ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت پنجم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید

- بله، خوب، گمان نمی‌کنم تا به حال سر و کارتان با کارآگاهی تیزبین افتاده باشد. باید بگویم که خبرنگاران، دو ویژگی اساسی دارند که بنده آن‌ها را در شما مشاهده نکردم. یکی تند تند حرف زدن‌شان که به قصد رسیدن هرچه سریع‌تر به اصل مطلب است و دیگری چشمانی کنجکاو که به محض ورود به مکانی جدید، حریصانه به دنبال سوژه‌های بکر برای نوشتن گزارش خود می‌گردند؛ که هر دو مورد به تدریج به زندگی عادی آن‌ها هم راه پیدا می‌کند. شما با این آرامش و آسودگی خیالی که در طرز گام برداشتن، نگاه‌ها و لحن حرف زدن‌تان می‌توان فهمید، نمی‌توانید یک خبرنگار باشید.

گویا از تحت تاثیر قرار دادن مردم، لذت می‌برد. با اندکی تامل گفتم:

- شما باید کارآگاه معروف و بزرگی باشید، آقای هوک. تعجب می‌کنم که مردی چون شما، چرا در چنین خانه کوچک و کم اهمیتی زندگی می‌کند؟

او که گویی منتظر همین جمله بود، آهی کشید و جواب داد:

- افسوس، آقای پترسون! افسوس که مردم هم چنان عقل‌شان به چشم‌شان است و من در نظر اکثریت آن‌ها، برای آن‌که بخواهند مسائل شخصی خودشان را با من در میان بگذارند، هنوز زیادی جوان هستم. اما مگر سی و سه سال، برای هر انسانی کافی نیست تا به کمالی نسبی و فهمی والا برسد؟

و از آن‌جا که انتظار داشت جواب من مثبت باشد – که البته، در ذهنم همین طور هم بود – بدون مکث برای شنیدن پاسخ، ادامه داد:

- البته... با همه گلایه‌هایی که دارم، باز هم راضی هستم. دوستانی دارم که زمانی هم شاگردی‌های من در دانشکده بوده‌اند؛ بسیاری از اوقات، نامه یا تلگراف‌هایی از آن‌ها به دست من می‌رسد که راجع به اوضاع نابسامان شهرهای‌شان می‌گویند؛ که با وجود این همه جرم و جنایتی که دارد بیداد می‌کند و بسیاری از اوقات، پلیس هم قادر به حلّ و فصل‌شان نیست، پس چرا باز هم کسی به آن‌ها مراجعه نمی‌کند؟ من، در طرف دیگر، اما چند پرونده درست و حسابی داشته‌ام که باعث شده‌اند نامم تا حدودی بر سر زبان‌ها بیفتد. ماجرای «کیتی بری» و «هوریس ترون» را حتی در روزنامه تایمز هم به‌شان اشاره شد! این دو مورد دیگر واقعا باعث تعجب من شده بودند. آخر خیلی عجیب بود که پلیس به روزنامه‌ها اجازه داده بود ماجرای دو پرونده‌ای که خودش در حل آن‌ها ناموفق بود و یک کارآگاه خصوصی جوان و بی‌تجربه موفق به حل آن‌ها شده بود را در میان مردم شهر، پخش کنند! با این‌که خودش هرگز اقرار نکرد، اما شرط می‌بندم همه‌اش زیر سر کلنل «مگبورن» باشد.

- کلنل مگبورن؟ هری مگبورن؟ همان کلنل مگبورن معروف که در دهکده لیتل پریچارد، جان پنج تا از ساکنان روستا را از چنگ آدم ربایان نجات داد، آن هم به تنهایی و بدون اسلحه؟

- خودش است. البته ماجرایش طولانی است، ولی کمابیش همینی است که اکنون بر سر زبان‌ها افتاده. شاید هم به این خاطر هنوز آن‌قدر بهش شاخ و برگ اضافه نشده که مدت زیادی از وقوع آن نمی‌گذرد. در حال حاضر کلنل، به عنوان سفیر بریتانیا در آفریقا به سر می‌برد – البته مثل روز روشن است که او را به آن‌جا فرستاده‌اند تا مدتی از مردم دور باشد تا قضیه آن روستا فروکش کند. به ظنّ من، یک اقدام سیاست مدارانه و هوشمندانه از جانب مقامات بالاترش بوده است... بگذریم... چه می‌گفتم؟

- داشتید می‌گفتید انتشار شرح دو پرونده کاری‌تان در روزنامه‌ها، به کمک کلنل مگبورن صورت گرفته است.

- آه، بله! او یکی از قدیمی‌ترین دوستان من است و نفوذ زیادی روی تایمز دارد. همیشه هم از این‌که چرا من به روزنامه‌ها آگهی نمی‌دهم یا به هر صورت دیگر، تبلیغی نمی‌کنم، داد سخن می‌کرد. احتمال می‌دهم بالاخره خواسته تا حدودی تلافی یکی از محبت‌هایی را که در گذشته به او کرده‌ام، درآورد. اکثر افرادی که تا کنون به من مراجعه کرده‌اند، از طرف کلنل مگبورن بوده‌اند، من جمله همان دو پرونده‌ای که به آن‌ها اشاره کردم.

- ماجرای آن‌ها چه بود؟ می‌توانید برایم تعریف کنید؟

کارآگاه خم شد و با انگشتان بلند و باریکش، یکی از شیرینی‌ها را برداشت و همزمان گفت....

(ادامه دارد)

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
جالبه! ادم پر حوصله ای هستید. خدا قوت.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
مرسی، ولی مقصودتون دقیقا در چه زمینه ایه؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
بخاطر انتخاب و تایپ اینهمه فصول مداوم از یک رمان پلیسی جذاب. معمولا اغلب دوستان به یک خبر جالب یا دلنوشته کوتاه بسنده میکنن. (از جمله خودم) من 16 ساله که بطور حرفه ای می نویسم و بابت نوشته هام هم پول میگیرم. داستان کوتاه، داستانک های آموزنده فصل نامه ها و ویژه نامه های سازمانها و ارگانهای مختلف، تحلیل و نقدهای سینمایی و ..... اما راستش تا امروز در توان و حوصله خودم ندیدم که برم سراغ داستانهای بلند یا رمان. واقعا یک سیستم فکری، تکنیکی و نوشتاری متفاوت رو طلب میکنه. اگر نوشته ها تولیدیِ خودتون باشن محشر اند. و اگر هم انتخابی باشند باز هم قابل تقدیره بخاطر حوصله، انتخاب و به اشتراک گذاشتنشون با بقیه. بهر حال دست مریزاد، خدا قوت.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
البته که چون هنوز به پایان نرسیده نمیشه گفت داستان کوتاهه یا بلند یا رمان. یعنی منظورم اینه که من هنوز نمیدونم کی قراره به پایان برسه. داستان کوتاه تعریف کلاسیک و رسمی ای داره و داستان بلند و رمان هم همینطور. حدسم اینه که بشه در قالب و فرمت بلند تعریفش کرد. مطمئن نیستم! موفق باشید نویسنده مستعد و خوش ذوق و جوان.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٢٧
١
٠
:))))))آره به زبان کوتاه و عامیانه میشه گفت پر حوصله......خواهر منم روحیش مثل ایشونه..
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
دست شما مرسی بابت این تعاریف! (تعریف بودن دیگه!) - و بله، همون طور که پیشتر عرض کردم (خیلی لحن بزرگانه ای شد!!) متنی که می خونین، به قول شما تولیدی خودمه. خدا رو شکر یکی که این همه سال تجربه ی حرفه ای هم داره، نظر میده و تازه نقد مثبت!! بازم ممنون واسه این که به ما هم سر می زنین :))
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
در جواب خانم جعفرپور: :))
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٦
١
٠
دیگه اسمای سخت سخت به کار نبرین! این رمان خارجیا رو که می خونم تا آخر رمان هم اسما یادم نمی مونه! :-؟؟
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٦
١
٠
اسمای سخت سخت؟ شما که باید کتاب زیاد خونده باشین دیگه از این حرفا نزنین لطفا، کلا نا امید میشم از سایر جماعت ها!
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
نه من زیاد کتاب نخوندم تا حالا! من کلا حافظم تو حفظ اسامی خیلی خیلی ضعیف عمل می کنه! از طرف خودم گفتم اونو نه بقیه :دی
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
ای بابا! حالا تلاش کنین که خودتونو در این زمینه تقویت کنین لطفا دیگه!! مرسی واسه کامنت
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
سلام: خیلی متشکرم.در انتظار بقیه هستیم.زنده باشید.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
بازم متشکر استاد که سر می زنین! :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
سلام: هم سر میزنم و هم مطالعه.متشکرم از تشویقتون.زنده باشید.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
قول دادم بیام..........که اومدم...ممنمون :)
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
مرسی واسه خوش قولی تون :))
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
ممنونم...
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
خواهش می شود.
یوسف
یوسف
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
سلام. عالی داداش! عالی!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٧
٠
٠
قربان شما! :)
علیرضا.پ
علیرضا.پ
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
:))
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٩
٠
٠
؟!! + :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤