دربست از دانشگاه به بیمارستان!
یعنی اول مهر له‌له شدم...

دربست از دانشگاه به بیمارستان!

نویسنده : مریم نیک‌پور

اول مهر است و دومین باری که پا در ایالت قاسم‌آباد گذاشته‌ام و با قدوم مبارکم دانشکده مهندسی را برکت بخشیده‌ام!

دو ساعت اول ضمن داشتن کلاس تاریخ، طعم خوش خوابیدن در کلاس را چشیده و کلی چسبید و داشت از دانشگاه خوشم می‌آمد که رسیدم به کلاس آناتومی با یک استاد قد بلند و اخمو که من را یاد دبیر هندسه دبیرستانم می‌اندازد و یک ساعت دارد بحث می‌کند که شماها الاغید یا انسانید یا ربات!

بعد استاد ریاضی 1 را با همان کت و شلوار اتو کشیده‌اش که بیشتر شبیه دبیرهای ادبیات بود تحمل کرده و با شکمی به کمر چسبیده ساعت چهار عصر بعد از کلی جست‌وجو سلف را پیدا کردم.

و درست همان لحظه‌ای که دنیا در چشمانم رقصید و با ذوق پله‌های سلف را طی کردم تا این شکم نازنین کمی آرام بگیرد، فهمیدم هیچی در سلف جز ذرت مکزیکی موجود نیست و تا ساعت هشت که کلاس دارم باید با همین لیوان کاغذی نحیف ذرت سر کنم و آن هم با گذاشتن اولین قاشق متوجه وجود فلفل سیاهش شدم و با تمام وجودم هر چه عنایت داشتم، نثار دکتر معده‌ام کردم که خوردن تمام ادویه‌جات را برایم ممنوع کرده بود.

داشتم به مزخرفی اول مهر فکر می‌کردم و این‌که یک سال در دلم ماند این روز را تا لنگ ظهر بخوابم و پاهایم را روی هم بیاندازم و تا شبش هم از پتوی نازنینم جدا نشوم و فیلم ببینم و همین جای افکارم بودم که فکرم رفت خانه و یاد دست پخت مادر افتادم و باز یاد این شکم نازنینِ مادر مرده‌ی گرسنه‌. دل به خیابان‌های قاسم آباد دادم و در پی یافتن یک عدد سوپر مارکت آن‌ها را گذراندم تا چیزی برای خوردن بخرم و چه ایالت پر علفِ خالی از سوپر مارکتی که نبود.

بعد از پرسه زدن دور تا دور دانشگاه و حتی چک کردن کوچه پس کوچه‌ها یک عدد سوپر مارکت یافتم و آن هم چیزی بیشتر از سلف نداشت! سر آخر به ساندویج پیچیده شده با دست‌های پلشت پسرک اغذیه‌ی روبه‌روی در دانشگاه رضایت دادم و درست در لحظه‌ای که امیدی برای باقی زندگی نداشتم، شروع به گاز زدنشم کردم و تا نصفش را که خوردم و کمی شکم جان آرام گرفت، خودم را به کلاس آخر که تایم شش تا هشت بود رساندم و در حین کلاس هم داشتم به معده جانم فکر می‌کردم که یکهویی حالت تهوع و ...

با همان شکم مادر مرده و معده مریض و خود دانشجو خسته‌مان سریع رفتیم بیمارستان و دکتر جان هم بعد از کلی عنایت و غر زدن معده را شست و شو داد و یک نسخه بلند بالای دیگر هم تحویلم داد، سپردمان دست خانواده!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٠٢
١
٠
ای وای من :| حالت بد شد ؟ :(( البته اون فروشنده هه قاسم آبادی نما بوده لابد چون اصولا ما قاسم آبادیا همه چی تمومیم و این وصله ها به ما نمی چسبه خخخخخخخخخ
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
اینم محله شماها دارین؟درخت که نداره سوپر مارکت که نداره هم یک جای درست حسابی واسه غذا خوردنم نداره/من حالم از ادویو و فلفل زیادش بد شد نه ساندویجش البته ساندویجشم که ...اصلن ماندم همان نصفشم چطور خوردم:-|:-| اینقدر که قرص مصرف کردم معده ام حساس شده و به خاطر همین تا پایان دوره درمان بدبختی هس:-|
Shaghayegh
Shaghayegh
٩٣/٠٧/٠٥
٠
٠
عزیزم شما قاسم آباد رو بلد نیستی چرا اشتباهت رو میندازی گردن بقیه؟؟؟؟ قبل از دانشگاه باید اول یه بار از اول تا آخر قاسم آباد رو میگشتی بعد میرفتی دانشگاه
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
سلام: امیدوارم که همیشه سلامت باشیدواز این به بعد از خوردن خوراکیهای........ امتناع کنید.ممنون
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
ما هم امیدواریم همیجوری کلن خوشحالیم دیگه یکروزی معدمون خوب بشه:-)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
سلام وای چه بد خدا روشکر به خیر گذشته:)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
:-)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
امان از دست تو (-_-) بیشتر رو خوردوخوراکت دقت کن خب.... اشکال نداره حالا بزرگ میشی یادت میره ;)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
بابا گرسنم بود خب مجبور بودم میفهمییی مجبوررررررر
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
سلام ... قاسم آباد حرف ندارد فقط بايد مرد باشي درك نمايي . خدا را شكر سلامت هستيد
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
قاسم آبادی های سایت دارن شناسایی میشن بعله ما که در حرف نداشتنش شکی نداریم:-)
korosh
korosh
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
اخ اخ اخ اخ اخ چرا مواظب خودتون نیستین خو ؟ اشکال نداره سالهای دیگه همین موضوع براتون یه خاطره جالب میشه :)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
من چون دارم دوره درمان معده ام را میگذرونم دچار این مشکل شدم یکسری ناراحتی هایی پیدا کرده و خوردن قرصها هم اذیت میکند آدم را دیگر معده حساس میشود:-)تشکر از نظرتون:-)
zohreh_sh
zohreh_sh
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
آخییییییییییییی:( گرچه اتفاق ناگواری بود ولی خعیلی جذاب توصیف کرده بودی:)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
تشکر :-)
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
خخخخخخخ دانشجویان ترمک همیشه باید خاطره داشته باشن ......الان از خوف شنبه دیگه نمیتونم بخابم:/
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
این که خوبه روز قبلش که نه شنبه اش که روز اول بود اشتباهی رفتم یک کلاس دیگه ملت منفجر شدن از خنده:-|
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
وای خدا جرز دیوار برا دانشگا بمب خنده محسوب میشه پس!
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
ای بابا اولین روز چرا اینقدر بهتون سخت گذشته: ( البته اینه همش تجربه میشه براتون که شما که معدتون ناراحته باخودتون ساندویج دست ساز مامان یا خودتون رو ببرین تا اینقدر اذیت نشین
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
آخه چی خبر داشتیم غذاهای سلف ته کشیده:-)
faride
faride
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
آخ آخ رفتی ... کثیف؟!!من که فقط 3 بار تو این 4 سال رفتم به اصرار دوستان، تو 3بارم یک عدد موی سبیل پیدا کردم!:/
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
فریده خواهرم حیف اسم کثیف واسه اونجا یک اسم بدتر بگردین پیدا کنین روش بذارین:-)خخخخ میگم بیا یک کروکی برام بکش از دانشکره ها کلاسها راهرو ها خیابانهای اطراف دانشکده تا یکم روحم به آرامش برسه یعنی همش گم میشما همش:-|
faride
faride
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
خخ طبیعیه...خودم تا چند ترم همینطوری گم میشدم!:/...حالا یه بار میام قشنگ بهت همه جارو نشون میدم یاد بگیری!
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
اینقدر زود مطلبم منتشر شد که پ فک کردم مطلبو نفرستادم که صف لنتشارم صفره بح بح سرعتو تشکر آقای فروزان:-)
همتا
همتا
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
دفه دیگه در مورد قاسم آبادیا حرف زدی ساندویچ که سهله همون ذرت مکزیکی رو هم نمی دیم بهت خخخخخخ :دی
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
خخخخ با اون ایالت بی سوپر مارکتتون!خخخ
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
خخخ ممنون جالب بود!
j_jeferson
j_jeferson
٩٣/٠٧/٠٣
١
٠
چقدر بد اقبال بودی روز های اول دانشگاه خیلی ضد حاله .... در مورد اون ساندویجی می تونم بگم ایشان معروف به " حسین کثیف " مورد داشتم که اولین آخرین ساندویچ از مغازه همین نامبرده میل فرموده .... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
خخخخ خب چرا ادمو قبلش توجیح نمیکنین با این معده مریضمان!
admin
admin
٩٣/٠٧/٠٣
١
١
ینی من که این ها رو خوندم یاد یکی از دوستام افتادم / این دهن ما رو توی دانشگاه سرویس کرد، فکر کنم نصف چیزهای دنیا رو نباید می خورد... تا اینکه ارشد امیرکبیر قبول شد و رفت زندگی خوابگاهی و مجبور شد یک مقداری از سوسول بودن در بیاد، به خدا مشکلاتش حل شد
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
خخخ باور کنین من سوسول نیستم از وقتی ناراحتی های معده ام شروع شد یکسری غذاها را کلن ممنوع شدم الان یک ماهه من شیر نخوردم اصلن این شیرکاکائوهای چوپان جلوم کسی بخوره جون میدم خخخخخ!
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٧/٠٥
٠
٠
مریم! ... آقای نادری غیر مستقیم بت گفدن سوسول بچه ننه لوووووس پاستوریزه :\\\\\ ( مدیونی اگه فِک کنی اینا حرفای منه! خخخ)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٥
٠
٠
خخخخ همدس قبلنا ایجوری نبودیا اینقد گفتم با این عوامل نفاق و اینا نشست و برخاس نکن خخخخ/من مریضه معدم میفهمی مریصض خخخخخ
mr_khas
mr_khas
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
اتفاااااااااااااااااقا دوره یونی آزاد پره ساندویچی و پیتزا و... هست ! حتی رستوران معروف عبدالهیهم که هست ! :دی شما بلد نیستید تقصیر کسی چیه !؟ حد اقل 10 تا ساندویچی و رستوران دوره یونی هست ! خخخ
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
به جان خودم از در پشتی سمت پارکینگ امدم بیرون دور دانشگاه دور زدم دریغ از یک سوپر مارکت بعدم که امد اینظرف جلوی دانشگاه در اینوریش که روبری دانشکده مهندسی اس سه تا ساندویچی با یکم عدد پیتزا فروشی بقیه اش کجاس؟؟؟؟خخخخخخخخ یک قاسم ابادی پر از غیرتن ایشون!خخخخ
par!sa
par!sa
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
نگو ک از اون ساندویچیه ک معروفه ب کثیف خریدی خخخ
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
خخخ چی میدونستم به کثیف معروفه هم اولین چیزی که وسظ اون بیابون به چشمم خورد رفتم سراغش
arwen
arwen
٩٣/٠٧/٠٤
٠
٠
اوخ ادم رو یاد نوستالوزی های تحصیلی میندازی
admincheh
admincheh
٩٣/٠٧/٠٥
٠
٠
نخور خب از دکتر خوشت میاد؟:|
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٥
٠
٠
گرسنه ام بود خواهر تا هشت کلاس داشتم:-|نه خداسی مخصوصن از این دکترمعده ام اصلن خوشم نمیاد:-|
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣