ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
داستان کوتاه نوشته خودم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

سلام بر اهالی جیم. اول این‌که شرمنده‌ام بابت این‌که حرف خودم را که در پست قبلی (که می‌شود پست اولم! ) زده بودم، نقض کردم. بر طبق آن پست، که گویی قرن‌ها از درج آن می‌گذرد(!)، من به زودی باید یک سری مطلب می‌گذاشتم که خوب، بر همگان واضح و مبرهن است که نگذاشتم. یادش بخیر، آن موقع تعطیلات ده روزه قبل از تابستان شروع شده بود. هِعععیییییی!

ولی خب، امروز یکی‌اش را می‌گذارم. اینی که قرار است بخوانید، یک داستان از خودم است و من شخصا نوشتمش و در جریان باشید که من از پنج سال پیش، اسم هنری(!) یا همان اسم مستعار «اُدین اِدمان» را برای خودم انتخاب کرده‌ام و هرچه داستان تا حالا نوشتم، به همین نام بوده است. این‌ها را گفتم برای این که اگر یکهو به عنوان کتاب چاپ شد، نگویید: یارو از رو سایت برشون داشته! بعدش هم، 

خلاصه، در جریان باشید با یک داستان کوتاه کارآگاهی از خود شخص بنده مواجه خواهید شد؛ می‌خواهم ببینم شما اُدبا و اساتید ارجمند، نظرتان چیست...

 

این داستان: گردن بند آدامز (قسمت یکم)

مطالبی که در دنباله این نوشته‌ها قرائت می‌کنید، به نوعی خاطرات شخصی این جانب، جیمز پترسون، می‌باشد که به تازگی نوشتن در این هفته نامه را آغاز کرده‌ام. از آن‌جا که هرگونه داستانی اعمّ از این‌که دنباله داشته باشد یا نداشته باشد و اعمّ از این‌که بر اساس واقعیت باشد یا زائیده ذهن نویسنده، دارای بخشی به عنوان مقدمه است (که به منظور آشنایی کلی مخاطب با شخصیت‌ها می باشد) پس پاراگراف‌های ابتدایی این مقاله را به همین مبحث اختصاص می‌دهم؛ این‌که چگونه شد که من با کارآگاهی جوان و به نسبت کم تجربه آشنا شدم که در ابتدا هیچ به نظر نمی‌آمد که این چنین شمّ پلیسی قدرتمندی داشته باشد. باری، داستان آشنایی ما چنین است:

من به همراه خانواده‌ام که همگی به طبابت اشتغال دارند، در سرزمین زیبای ولز زندگی می‌کردیم و من نیز به اصرار پدرم، به تحصیل در همین علم مشغول شدم. اما پس از سه سال اشتغال به تحصیل، بالاخره شبی تمام عزمم را جزم کرده، نزد پدرم رفتم و صریحا به او گفتم که علاقه‌ای به طبابت ندارم و مطمئنم حرفه آینده من، خبرنگاری و نوشتن مقالات مختلف برای روزنامه‌ها خواهد بود – گرچه، من قلبا به پزشکی و مهارت‌های آن، علاقه داشتم اما علاقه‌ام به نوشتن از همان بچگی در من روئیده بود و قصد داشتم از راه نوشتن، امرار معاش کنم.-

برخلاف تصور، آن شب پدر بدون آن که مقاومتی بکند، با لحنی بی‌تفاوت روزنامه‌اش را پایین آورد و گفت:

- بسیارخوب. پس حداقل برای آن که شانس بیشتری داشته باشی، به لندن برو اما به دو شرط: یک، هرگاه به مشکل مالی برخورد کردی، خودت آن را رفع و رجوع کنی و دوم این‌که اگر پس از حداکثر دو سال خبرنگاری، باز هم موفقیت قابل قبولی کسب نکردی، با پای خودت به خانه برگردی و درست را ادامه بدهی.

من که بسیار هیجان زده شده بودم و گمان نمی‌بردم راضی کردن پدرم بدون چند ساعت بحث، ممکن باشد، به احترام شانه او را بوسیدم و فردای آن روز با چمدانی در دست، در ایستگاه قطار لندن پیاده شدم.

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/٠٧/٠٨
٠
٠
خب ادامه اش رو هم بذارید بخونیم نظرمون رو بگیم...تا اینجا چیزی مشخص نیس زیاد...!
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٠٨
٠
٠
والا گذاشتیم! ولی باید از زیر فیلتر رد شه فعلن... راستی یه کامنتم به خود دوستان مدیر دادم که اگه شد، هر قسمت از این داستان (گردن بند آدامز) رو هر سه یا چهار روز، منتشر بکنن... اگه شما دوستان هم لطف کنین و پست به پست کامنت بذارن و راجع به موضوع، داستان، طرز نوشتار و غیره توضیح، انتقاد، تعریف(!) بکنین، ممنون میشیم - مرسی!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٠٨
٠
٠
خب اگه از بخشایی که ازخودتون تعریف کرده بودین بگذریم، میرسیم به اصل داستان که فقط خبر از آینده ای پر هیاهو وتنش در دیار غربت دارد...ما آماده ایم شروع کنید :)
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٠٨
٠
٠
الساعه! قسمتای بعدی رو دادیم واسه انتشار ایشالا!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/٠٨
٠
٠
خب الان من درباره ی این مقدمه ی داستان چی بگم؟ ان شاء الله قسمت های بعدی رو که بذارین میایم موشکافی می کنیم :دی ... راستی این داستان مربوط به کدوم دهه ی زمانیه؟
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٠٨
٠
٠
سلام، سوال به جایی بود! جریان این داستان در سال 1881 میلادی می گذره.
korosh
korosh
٩٣/٠٧/٠٨
٠
٠
نوشته ی خودتون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه باواااااااااااا ! منتظر قسمت بعدیش هستم :)
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
در راه است، دوست! :)
f_mohtaji
f_mohtaji
٩٣/٠٧/١١
٠
٠
سلام با اینکه فقط مقدمه داشت ولی قلم توانا وزیبایی دارین که اصلا به سنتون نمیخوره مطمینن موفق میشین البته اگه زیاد از قوه ی تخیلتون استفاده نکنید وسعی کنید یه داستان با موضوعی طبیعی ومعمولی باشه ولی درکل نوع نوشتتون خیلی خوب بود.
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٢
٠
٠
سلام - مرسی، متشکر! نه، به نظرم خیلی از چیزای غیر معمول استفاده نکردم... حالا تا ببینیم نظر دوستان چگونه است!!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
من به شما افتخار میکنم......ممنون از مطلب
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
هومم... ولکام! این بچه عجب لپی داره! از اقوامه؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/١٣
٠
٠
خیر این بچه فعلا سوگولیه از اقوام نیست......ولی اون آواتار قبیله پسر خالم بود تو آلمان...چشاش آبی بود متاسفانه موهاش سیاه.....ولی خوب لپاشم قرمز بودش.....
o_edman
o_edman
٩٣/٠٧/٢٠
٠
٠
اوکی؛ البته مفهوم سوگولی یه مقدار... :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨