لبخند رضایت
دو خاطره قشنگ از رزمنده‌های جنگ

لبخند رضایت

نویسنده : بامعرفت

رفته بودم مسجد برای نماز مغرب و عشا. بعد از نماز امیرحسین آمد و گفت یکی از بچه‌های رزمنده دفاع مقدس را دعوت کردیم، بیا توی حیاط مسجد، جلسه است.

آقای فیض آبادی از بچه‌های باصفای گردان تخربب بود. در عظمت گردان تخریب خودتان بروید در اینترنت بگردید، فقط همین را بدانید که اخلاص در آن‌جا حرف اول را می‌زد. به قولی، بچه‌های خط شکن و جلودار این عزیزان بودند. یک خاطره از ایشان نقل می‌کنم و یک پیام .

می‌گفت شب عملیات بود و یکی از روحانیون آمده بود، برای‌مان صحبت کند. شروع کرد به صحبت کردن تا این‌که بحث نعمت‌های بهشت را کشید وسط و اندکی هم از حوریه‌های بهشتی صحبت کرد. وقتی بحثش به حوریه رسید، یکی از بچه‌های نوجوان جمع بلند شد و گفت: حاجاقا، این بحثا چیه می‌کنید؟ ما که برای حوریه نیومدیم اینجا؟! بگو کی سرمون توی بغل امام حسین قرار می‌گیره!

یاد خاطره‌ای از حاج حسین یکتا افتادم .

می‌گفت یکی از رزمنده‌ها تعریف می‌کرد: دوستم توی پست نگهبانی بود ،روز بعد که رفتم دیدم شهید شده، خیلی ناراحت شدم که موقع شهادت کسی نبود سرش رو تو بغل بگیره و غریب شهید شده. خیلی ناراحت بودم تا اینکه شب خوابش رو دیدم. گفت فلانی ناراحت نباش، وقتی که تیر خوردم، تا اومدم بیفتم روی زمین، افتادم توی آغوش امام حسین (ع). من تنها نبودم عزیز .

حرف آخر؛ آن‌ها همه امیدشان لبخند رضایت مولای‌شان بود، ما چه؟

می‌گویند در روز عاشورا سعید بن عبدالله جلوی سیدالشهدا ایستاد تا حضرت نماز بخوانند. مدام تیر می‌آمد و به او می‌خورد ولی او جا خالی نمی‌کرد.

تا این‌که نماز امام تمام شد و او با سیزده تیر به زمین خورد. قبل از افتادن به زمین سیدالشهدا او را در آغوش گرفتند. با این وضعیت او خطاب به حضرت گفت: اَ وَفَیتُ؟ (آیا وفا کردم؟ آیا به تکلیفم عمل کردم؟) 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/١٦
٠
٠
سلام: درودبر معرفت شما.بله ما کجا و آن خدا یاران کجا.متشکرم از خاطرات جالبی که نوشتید.
بامعرفت
بامعرفت
٩٣/٠٧/١٧
٠
٠
خواهش میکنم البته یادمون نره که اونا هم اولش مثل ما بودند با این تفاوت که یک هدف خوشگل انتخاب کردند و در را هدف شون اعمال و باور هاشون رو رشد دادند. نهایت اینکه خدا رو باور کردند و در راهش جون دادند مشکل ما در اعمالمون نیست در باورهامون هست
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/١٦
٠
٠
از اینکه هیچ وقت نتونستم دینی که بهشون دارم رو ادا کنم حالم خیلی گرفته ست
بامعرفت
بامعرفت
٩٣/٠٧/١٧
٠
٠
البته اینو که خیلی ها نتونستن ادا کنن، مهم این هست که بی تفاوت نباشیم هر کسی به اندازه خودش در ثانی شهدا از ما خاطره گویی به نیت خاطره گویی نمیخوان اونا میخوان راهشون رو ادامه بدیم چه بسا کسانی که از شهدا کمتر یاد کنند ولی شهدا ازشون راضی باشند چون میبینند مسیر زندگی ش شهدایی ست خدایا زندگی ما رو شهدایی قرار بده. آمین
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/١٧
٠
٠
من تا حالا نتونستم راهشونو ادامه بدم به همین خاطر حالم گرفته ست. هستن کسایی که فقط بلدن توی حرف خیلی ادعا دارن...
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/٠٧/١٦
٠
٠
چقد جای خالی آن مردمان بااخلاص ب وفور احساس میشود...!
بامعرفت
بامعرفت
٩٣/٠٧/١٧
٠
٠
موافقم چون اخلاص در بین ماها خیلی خیلی کم شده . خودم رو میگم. کارامون شده همه ش بخاطر اینکه دیگران ببینند و تشویق کنند وقتی هم کسی نبینه افسرده میشیم درحالیکه اولین بیننده خداست
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/١٧
٠
٠
هعی خیلی قشنگ بود....
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
شعری سروده خودم

قسم به طرز نگاهت

٩٥/١٠/٢٠
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
کاش گرگ بودیم

گرگ ها گریه نمی کنند؟

٩٥/١٠/٢٠
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
حکایت آمارهای تکان دهنده

لطفا قبل از مصرف تکان دهید

٩٥/١٠/٢٠
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
ته ریشت را بیشتر

موهایت را دوست دارم

٩٥/١٠/٢٠
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
تبلیغات
تبلیغات