ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت سوم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید.

 

- چند وقت است که این‌جاست؟ کارش چیست؟

- یک سالی می‌شود که به این‌جا آمده. کارش هم انگار مربوط به دستگیری مجرم‌ها و از این حرف‌ها می‌شود. خودم تا حالا سه، چهار بار دیده‌ام که مردی اشراف زاده یا یک مامور پلیس از خانه‌اش خارج می‌شدند.

بعد رویش را به طرف من برگرداند و با مشاهده حالت چهره‌ام، با تبسمی که دهان بی‌دندانش را به نمایش می‌گذاشت گفت:

- اوه، نه نه! نگران نباش، طلبکارانش نبودند! اگر بودند که یا داد و هوار راه می‌انداختند یا هم که دستنبد می‌زدند و می‌بردنش دیگر، غیر از این است؟

ابروهایم را بالا انداختم و هنگامی که از جلوی پاگرد طبقه اول رد می‌شدیم، گوش‌هایم را تیز کردم تا ببینم صدای خاصی به گوشم می‌رسد یا خیر. تنها صدایی که به گوش می‌رسید، صدای قل قل کتری بود. باری؛ خانه را پسندیدم و تصمیم گرفتم همانجا زندگی کنم؛ در نتیجه با خود گفتم بهتر است از همین ابتدای کار، هوای هم خانه‌ام را داشته باشم تا او هم بعدا هوای مرا داشته باشد. پس از استقرارم در آن خانه که کمتر از یک ساعت به طول انجامید، ظرفی از شیرینی‌های مخصوص ولز را برداشتم و با خود به طبقه پایین بردم. دستم را بالا آوردم اما پیش از آن‌که در بزنم، صدای مردانه‌ای از پشت آن گفت:

- در باز است، آقای پترسون.

از این‌که می‌دانست چه کسی پشت در ایستاده، چنان جا خوردم که چند لحظه‌ای یادم رفت که چرا به آن‌جا آمده بودم. وقتی به خود آمدم، دیدم در نشیمنی کوچک مانند منزل خودم در طبقه بالا هستم، با این تفاوت که اثاثیه‌اش کامل بود و این‌جا و آن‌جا، کوهی از کتاب روی زمین، مبل‌ها و میزها انباشته شده بود.

در واقع، فقط روی یک مبل هیچ کتابی نبود که در عوض، مرد جوان و خوش قد و قامتی روی آن نشسته بود که کت مشکی پوشیده (که بعدا فهمیدم فراک است)، یک پایش را روی دیگری انداخته و در حالی که سیگار مارک کروت درون دستش هنوز روشن بود، روزنامه صبح را مطالعه می‌کرد که تیتر اولش، «افزایش چشمگیر مصرف سیگار و دخانیات در کشورهای غیر اروپائی» بود.

موهایش به رنگ قهوه‌ای سوخته و مایل به مشکی بود؛ هم انبوه و هم آراسته. ته ریشی بر روی صورت نسبتا کشیده‌اش به چشم می‌خورد که تمامِ دور دهان کوچکش را در برمی‌گرفت؛ دهانی که در طرفین، انحنای نامحسوسی به پایین داشت. هنگامی که چشمان سبز مایل به خاکستری‌اش را – که یکی از جذابیت‌های چهره این مرد بودند – به طرف من چرخاند، فورا احساس گناهکاری بهم دست داد که در یک محاکمه، گرفتار بد قاضی‌ای شده است. گوئی قصد داشت با نگاه تیز و متهم کننده‌ش، همه خطاهایی که از کودکی تا کنون انجام داده بودم را جلوی چشمم بیاورد.

اما این احساس، خیلی زود جای خود را به معذبیت داد، چرا که یک دقیقه تمام من با ظرف شیرینی در دست، داشتم مورد تفتیشی نامرئی قرار می‌گرفتم و زبانم هم بند آمده بود. ولی بالاخره میزبان به خود زحمتی داد؛ بلند شد و دسته‌ای کتاب را از روی مبل مقابلش برداشت و با دست به من اشاره کرد که روی آن بنشینم. بعد گفت:

- از بابت شیرینی‌ها متشکرم. از قبل، چای هم آماده کرده‌ام. امیدوارم شما از چای معمولی بدتان نیاید؟

- م... من... نه، اصلا، به هیچ وجه. برای چه می‌پرسید؟

او که به طرف آشپزخانه کوچک خانه می‌رفت که چسبیده به نشیمن بود و فقط یک پیشخوان سنگی بین آن‌ها جدائی می‌انداخت، جواب داد:

- آخر بزرگ زاده‌ای مثل شما که در خانواده‌ای ثروتمند زندگی می‌کند و تمام عمرش از چای سبز استفاده کرده، این احتمال می‌رود که مزاقش چندان با چای سرخ خوشایند نیاید.

من ظرف شیرینی را روی میز گذاشتم و از آن‌جا که نمی‌دانستم چه باید بگویم، هیچ نگفتم.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٣/٠٧/١٦
٠
٠
آدم وقتی کار بدی میکنه اینقدر از این کاراگاه نما هایی که دوروبرشونه بدش میاد! ولی در کل کاراگاه ها رو دوست دارم :دی ببینیم این کاراگاه چه می کنه
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٧
٠
٠
ایشالا مورد پسند قرار بگیره.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/١٦
٠
٠
سلام: خیلی متشکرم از سریالتون.خسته نباشید.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٧
٠
٠
سلام + :)
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/١٧
٠
٠
ممنونم......
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٧
٠
٠
ولکام :)
رئیس
رئیس
٩٣/٠٧/١٨
٠
٠
خوب بید! منتظر بقیه شیم!!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
مرسی! :)
یوسف
یوسف
٩٣/٠٧/١٩
٠
٠
سایت شما همیشه اینقده سوت و کوره؟؟؟ یا اهالی سایتتون کلا حال و حوصله ی سی ثانیه کامنت گذاشتنو ندارن؟؟ قبلنا که سر میزدم بهتر بودینا!!! دی
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
والا نمدونم! چرا از من می پرسین؟ بنده بی خبر هستم!! مدیران عزیز هستن دیگه، از اونا بپرسین دلیلشو!!
ناصر
ناصر
٩٣/٠٧/١٩
٠
٠
مرسی...تا اینجاش که عالی بود
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
خواهش میشود... پ.ن: چه کاربر ناشناس زیاد شده!!
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
تبلیغات
تبلیغات