کمی بيشتر زنده ماندن

کمی بيشتر زنده ماندن

نویسنده : اشکمهر آتشروان

حتما در خانه خواهم بود

مگر که بيرون رفته باشم

در نزن

اگر چراغ‌ها خاموش‌اند

يا اگر صدايی مي‌شنوی

شايد کتابی از صادق هدایت مي‌خوانم!

اگر کسی مجله‌ای را از زير در انداخته باشد تو

يا استخوانی را برای پختن آش!

و نمي‌توانم پولی به تو قرض دهم

يا تلفنم را

يا اتوموبيل قراضه‌ام را

ولی روزنامه ديروز

پيراهنی کهنه

و يا يک ساندويج سالاد الویه را مي‌توانی برداری!

يا اگر شب‌ها جيغ نمي‌کشی

مي‌توانی روی کاناپه بخوابی

و درباره خودت سخن بگويی

که اين امری است عادی،

همه ما زمان سختی را مي‌گذرانيم

ولی من در انديشه تشکيل خانواده

در پی فرستادن فرزندان به دانشگاه هاروارد

يا خريد ویلای شخصی نيستم

هدف بلند بالايی ندارم!

تنها تلاشم برای زنده ماندن است!

برای کمی بيشتر زنده ماندن است،

پس اگر گاهی در مي‌زنی

و جوابت را نمي‌دهم

و کسی ديگر نيز اين جا نيست

شايد که چانه‌ام شکسته است

و در جستجوی تکه سيمی برای بستنش هستم!

و يا پروانه‌های کاغذ ديواری را شکار مي‌کنم!

منظورم اين است که اگر جواب نمي‌دهم

خب جواب نمي‌دهم!

و دليلش اين است که اکنون آماده دیدن تو نيستم

يا آماده دوست داشتن تو

يا حتا پذيرفتن تو،

معنايش اين است که نمی‌خواهم صحبت بکنم

سرم شلوغ است، ديوانه هستم، شاد هستم

يا شايد طنابی را به سقف مي‌بندم!

پس حتا اگر چراغ‌ها روشن‌اند

و صدايی مي‌شنوی

مانند نفس کشيدن

يا دعا کردن

يا آواز خواندن

يا صدای راديو

يا تاس ريختن

يا تايپ کردن

از اين جا برو

که امروز روزش نيست!

امشب شبش نيست!

الان ساعتش نيست!

و اين از سر نادانی يک بی‌ادب نيست

نمي‌خواهم کسی را بيازارم

حتا يک کنه را

ولی گاهی به نتايجی مي‌رسم

که بايد مرتب‌شان کنم،

و چشم‌های آبيت، اگر چشم‌هايت آبی باشند!

و موهايت، اگر مويی داشته باشی!

يا افکارت

راه به درون ندارند

تا آن هنگام که طناب ببرد

يا گره بخورد

تا آن هنگام که دنيا

برای هميشه

برای من متوقف،

و يا گشوده شده باشد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
korosh
korosh
٩٣/٠٧/٠٩
٠
٠
سروده ی خودته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب بود ممنون :)
فائزه
فائزه
٩٣/٠٧/٠٩
٠
٠
:)
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
خوب بود:))) ممنون
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
قشنگ بود ولی خیلی ناامیدانه...
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/١٠
١
٠
درسته اسم صادق هدایت اینجا بود. اما من واقعا حضورش رو در این نوشته فهمیدم. هدایت رنج داشت و هیچکس نفهمید چرا. شما هم رنج دارید و باز هیچکس نمی فهمد چرا...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٧/١٠
١
٠
تشکر از دقتتون
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/١٠
١
٠
به جای اینکه تشکر می کنین از دقتم برین با خودتون روراست بشین و خودتونو بشناسین. که اینقدر احساس نزدیکی با اون شخصیت نفس عمیق نکنین. ای بابا :(
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٧/١٠
١
١
تو کمکم میکنی؟
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/١١
١
٠
دارم دنبال یکی می گردم به خودم کمک کنه...
شعبده باز
شعبده باز
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
بسیار عالی بود شما قلم خوبی دارید ! پیداست با نوشته هایتان انس عجیبی گرفته اید . و اما هدایت بله اسطوره ایی بود تکرار نشدنی غم هدایت از مشکلی بود که رنجش میداد و هرگر این معمارا حل نکرد. چنان که در بوف کور می گویید.(( در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد و چاره ایی جز.....)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
ممنون و تشکر از شما (: لطف دارین
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
قشنگ بود :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
مثل خودتون.
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
من تا حالا صادق نخوندم ، پس برم پیداش کنم
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
شاید هم جایی باشم که زود دیر میشود ...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨