عاشقانه‌‌ای در آشپزخانه
تو را چون خون به رگ‌هایم و چون جان در بدن دارم

عاشقانه‌‌ای در آشپزخانه

نویسنده : وبگردی

خواسته بودم در مورد آشپزی کردن بنویسم. همین چند دقیقه پیش! این‌که بدون تو لعنت به تمام پیازهایی که اشکت را دربیاورند و بعد خلال شده توی گوشت خرد شده برقصند و طلایی شوند و رب‌هایی که به غذا رنگ بدهند و بوی غذایی که توی خانه بپیچد و بخواهد مرا کدبانو نشان دهد و تو نباشی که به آن لب بزنی و با قاشق اول صورتت را کج و معوج کنی، که نمکش کم است و ادویه‌اش زیاد و بعد بگویی که زنی که آشپزی بلد نیست، به درد لای جرز دیوار می‌خورد!

و برایم هنرت را تئوریک به نمایش بگذاری تا من هزار بار دوست داشتنت را نفس بکشم و عملی بخواهم همه هنرم را با دستورالعمل تو به کار ببندم، تا خانم‌آشپزی خانه‌ای شوم که به خیالم تو قرار است ماحصلش را تحسین کنی!

آمده بودم بنویسم یکی از بزرگترین لذت‌های دنیا آشپزی کردن برای کسی است که دوستش داری و همین است که وقتی کنار گاز می‌ایستم و تو نیستی پر از بغض می‌شوم.

آمده بودم بنویسم یکی از بزرگترین لذت‌های دنیا پشت کردن به تکنولوژی‌های زن تنبل کُنِ دنیاست و شستن لباس کسی که دیوانه‌وار دوستش داری آن هم توی لگن!

آمده بودم بنویسم بی تو دست و دلم به شستن و پختن نمی‌رود که سر از اینجـــا در آوردم و دلم ریخت برای هزارمین بار وقتی دیدن عکسش هیچ حسی در من برنمی‌انگیخت الا دلتنگی همان روز که تو آشپز شده بودی و من تماشاچی!

پیاز و گوشت و رب و ادویه و نمک غذا را همان‌جا توی آشپزخانه‌ی نوشته‌ام رها کردم و باز دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم تا صدایت توی گوشم بوزد که: «خوبه والا! مردم بشینند فیلم ببینند ما براشون آشپزی کنیم!» و دلم غنج برود برای لحن حرف زدنت و کفگیری که توی دست‌هایت جا گرفته!

تا من با هر جمله سامانتا که دلتنگ ادوارد شده و با خودش درگیر است، عاشق شدنش را بغض کنم و یواشکی چند چکه اشک بریزم و تو بوی غذا را هدایت کنی به سمت بینی‌ام وقتی قارچ‌ها را به مواد ماهیتابه اضافه می‌کنی و دلم برایت پر بکشد ولی از جایم تکان نخورم تا باز برگردی و با افاده و مثلا حرص بپرسی: «جاتون راحته خانوم؟ چیزی احتیاج ندارین؟!» و من چشم از ادوارد بردارم و با پررویی بگویم که در حال حاضر چیزی نمی‌خورم و بخندم تا باز مثل مادرشوهرهای بدجنس لب‌هایت را برچینی و چشم‌هایت را ریزکنی و غرغرکنان اتاق را به سمت ماهیتابه روی اجاق گاز ترک کنی و دلبری کنی و بوی غذا را هل بدهی در تک تک سلول‌هایم تا من سراپا مسخت شوم و چشم بدوزم به دلدادگی آن دو و بگویم که چقدر سامنتا را درک می‌کنم و تو بگویی برای درک کردنش باید تا آخر فیلم صبر کنی و من هی دلم بخواهد، تو آخر فیلم را برایم بگویی و هی از سر و کولت بالا روم و پایین بیایم و تو بخواهی دندان سر جگر بگذارم و من را با هیجانم تنها بگذاری تا وقتی سامانتا اعتراف می‌کند که در لحظه عاشق شونصد و چهل و یک نفر است، تو غذا را رها کرده باشی و ابرویت را بدهی بالا و نگاهم کنی و قیافه زنان خاله زنک همسایه را به خود بگیری و پشت چشم نازک کنی و بگویی: «خوبه والا! دیگه با یه دختره فلان که عاشقه شونصد نفره همذات پنداری می‌کنی!» و مرا با صدا و نگاهت خلع سلاح کنی وقتی تا غذایی که هر ذره‌اش بوی دوست داشتنت را می‌دهد و آماده شده همراهی‌ام می‌کنی و دل به دلم می‌دهی، وقتی دلم می‌خواهد که ...

آمده بودم بنویسم که بی تو دست و دلم به آشپزی که هیچ، به زندگی کردن هم نمی‌رود که تو باز مرا بی‌آن که بدانی، آن هم از این همه کیلومتر فاصله غافلگیر کردی.

===============

مبنع:

http://goodlady.blogsky.com/1393/06/22/post-743

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_soltani
m_soltani
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
ینی بعضی موقع ها پیداشدن یک دانه نقطه هم دربیابان اخرین پاراگراف نعمتیست اخرش چشام داشت درمیومد خ ولی قشنگ بود ممنون
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
زیبابود،ممنون
aaasaeid
aaasaeid
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
عکس مال فیلمHer
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
بابا باریکلا هیستوری :دیییی
mhv
mhv
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
متنو کلا خوندی؟
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
خیلی زیبا:)))))
velayate_eshgh
velayate_eshgh
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
خانوم وطنی جوابم رو نمیدید؟
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
گفتم دیگه. منظورتون از چه نظره؟؟؟؟
velayate_eshgh
velayate_eshgh
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
ببخشید نظر قبلیتون واسم نیومده کلا نظرتون در مورد حجاب رو بگید ایا باید چادر پوشید یا خیر به عنوان یه دختر ایرانی نظرتون رو بگید؟
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
خب من حجاب رو خیلی قبول دارم ولی حجاب صرفا چادر نیست هرچند که باز هم قبول دارم چادر بهترین نوع حجاب هست . البته من خودم چادری نیستم. دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه .... راستی می تونم براچی این پرسیدین؟ ؟؟
ربطی نداره
ربطی نداره
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
شما باز دارین راه رو اشتباه میرینا...!!!فضای مجازی اصلا فضای خوبی واسه ...نیست.نمیخواین قبول کنین؟بابا این ره ک تو میروی ب ترکستان است...!!!
ولایتم
ولایتم
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
بابا باز اشتباه فکر کردین کاربر ناشناس من منظورم این بود خانوم وطنی شما که پزشکید چرا پزشکا سر کارشون چادر نمیپوشن ایا مانع کارشونه یا نه بخاطر اینکه تو جامعه جا نیفتاده چادر نمیپوشن ؟حقیقتش من خانوم دکتری رو ندیدم که محل کارشون چادر بپوشن (فقط و فقط منظورم این بود وسلام)
ربطی نداره
ربطی نداره
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
اما من میشناسم همچین خانوم دکتری رو...!!!
velayate_eshgh
velayate_eshgh
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
خب خانوم ......... میدونم شاید باشه میگم که من نمیشناسم در ضمن یه سر به پروفایلتون بزنید کامل توضیح دادم تو اخرین مطلبی که منتشر کردید
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
اوه اوه..... دعوا شد
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
البته من که پزشک نیستم.... دانشجوی پزشکی ام اونم ترم اول....خانوم دکتر های چادری دیدم ولی تو محیط کار اغلب چادر نداشتند. ...دلیل شم نمی دونم:)
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
قشنگ بود..
velayate_eshgh
velayate_eshgh
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
خیلی باحال بود
f_yousefi
f_yousefi
٩٣/٠٧/١٠
٠
٠
خیلی عالی ممنون
maede
maede
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
عاشقانه قشنگی بود و البته غمگین :)
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/١١
١
٠
بی تو دست و دلم به آشپزی که هیچ، به زندگی کردن هم نمی‌رود که تو باز مرا بی‌آن که بدانی، آن هم از این همه کیلومتر فاصله غافلگیر کردی.بی تو دست و دلم به هیچ ..هیچ ...هیچ نمی رود..
الـــي ... دختري كه شع ـر شد
الـــي ... دختري كه شع ـر شد
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
ممنون از لطف و حسن سليق تون و ممنون از باز نشر اين پست :)
Sahar_N
Sahar_N
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
چققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققدر احساساتم برانگیخته شد...عالی بود...عالی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤