ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت چهارم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید.

- از سکوت تان برمی‌آید که تعجب زده شده‌اید. اما این مطلب مثل روز روشن است؛ پوست صاف شما در کنار ناخن‌های بی‌ریشه و طراوت لب‌های‌تان، همگی نشان دهنده استفاده طولانی مدت شما از چای سبز است. هم چنین، از روی طرز صحیح گام برداشتن‌تان که در آن مقداری غرور و خودپسندی هم دیده می‌شود، می‌توان دریافت که عضو خانواده غنی و اصیلی هستید و گمان می‌کنم، خانواده‌ای طبیب، این طور نیست؟

- البته، همین طور است. ولی شما چگونه...؟

- این هم ساده است، دوست من! فامیلی شما پترسون است و آن‌طور که از شیرینی‌های‌تان برمی‌آید، اهل ولز هستید. حال در سرتاسر ولز، تنها یک پترسون معروف و ثروتمند وجود دارد که او هم پروفسور هری پترسون، رئیس بیمارستان ایدن کالرز است. اما در پخت شیرینی‌های مخصوص ولز، پودر غیرطبیعی کاکائو هم مصرف می‌شود که موجب گرایش اندک رنگ آن‌ها به قهوه‌ای می‌شود، در حالی که شیرینی‌های شما اینچنین نیستند. پس نتیجه می‌گیریم که به شیرینی پزتان گفته‌اید که از پودر کاکائو استفاده نکند، چرا که هم به خاطر مصنوعی بودن، غیر استاندارد و برای خوردن نامناسب است و هم می‌دانسته‌اید که آلرژی به ماده مصنوعی مثل کاکائو، ضررهای سختی به بدن فرد می‌زند و برای پیش‌گیری از هرگونه احتمال ابتلا به بیماری، کلا قید کاکائو را زده‌اید که از این بابت، از شما تشکر می‌کنم چرا که من خودم به شخصه و هم چنین خانم فالکین، هردو به کاکائو حساسیت داریم. به چنین نکته‌هایی، معمولا پزشک‌ها و شاگردان آن‌ها توجه دارند، پس احتمال این‌که شما با ایشان نسبت خانوادگی داشته باشید، بسیار بالا می‌رود و خانواده ایشان هم که همگی بدون استثئنا، به طبابت مشغولند.

او همه این‌ها را در حالی می‌گفت که در آشپزخانه کوچک منزلش، مشغول ریختن چای از داخل کتری به درون فنجان‌ها و گذاشتن فنجان‌ها داخل نعلبکی و سپس داخل سینی بود. بعد، در حالی که سینی به دست به نشیمن برمی‌گشت، لبخندی حاکی از پیروزی زد و گفت:

- آیا نکته‌ای را از قلم انداختم؟

من که حقیقتا تحت تاثیر ذکاوت و حواس جمع او قرار گرفته بودم، به خوبی خودم را جمع و جور کردم و پاسخ دادم:

- خیر، همه چیز همان طور است که گفتید، جناب هوک. شما حقیقتا مرا تحت تاثیر هوش و درایت‌تان قرار دادید.

او که اکنون چای را به من تعارف می‌کرد، گفت:

- از آن‌جا که قرار است مدتی احتمالا طولانی با همدیگر در یک ساختمان زندگی کنیم، با خود گفتم شاید بهتر باشد اولین ملاقات‌مان، تاثیر مثبتی بر ذهن شما بگذارد.

بعد، سینی را که اکنون فقط فنجان خودش روی آن بود، روی میزی کوچک با پایه‌های چوبی قرار داد که نزدیک مبل خودش بود. سپس روی مبلش نشست و ادامه داد:

- کارآگاه ویلیام هوک هستم، از آشنایی با شما بسیار خوشوقتم.

- پس شما کارآگاه هستید! آقای هوک، باید بگویم که شمّ پلیسی قدرتمندی که به شما ارزانی داشته شده، دقیقا به درد همین شغل می‌خورد. در هر صورت، اسم من جیمز پترسون است و خبرنگاری می‌کنم.

هوک با حرکت دستش، ادایی درآورد و از من تشکر کرد. سپس، جرعه‌ای از چایش نوشید و زیرکانه گفت:

- خبرنگاری نمی‌کنید، بلکه می‌خواهید خبرنگار بشوید.

- بله، در واقع درست است...

و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و اضافه کردم:

- اما به خاطر نمی‌آورم چنین نکته‌ای را در طول یک روز و نیم اقامتم در لندن، به کسی گفته باشم...

(ادامه دارد)

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
یوسف
یوسف
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
مثه قسمتای قبل؛ عالی!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
مثه نظرات قبل، نظر لطف!
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢١
٠
٠
شما واقعا 16 سالتونه؟ 0_0
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
راستش نه!! بهمن که بشه، تازه شونزده سالم میشه!! فعلا پونزدهم!!
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
باید بهتون تبریک بگم، ذهن بسیار خلاقی دارید
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
:))
خ.ب.ش
خ.ب.ش
٩٣/٠٧/٢٥
١
٠
نه جدا هاچ راست میگه!! من متن داستانی خیلیای دیگه رو هر روز می خونم تو این سایت و جاهای دیگه، شما لِوِلِتون خیلی بالاتر از هم سن و سالاتونه، حتا خیلی بالاتر از بزرگ تر از خودتونه... دارین حیف میشین واقعن!! پ.ن: خروس با شکوه ( گرفتی؟ )
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٥
١
٠
اولا که شما لطف دارین، ممنون. دوما خیلی خوشحالم کردین که سر زدین و مطلب ما رو خوندین قربان! وقتی یکی مثه شما از کار آدم تعریف کنه دیگه باید کلاه رو از سرمون پرت کنیم تو آسمون! من باب جمله ی یکی مونده به آخرتون هم... چه کنیم دیگه؟ گیر کرده ایم این وسط... خودتون که در جریانین... حالا بطور خصوصی باهاتون صحبت می کنم، استاد! پ.ن: خروس با شکوه رو هم گرفتم! :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
سلام: قشنگ بود متشکرم تا بخش بعدی.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٢
١
٠
سلام، مرسی استاد، نظر لطف شماست!
admincheh
admincheh
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
به به !یاد سریال شرلوک هلمز افتادم :)ما منتظر قسمت بعدی هستیم:)
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
جدی؟ خیلی خوشحال کننده بود واسه ی من؛ ایشالا سه روز دیگه قسمت پنجم... :)
ف.ا
ف.ا
٩٣/٠٧/٢٤
٠
٠
طرز نوشتارتون خیلی خوبه. منتها هنوز راجع به خود داستان نمیشه نظر داد؛ به گمونم حداقل چهار قسمت دیگه ازش مونده، این طور نیست؟
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
در حقیقت، بیشتر از هفت قسمت، و مرسی بابت تعریف!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
منم طرفدار چای سبزم....احتمالا برای داشتن پوست صاف به خوردنش ادامه بدم.... نکته علمی هم داره داستاناتون ها :)) منتظر بقیش هستیم(^_^)
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٦
٠
٠
:))
بازرس پوآرو
بازرس پوآرو
٩٣/٠٧/٢٦
٢
٠
جالبه با 703 بازدید فقط 16 نظر... موس تون سالمه هنوز؟
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٧
٢
٠
اینم واسه خودش یه جور تبلیغه دیگه داداش!! ولی همین که گفتی، دمت داغ! ( پ.ن: اینجوری که میشه، مطلب میره تو قسمت پر بازدیدترین ها، احتمال این که حداقل یکی، دو نفر که از این چیزا بیشتر سرشون میشه بیان کامنت بذارن تا من بتونم از نظر و نقدشون استفاده کنم، بالاتر میره :))
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
در این قسمت از دیالوگ های هوک لذت بردم، خوب بودن!
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
:)))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣