ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
قسمت دوم: گردن بند آدامز

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

 برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید.

 

این داستان: گردن بند آدامز

دم دمای سحر بود و مثل همان یک باری که در کودکی به همراه پدرم به این‌جا آمده بودیم، هوا مه گرفته و مرطوب. اما در آن لحظه برای من، هر هوایی، بی‌نظیر بود چرا که بالاخره به مراد دل خود رسیده و برای فعالیت در حرفه مورد علاقه‌ام، به پایتخت آمده بودم. به این نتیجه رسیدم که بهترین کار، آن است که در مهمان خانه‌ای برای یک روز، اتاقی اجاره کنم و وسائلم را همان‌جا بگذارم و دنبال خانه بروم.

از همان ابتدا که به املاک‌داران مختلف سرمی‌زدم، دنبال خانه‌ای کوچک و دنج بودم که محض کمتر شدن اجاره، هم خانه‌ای متین هم داشته باشم. پس از دو مورد مشابه که هر دو را رد کردم (اولی به خاطر آن‌که هم خانه، زنی مسن و بسیار بدعنق بود که گربه‌هایش مرتب از پله‌ها و راهروها بالا و پایین می‌رفتند و دومی به خاطر این‌که اکثر خانه از جنس چوب بود و بیم آن داشتم که در صورت بروز آتشسوزی، چگونه می‌توانم هزینه وسائلم را تامین کنم) بالاخره به موردی رسیدم که توجهم را به خود جلب کرد.

مردی که از کارگزاران یکی از املاک داران بود، مرا به خانه‌ای سه طبقه در غرب لندن برد که در انتهای خیابان سنت آرتور قرار داشت. به جز پلاک روی در که عدد بیست و چهار را نشان می‌داد و اندکی زنگ زده بود، بقیه ظاهر بیرونی آن، آبرومند و محکم به نظرم آمد. در نتیجه قرار شد برویم داخل.

مستخدم، که پیرزنی مهربان و خمیده بود، در را باز کرد و با خوش رویی ما را به داخل هدایت کرد. سپس، درحالی که ما به کندی پشت سرش از پله‌ها بالا می‌رفتیم (راه پله، برای یک نفر و نیم طراحی شده بود که پیرزن مهربان هم به گمانم عرضش بیشتر از قامتش بود) به من گفت:

- اتاق شما در طبقه دوم است و طبقه سوم هم خالی است. خوب جایی را انتخاب کرده‌ای، پسرم. تنها هم خانه‌ای که داری، یک آقای جوان دیگر به نام هوک است که آدم محترم و آرامی است.

ادامه دارد...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/١٢
١
٠
خب یکم بیشتر میذاشتین یک نقطه ی جدیدی و جالبی توی این قسمت باشه! الان من درباره ی چی نظر بدم :دی
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
هاچ جون....بیخیال الکی عصبانی نشو...سنی ازت گذشته.....ایکون شوخی
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
والا سعیمو کردم از پارت بعدی ( به گمونم! ) یه مقدار بزرگ بزرگ تر مطالب درج بشن که (( یه چیزی واسه نظر دادن )) داشته باشن - مرسی!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
پس ما منتظر یک داستان به زیبایی داستان های شرلوک هلمز هستیم!
علیرضا.پ
علیرضا.پ
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
داداش، آینده داری!! حتما ادامه بده، یه چیزی میشی! مطمئنم. :))
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
مرسی علیرضا جون، نظر لطفته!!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
من قسمت هاي قبليو نخوندم اينم نميخونم:)
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
اصرار و اجباری نیست؛ هرجور راحتی، دوست من!
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
ولي خب مرسي از زحماتت:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
ولي خب مرسي از زحماتت:)
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
قسمت "های" قبلی نداریم. این قسمت دومه، فقط یک قسمت قبله این منتشر شده! (ستاد مچ گیری از کاربران از زیر کار در رو :دییییییی )
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٢
٠
٠
مرسی حمایت!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
:))))))))من آدم کم صبریم شک نکنید........
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/١٥
٠
٠
خب بعدـــــــــدش 0_0
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٦
٠
٠
wait for a short while, mate!
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
اصولا داستان های ادامه دار رو جوری به اتمام می رسونن که خواننده به خوندن قسمت بعد ترغیب بشه، به هر صورت در حال مطالعه ایم.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
حق با شماست. منتها من در واقع این داستانو بعنوان یه داستان هفته نامه ای ننوشتم، هیچ کدوم از هفت تا ماجرایی که تا به حال راجع به هوک نوشتم، اینجوری نبودن. اگه خدا بخواد، قراره برن واسه ی چاپ به صورت کتاب، آقای میرزا. مرسی واسه کامنتتون :)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨