنده : f_babaei

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

آرشام از جایش برخاست و رو به من و ترمه گفت: خوب پس من می‌رم. هر وقت مشکلی براتون به وجود اومد، بیاین دفتر یا باهام تماس بگیرید!

آخر کاری در چشم‌هایم نگاه کرد. در سرش می‌گفت چقدر این دختر عجیب است. با تمسخر نگاهش کردم که چشمانش را از من گرفت. با رفتن آرشام، ترمه پرید به من و گفت: خوب؛ چی شد؟ چیا می‌گفت باخودش؟!

من: ترمه زیاد روش حساب باز نکن. کلا ما رو خیلی دسته کم گرفته. مطمئنم یکی دیگه ما رو معرفی کرده و این مجبوری اومده دنبالمون.

ترمه: یعنی چی؟

من: یعنی این‌که همچین به ما راضی نیست. به نظرم اگه می‌خوایم با این کار کنیم باید آخر تلاشمونو به کار ببندیم.

ترمه: نیسا به نظرم این کار رو از دست ندیم. به درک؛ این یارو که مهم نیست. این خودش یک رئیس داره. اصلا فردا پاشو بریم دفترشون!

من: فکر خوبیه!

از کافی شاپ که خارج شدیم، نفس راحتی کشیدم. سخت‌ترین کار این بود که بین این همه جمعیت تمرکز کنم تا ذهن‌های‌شان را نخوانم! همه‌شان با هم قاطی می‌شوند. شبیه به ویز ویز مگس کنار گوشم. با هم خداحافظی کردیم و من به سمت خانه به راه افتادم. باران دیگر به آن شدت نمی‌بارید حالا خیلی آرام سطح زمین را نوازش می‌کرد....

حاضر حاضر هستم! خیلی دوست دارم رئیس آرشام را ببینم. اگر این هم مثل همان بود، یک دقیقه هم آن‌جا نمی‌مانم. ولی اگر ترمه اصرار کند مجبورم! گاهی وقت‌ها خوب است که واقعیت ذهن‌ها برای آدم رو نشود! با ترمه پا گذاشتیم به شرکتی که از همان ابتدا پر بود از عکس‌های معماری! ما قرار بود عکاسی ساختمانی را برعهده بگیریم. والا من ماندم چه چیز متفاوتی از ما می‌خواهند. خوب عکاسی ساختمانی همه‌شان یکجور هستند دیگر! ایش...

منشی پشت میز تا چشمش به ما دوتا افتاد، قری به گردنش داد و گفت: با کی کار دارین؟

من: سلام! اگه می‌شه که با رئیس این‌جا میخوایم حرف بزنیم!

عشوه‌ای آمد که خندم گرفت. الان من وترمه که دختریم واسه کی عشوه میاد؟!

منشی در سرش می‌گفت: اینا یک خطرن مواظب باش...

چشم‌هایم چهارتا شد. من وترمه خطریم؟ بری چی؟!

منشی: الان وقت ندارن خانما! از قبل باید تماس می‌گرفتید!

در همین لحظه یکی از درها باز شد و یک پسر با کت و شلوار طوسی بیرون آمد. نگاهم را بالا آوردم. قیافه‌اش خوب بود! چشم‌های قهوه‌ای مثل همه ایرانی‌ها! اما جذبه خاصی داشت! دوست دارم ذهنش را بخونم!

دقت بیشتری به چشم‌هایش کردم اما... اما خبری نبود! من چرا نمی‌توانم ذهنش را بخونم؟!

پشت سرش پسری شبیه به همان پسر اولی بیرون آمد. از نظر قیافه کپی برابر اصل بودند! بهت زده از این‌که ذهن این یکی را نتوانستم، بخوانم به آن یکی نگاه کردم! چشمانم در چشمانش قفل شد که درد بدی در سرم پیچید! اما خبری از خواندن ذهن نبود!

وای سرم!

چشمم را از چشمانش جدا کردم و روی صندلی کنار دیوار نشستم و سرم را با دستانم گرفتم. سرم به شدت درد می‌کرد. چرا من نمی‌توانم ذهن این دو نفر را بخوانم؟! چرا؟!

....

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
faride
faride
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
ها خوشمان امد ...ایده خوبیه که نمیتونه ذهنشونو بخونه:)))...یعنی باید تا تابستون صبر کنیم؟!@_@
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
مرسی:))))))))))))) آره دیگه این رفت تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تابستون سال بعد :دی
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
واااااااااییییی چرا نمیتونه بخونههههههههههه؟؟؟!!!!....اختمالا اون دوتا هم نیروی خارق العاده دارن...!!!قلمت عالیییه این یکی بیشتر آدمو کنجکاو میکنه تا حواس پرت...خیلی خوشم میاد از نوشته هایی ک قابل حدس نیستن...راستی امروز فقططط نشستم کار تو رو خوندم...تا فصل 11پیش رفتم...شال آجری آقای صفدری معرکهههه بود!!!!....اون بازیه سر بطری ته بطری هم نشنیده بودم...خخخخ خییییییییلییییییییییی باحال بود...فاطی جا داره ی خدا قوت جانانه بهت بگم:)))))))))(جو نگیرتت ی وقتا)...!!!
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
مچکـــــــــــــــــــــــرم:) نه بابا من با جنبه ام تعریف کن خخخخ (آیکون الکی بابا پنجری خخخ) تو حواس پرتو تا اخرش بخون ایشاالله که خوشت میاد:) اینم واسه تابستون بعدیه دنبالش کنی ها:)
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
من تعریف نکنم کی تعریف کنه!!!!....باشه سعععععععیییییی میکنم بخونم...:)))خخخ بابا پنجری!!!!!!!!!!!!!!!!!حالا پنجلی میگفتی ی چیزی!!!!!!!!!!!!....خخخخ...خدایا عنایتی فرما
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
من اگه تو رو نداشتم باید با چه امیدی اون رمانو تموم میکردممممممممممممممممم؟؟؟هان؟؟خخخخخ اصنشم درست گفتم خخخخ پنچری درستههههههههههههه :دی خدا عنایت میکنه تو هم یک همتی باید داشته باشی:)
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٤
٢
٠
این که شد مثل فیلمه twilight! :-/
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
فکر کردی من این فیلمه رو ندیدم؟؟اندازه موهای سرم تکرارشو هم دیدم وهیچوقت از روی همچپین فیلم مشهوری نمیام رمان بنویسم:) تو که بعدشو نمیدونی! ببین این دوقلوها هنوز مشخص نیست چرا نمیشه ذهنشون رو خوند! نیسا وقتی تو چشمای علیرضا (همون پسر اولی) نیگا میکنه فقط نمیتونه ذهنشو بخونه! تو چشم امیر علی که پسر دومی بود نیگا میکنه سرش درد میگیره! هنوز اول رمان هست وهمه چیز مجهول! از کجا معلوم نیسا تونست راهی پیدا کنه که ذهنشون بخونه؟؟از کجا معلوم اصن ........نذار بگم خخخ مطمئن باش اصن شبیه بلا نیست خخخخ
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٤
١
٠
اندازه موهای سرت این فیلم درپیته رو دیدی؟! یعنی به باب اسفنجی خیانت کردی؟ ازت نمیگذرم (خخخ) :دی ... خواستم یکم اوله راهی حالتو بگیرم حال میده! :دییییی
Negar_s
Negar_s
٩٣/٠٧/٢٤
١
٠
چيشش واقعا توايلايت چيه اخه:| حيف يه تار مو باب :)))
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
عاره بابا خخخ اون چند دووووووووور :)))))) من پاتریک رو با هیچی عوض نمیکنم اون یک چیز دیگه ست خخخخ اصن اونو نباید مقایسه کرد =)) من قسمت یک این فیلمو بیشتر دوست داشتم:) نگار رو خخخخخ
Negar_s
Negar_s
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
:))))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
سلام: سپاسگزارم.خیلی خوب بود.
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
خواهش میکنم:) قابل نداشت:)
greengirl
greengirl
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
يلام.خوب بيد خشم امد
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
ممنون از نظرت:)
tanin
tanin
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
اینا احتمالا همون داداشای 2قلو علیرضا و امیر علی نیستند؟:)/ولی عالی بود
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
آره همونان^ــــــ^ مرســـــــــــــــــــــــی :)) علیرضا اولیه بود وامیرعلی دومی:)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٢
٠
خوب بچه ها بنظرتون ادامه اش بدم یا نه؟؟؟؟ جدی میگم اگه به درد نمیخوره وفکر میکنید موضوعش تکراریه بگین ننویسم! نوشتن انتقاد لازمه!بدون در نظر گرفتن اینکه طرف مقابلم ناراحت میشه یا نه! آورین بچه های خوب حالا نظر بدین کو خاله ببینه خخخخ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
خوب بود... خدا قوت.
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
مرسی:)............تشکر فراوون:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
خاله جون ادامه بدید لطفا. ایشالا همیشه با انرژی باشید.
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
گفتی خاله جون یاده یکی از دوستام افتادم خخخخ مرسی بابت انرژی =))
admincheh
admincheh
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
بله !چرا چشم می دوزی به پسر مردم ؟زشده=)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
بله :دی صرفا فقط وفقط برای خوندن ذهنش بوده :دی باور کن =))
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
حتما به نوشتن ادامه بدین.موفق باشین.
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
مرسی نظر لطفتونه:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
خدایا ! ! ! ! ! ! :) ادامه بدید !ادامه بدید...
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
این خدایا واسه چی بود؟؟؟؟؟=)) چی همه علامت تعجــــــــــــــــــب با فاصله از هم :دی مرسی انرژی :)
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
خییییلی خوبه فاطمه....داستان موضوع جالبی داره....میگم حالا نمیشه هر روز یه نیم ساعت بنویسی؟؟؟؟بهتره ها....تابستون خب خیلی دوره که......
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
تو میدونی نیم ساعت وقت بذارم فقط میشه چند خط نوشت؟؟؟؟ :دی من واسه همین چند صفحه ای فرستادم ساعتی وقت گذاشتم:) من اون رمان قبلیم هر روز 10 صفحه مینوشتم از صبح بلند میشدم وقتی سرمو بالا می اوردم بعد از ظهر بود!!!!!!!!! در این حد نوشتن وقت آدمو میگیره :) مخصوصا رمان میخوای جذابش کنی:) من 2 خط مینویسم در همون حین فکر هم میکنم:) زمان بره:) وگرنه مینوشتم:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
منم ذهن خوانی دوست دارم (^_^) قشنگه ...تا بقیش :)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
آره خیلی دوست داشتم مث نیسا میبودم:| خوش میگذره =))
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
آفرین عزیزممم ..داره جذاب میشه من پیگیر کارت هستم:)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
مرسی:)))))) ممنون واسه پیگیریت:)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٢٥
٠
٠
سمیـــــــــــــــــــــرا وهــــــــــــــــاچ من این مطلب رو به شما سپردم :دیییییی نبینم برگشتین ترکیده این مطلبم:| اگه بچه ها کامنت دادن شماها ازشون تشکر کنید من چند روزی نیستم خخخ راحت باشین :دی
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
ممنونم.....
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
خواهش میکنم:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/٠٨/٠٨
٠
٠
خیلیم خوووووووووووووووف..من تازه دیدم:|خخخخخخخخخخخخخخ..نمیشه زودتر؟اینو قول بخونم:)خخخخخخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
تازه دیدی؟؟؟؟؟://///////// بی تربیت:| مثلا تو باید نظراتت همون اول باشه همزاد:||| باید اینو بخونی یعنی مجبوری خخخخ
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٨/١٥
٠
٠
تازه دیدی؟؟؟؟؟://///////// بی تربیت:| مثلا تو باید نظراتت همون اول باشه همزاد:||| باید اینو بخونی یعنی مجبوری خخخخ
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/١٨
٠
٠
عالییییییییییییی. من دیگه حرفی ندارم!
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
مچکرم:)))))))))))))))))
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/٠٨/١٨
٠
٠
فاطمه هووووووووووووووووویییی! بالاخره اومدم تا نظر بذارم ...جام خالی نباشه....خخخ این داستانت عاااالیهههه...این رمان تموم کنی یه پیشنهاد دارم که نمیتونی ردش کنی...البته اگه زنده باشممممم تا اون موقع*؛)
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٨/٢٠
٠
٠
خخخخ صدا کردنت هم فرق داره اصن :دی مچکرم دوستم:) باشه حتما پیشنهادت رو میشنوم:)
r_qalam
r_qalam
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
آفربن..بسبار خوب....احسن
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
اون دو نفرم خارق العادن مثل نیسا :) یکی شونو بزن بکش تا نیسا با اون یکی ازدواج کنه! :))) دوتا خارق العاده باهم ازدواج کنن چه شود!! ایده خییییلی باحالیه.خوشمان آمد :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨