«ب» مثل «بابا»؛ «ب» مثل «بد»
شکنجه پسر 7 ساله به جرم عقب ماندگی!

«ب» مثل «بابا»؛ «ب» مثل «بد»

نویسنده : میم

بعضی وقت‌ها، دور و برمان بعضی افرادی پیدا می‌شوند که واقعا لیاقت این جمله را دارند که درباره‌شان بگوییم: یک شناسنامه را باطل کرده‌ای...

حتما در جریان برنامه‌ای که برای دانش آموزان پایه اول ابتدایی قبل از رفتن به مدرسه با نام سنجش برگزار می‌شود، هستید. این برنامه شامل تست‌های مختلفی در زمینه بینایی، شنوایی، لامسه، سلامت اندام‌های داخلی، تکلم وتست هوش است. عده زیادی در برابر این تست‌ها سربلند میدان می‌شوند و نمره نرمالی کسب می‌کنند. اما عده‌ای هم هستند که توانایی حداقلی را هم ندارند و از هر نظری واجد شرایط تحصیل در مدارس معمولی نیستند و به مراکز استثنائی معرفی می‌شوند. از قضا چند روز پیش در حالی که چند هفته‌ای از برگزاری این امتحان می‌گذشت، گذرم به اداره آموزش و پرورش یعنی همان سازمانی که مسئول اجرایی این ماراتون است، افتاد. مراجعان زیادی در آن‌جا حضور داشتند با مشکلات عجیب و غریب. اما موردی که بیشتر از همه قلبم را لرزان و چشممم را گریان کرد، مرد سی، سی و پنج ساله خسته و درمانده‌ای بود همراه پسر بچه هفت ساله‌ای درمانده‌تر و خسته‌تر از خودش.

در تمام مدت انتظار، تشویش و اضطراب را می‌شد به خوبی از چهره مرد جوان دید و پسرک هم در حالی که سرش را روی شانه مرد گذاشته بود، گهگاهی کلمه‌ای می‌گفت که بیشتر شبیه ناله بود. نوبت که به آن‌ها رسید، مرد جوان در حالی که بغضی را که راه گلویش را بسته بود، فرو می‌داد، صحبت‌هایش را این‌گونه آغاز کرد: «آقای فلانی زندگی خواهرم دارد از هم می‌پاشد» وادامه داد: «از دو هفته پیش که همکاران شما این بچه را عقب مانده ذهنی اعلام کردند و نامه‌ای به مادرش داده‌اند تا او را در مدرسه استثنائی ثبت نام کند، خانه خواهرم شده میدان جنگ. کمربند از دست آن مرد حیوان صفت (شوهرخواهرش) نمی‌افتد و لحظه‌ای نیست که مشت و لگدهای او بر سر این بچه و خواهرم فرود نیاید. این بچه را می‌زند که چرا نتوانستی سوالات را خوب جواب بدهی و مادرش را می‌زند که چرا همچین بچه ننگی متولد کردی که آبروی چندین و چند ساله مرا ببرد؟ چند روزی است که خواهرم و فرزندش را به خانه خودم آورده‌ام اما این آقا باز هم دست از سرمان بر نمی‌دارد و با پرتاب سنگ و لگد و فحش و بد و بیراه جلوی همسایه‌ها برای ما آبرو نگذاشته و...»

بعد هم که لباس پسرک را با دستانی لرزان بالا زد، کمتر کسی پیدا می‌شد که از دیدن آن صحنه متاثر نشود. بدن پسرک بیچاره به هر چیزی می‌مانست غیر از بدن یک پسر هفت ساله. کوفته و کبود و زخمی. طفل معصوم انگار گیر گرگ‌های درنده بیابان افتاده بود.

کار ندارم به سرنوشت‌شان که چه شد، اما شما جای حق بنشینید و قضاوت کنید، کدام یک باید به مرکز آموزش استثنائی برود، کدام یک عقب مانده ذهنی است؟ پدری که چشم‌هایش را روی وظایف پدری‌اش بسته و به جز جلوی دماغش چیزی آن طرف‌تر را نمی بیند، پدری که نبودنش بهتر از بودنش است یا پسری که در چنین شرایطی که مطمئنا خودش هم از آن رنج می‌برد و بیشتر از همه نیاز به همدلی و همراهی والدینش دارد، احساسات پاک و لطیف کودکانه‌اش زیر خروارها خودبینی مردی که پدر می‌شناسدش اما کوچکترین پدری ای برای او نکرده، له می‌شود؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
جامعه ما هنوز به معلول و عقب مانده ذهنی با نگاه ترحم نگاه می کنه تا وقتی نگاه ها روی سر کسی سنگینی کنی نتیجه اش میشه پدر یا خانواده ای که از داشتن فرزند این شکلی خجالت بکشند !ممکن بود ضعف جواب دادن اون بچه تو ارتباط کم با اطرافیانش باشه حتی که قابل درمانه ..برای رفتار پدر جز تاسف و آرزوی عاقل شدن آدما کاری از دستم برنمیاد:(
میم
میم
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
بله درسته ما فقط ظواهر رو میبینیم که اونها چیزهایی رو از ما افراد معمولی کم دارن،غافل ازینکه اگر کمی بهشون نزدیک بشیم میبینیم اونها در انسانیت و معرفت و مهربانی درجه بالاتری از ما دارن....من افراد زیادی رو دیدم که بعد رفتن به مراکز استثنایی کم کم تواناییهاشون به حد نرمال رسیدن و در مدارس معمولی به درسشون ادامه دادن.ممنون از ابراز نظرتون
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
واقعا متاسفم....واقعا ....هیچ حرفی ندارم....چون یه همچین موردی رو باچشم خودم دیدم البته به گونه ای دیگه ...پسرک عقب مانده ذهنی رو الان 20 سال هست که تو خونه زندانی کردن....بارها و بارها و بارها پدرم واسطه شدن که پسرک عقب مانه رو از سن 6 سالگی بیارن پیش خودمون تا حداقل از تحصیل محروم نشه ولی الان وقتی میبینمش که با 20 سال سن هیچی بلد نیست بغض گلوم رو میگیره...واقعا متاسفم برا همچین پدر ها و مادر های کوته فکر ....
میم
میم
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
من هم بچه های زیادی رو میشناسم که به همین خاطر از تحصیل محروم بودن..
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
حیف اسم مقدس پدر روی این انسان نماها...!!!...خدا هدایتشون کنه...وقتی اینجور چیزا رو میشنوم بغضم میگیره وچون کاری از دستم برنمیاد حرصم میگیره...!
میم
میم
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
واقعا حیفه اسم مقدس پدر
d_toktam
d_toktam
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
چه دردناک...:(
میم
میم
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
خیلی...
ali_y
ali_y
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
سلام ... متاسفم ... واقعا که ! اینطوری که بیشتر آبروی خودش رو برده ...
میم
میم
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
سلام....آدم نادان همینه دیگه...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
سلام: فقط میتونم بگم فاجعه است.فاجعه.خدا از ظلم نمیگذرد.متشکرم
میم
میم
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
بله خدا از ظلم نمیگذره...
korosh
korosh
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
یا ابلفظل :((((((
میم
میم
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
سلام ... حق را به پدر آن بچه هم باید بدهید اینکه تن کودک کبود است را نمیتوان نادیده گرفت. من هم برای این دایی متاسف هستم که وظایف خود را دارد از روشی نادرست انجام میدهد
میم
میم
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
سلام...این پدر حق داره بخاطر مشکل فرزندش نگران و دلواپس و ناراحت باشه اما حق نداره خجالت بکشه و کسانی رو بخاطر گناه نکرده مجازات کنه....معلولیت فرزندش خواست خدا بوده و هیچکس در این مسءله مقصر نیست.....منظورتون رو در مورد تاسف برای دایی نمیفهم.. توضیح میدید؟؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
تو این دورو زمونم یعنی هستن همچین آدمایی :| واقعن که.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨