کله پاچه خوری و بلاهایی که سرمان آمد!

کله پاچه خوری و بلاهایی که سرمان آمد!

نویسنده : ferry_jooon

بابای من آدمی است که به زور پول می‌دهد. یک شب قرار بود برویم سیراب شیردان بخوریم. من خیلی از سیرابی بدم می‌آمد. خلاصه رفتیم نشستیم و من پاچین سفارش دادم. چون سیراب شیردون‌ها حاضر بود اول آن را آوردند. من هم فقط یک لقمه خوردم که فهمیدم وای چه طعمی دارد...

من یک پرس کامل را که مال بابایم بود خوردم، پاچین را که آوردند 4 تکه بزرگ بود، جای‌تان خالی آن را هم تا ته خوردم. بعدش من و بابا یک زبان هم سفارش دادیم. (زبانش خیلی بزرگ بود) آن هم با ترشی مخصوص خوردیم که ناگهان جیگرها را دیدم؛ من به شخصه دو سیخ خوردم. تا این‌جا شبی خوبی بود.

رفتیم جلوی داروخانه که یک شربت بگیریم، یکدفعه ماشین خاموش کرد (ماشین نزدیک خانه مامان بزرگم خاموش کرد.) یک ربع گذشت دیدیم نه! ماشین روشن نمی‌شود.

هیچی آقا؛ رفتیم خانه مامان بزرگم.30 دقیقه آنجا بودیم که ماشین روشن شد. رفتیم سوار شدیم ولی ماشین با فاصله 5 کوچه دوباره خاموش کرد. تا خانه هل دادیمش. رسیدم در خانه که ماشین خلاص بود، خورد به در خانه، جوری که در باز نمی‌شد. و اگر درست نمی‌شد همسایه پایینی پدرمان را در می آورد!

دقیقا 15 دقیقه داشتیم در را درست می‌کردیم و دیگر آنجا بود که راحت شدیم و رفتیم مثل گردان 57 کردستان که از جنگ برگشته و خسته بود، خوابیدیم. بابایم گفت دیگر کله پاچه و (مخصوصا با تاکید) سیراب شیردان و جیگر و زبان نمی‌خوریم.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
تورو خدا... توروخدا اسم سیرابی رو جلو من نیارین! همه ی اعضاو احشام بدنم حالت تهوع میگیره تورو خداااااااااا
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
خب كي گفت بخونيد مطلبو خب؟؟ مردم جو ميگيرشون ها والا
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
آخه قسمتای جیگر و ایناش خوب بود (خخخ)
mohadese.v
mohadese.v
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
وای من سیبرابی........خخخخخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
من سيرابي؟؟ اووووممم كمي دوس دارم اما فقط آبشووو و جييگرشو:)
maede
maede
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
کله پاچه :|
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
من سیرابی میخوام.................
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
ولی هیچکی به این نکته دقت نکرد...... عجب اشتهایی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/١٥
٠
٠
اوهوم :|
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات