من یک ترمک هستم!
جیمی‌ها از خاطرات ترم اول دانشگاه می‌گویند

من یک ترمک هستم!

نویسنده : اکرم انتصاری

دوران دانشجویی، گذار از آموختن به جویندگی دانش. دوره‌ای که برای بعضی‌ها چهار ساله می‌شود، برای بعضی هفت ساله و برای بعضی دوساله! ولی برای همه افراد سال اول و مخصوصا ترم اول، تازه‌ترین حس‌ها را به همراه داشته است. با شروع فصل درس و دانشگاه از چند نویسنده جیمی خواستیم از ترمکی بودن برای‌مان بگویند، با ما همراه باشید!

***

سعید برند

دانشگاه دخترانه پیام نور!

رشته تحصیلی من در دبیرستان، ریاضی فیزیک بود، اگر فکر نکنید که دارم قمپوز در می‌کنم و برای خودم نوشابه باز می‌کنم، باید بگویم که جزو سه شاگرد زرنگ دبیرستانمان بودم، اگر چرتکه بیندازیم و دقیق‌تر بخواهیم حساب کنیم، باید بگویم شاگرد دوم بودم، اولی آقای لار بود و سومی هم اگر غلط نکنم آقای اسماعیلی! نه غلط نمی‌کنم خودش بود! 

خلاصه بین ما سه نفر همیشه رقابت بود و گاهی این عناوین اولی تا سومی بین ما جا به‌جا می‌شد! هنوز لوح‌های تقدیری که سر صف و طی آیینی به من تقدیم شده است را دارم، این را گفتم که بگویم مدارکش موجود است! معدل دیپلمم 18 و خرده‌ای شده بود، که مدارک آن هم برای علاقه‌مندان موجود می‌باشد! 

این درس خوان بودن و البته گمانه‌زنی‌های معلمانم که معتقد بودند من جزو 10 نفر اول کنکور خواهم بود، باعث شد حریف چغر خود یعنی جناب کنکور را دست کم بگیرم، یک چیزی در حد بیق یا نهایتا ماست خیکی! طوری که یادم هست کوچکترین وقتی برای تست زنی و از این قبیل مسائل نگذاشتم و شب کنکور به جای درس خواندن در حال نوشتن نمایشنامه بودم!!

همه این‌ها دست به دست هم دادند تا کنکور را به طرز بسیار زیبایی فاتحه بخوانم...

خلاصه سر شما را درد نمی‌آورم فقط همین را صادقانه بگویم که برای فرار از سربازی، رشته آمار دانشگاه پیام نور مشهد را انتخاب کردم. البته جاهای دیگری مثل بورسیه مهندسی مکانیک کشتی نیروی دریایی هم قبول شدم، حتی در امتحان و مصاحبه عملی‌اش هم شرکت کردم و قبول شدم ولی بنا به دلایلی نرفتم که خود حکایتی مفصل دارد و البته به زعم خودم خنده‌دار! آن زمان یعنی سال 1382 که من دانشجو شدم، بسیاری از افراد، حداقل فک و فامیل ما هنوز با دانشگاه پیام نور آشنایی نداشتند و بیشتر آن را دانشگاه شاغلان می‌دانستند، دانشگاهی که قبول شدنش و البته مدرکش جسارتا الکی پلکی است! برای همین خوب یادم هست که وقتی خبر قبولی‌ام را اعلام کردم کلی سرکوفت نثارم شد!

اما با این حال من در این دانشگاه ثبت نام کردم. بماند که بعد از بنده راه برای سایر بچه‌های فامیل باز شد و تا کنون 8124 نفر از پسر دایی‌ها و دختر خاله‌ها دانشجوی پیام نور شدند. این دانشگاه سرامیک به سرامیکش و تمام 8 ترمی که در آن تحصیل کردم برای من یک خاطره است، خاطراتی بسیار شیرین. به خصوص وقتی گروه تئاتر تشکیل دادم و  2 نمایش خوب در این دانشگاه به روی صحنه بردم. از همه مهم‌تر دوستان بسیار خوبی داشتم که دلم اکنون برای آن‌ها عجیب تنگ شده است! ببخشید این تکه خیلی ربطی به موضوع نداشت فقط چون بخشی از دوران خوب زندگی‌ام را در این دانشگاه سپری کردم دوست داشتم کمی به آن اشاره کنم.

و اما خاطره اولین روز:

یادم می‌آید اولین کلاسم در دانشگاه «زبان پیش» بود، کیف سامسونت نو را برداشتم، کفش‌ها و لباس‌هایی که برای اول مهر خریده بودم پوشیدم و راه افتادم به سمت دانشگاه تا اولین روز دانشجو بودن را تجربه کنم. این‌قدر همه چیزم نو بود که از 5 فرسخی بوی نویی می‌دادم، بویی که البته آمیخته به مقدار زیادی کتیرا بود! بعد از کمی پرس و جو فهمیدم کلاس در «سالن اجتماعات» که بعدها با پیگیری‌های بچه‌ها به آمفی تئاتر تبدیل شد، برگزار می‌شود. چشم‌تان روز بد نبیند، همین که از در وسط، وارد سالن شدم. جمعیت بسیار زیادی از دختران را دیدم که تمام صندلی‌های سالن را اشغال کرده بودند، طوری که فکر کردم اشتباهی به دبیرستان دخترانه آمدم! باور کنید حتی یک دانشجوی پسر سر کلاس نبود! بدتر از آن این‌که همگی با دیدن من از خنده منفجر شدند، آن‌قدر دستپاچه شده بودم که بدون این‌که صحبتی کنم از کلاس خارج شدم و دیگر تا پایان ترم سر آن کلاس نرفتم! البته خدا را شکر با امدادهای غیبی این واحد را پاس کردم، جالب این‌که موقع امتحان کلی دانشجوی پسر سر جلسه حاضر بودند! یادم باشد وقتی دیگر از امدادهای غیبی سر امتحان برای‌تان بگویم که بسیار برای‌تان آموزنده است!

***

حامد نادری راد

کارت دانشجویی که دوای هر درد بی‌درمان است!

همان روز اولی که وارد بخش تالارهای دانشگاه شریف شدم؛ یک آقای تپلی سلام و احوال پرسی کرد. بعدش گفت اسمت را داخل لیست پیدا کن و همین الان ظرف 30 ثانیه شماره دانشجویی‌ات را حفظ کن! بعدش هم یک فرم داد دستم و شروع کردیم با هم حرف زدن. من کلا در برخورد با آدم‌های غریبه به شدت نچسب عمل می‌کنم ولی از همان روز با آن آقا تپله حسابی دوست شدیم.

همان روز از میزهای متوالی عبور کردیم و دست آخر، کارت دانشجویی دانشگاه شریف دستم بود، با یک لوگوی برجسته که توی تهران نشان دادن این کارت دوای هر درد بی‌درمان بود. بماند که حدود 20 روز بعدش با این کارت زیبا خداحافظی کردم و شدم دانشجوی دانشگاه فردوسی ولی هیچ وقت خاطرات آن 20 روز «شریف‌»ی بودن فراموشم نمی‌شود.

***

مژده رنگیان

حراست محترم،کبریت لطفا!

سه ماه از ورد ما به دانشگاه می‌گذشت، جای شما خالی بعد از کلاس فیزیولوژی یکی از بچه‌ها به نام ف.م از ته کیفش یک چیزی به اسم ترقه در آورد و ما را وسوسه کرد که آن را بترکانیم. حالا تصور کنید سه عدد دختر خانم دانشجو را، ما هم رفتیم نگهبانی و یواش سرمان را کردیم داخل و گفتیم: آقا کبریت دارید؟ او هم با تعجب و شک سرش را بالا آورد و گفت کبریت؟!!

فکر کنم فهمید معتادیم! ولی خدا را شکر لو نرفتیم. کبریت را گرفتیم و چند متر دورتر از در ساختمان دانشکده تربیت بدنی، ترقه را روشن کردیم؛ به خاطر سردی هوا تا ۲ بار روشن نشد دفعه سوم اما...

اصلا به قیافه‌اش نمی‌خورد همچین صدایی داشته باشد و مثل رگبار صدا می‌کرد و قطع نمی‌شد. گفتیم الان است که بیایند و بگیرند‌مان و ببرندمان کمیته انضباطی به جرم اغتشاش و اختشاش امنیت دانشگاه ...

رنگ دوستم پریده بود و هی به ترقه می‌گفت ساکت شو دیگه! ولی ترقه به کار خودش ادامه می‌داد (یعنی در آوردن صدا). در کل به خیر گذشت دیگر و کسی ما را نبرد جایی ولی آن‌جا بود که قول دادیم در دانشگاه از کارهای دوران مدرسه انجام ندهیم.

***

وحید تفریحی

ترمک در غربت !

ماجرای روز اول دانشگاه من واقعا از آن دست اتفاق‌های جالب است که در هر مهمانی و محفلی که تعریف کنم، سوژه خنده نیم ساعته حضار را تضمین کرده‌ام. ماجرا از این قرار است که شهریور ماه سال 85 به هزار زحمت ساری قبول شده بودم! قرار بود از هفت مهر کلاس‌ها شروع شود و من هم که تازه از جو سنگین مدرسه خارج شده بودم فکر می‌کردم اگر از همان اول مهر خودم را به ناظم دانشگاه(!) معرفی نکنم، آخرش باید کلی جواب پس بدهم! 

خلاصه بعد از این‌که مثل این شیفته‌های ماه مهر و آغاز فصل مدارس، لوازم تحریر جدید و کیف نو و لباس و کفش جدید خریده بودم، همراه خانواده عازم ساری شدم. روز اول دانشگاه خیلی برایم جالب بود؛ دانشگاه‌مان ساختمان درست و حسابی نداشت و یک منزل اجاره‌ای بود! من هم که از این ماجرا خبر نداشتم صبح روز اول حدود یک ساعت آدرس دانشگاه را زیر و رو کردم اما هیچ نشانه‌ای از درس و دانشگاه و دانشجو نبود که نبود. خلاصه بعد از یک ساعت دست از پا درازتر به خوابگاه برگشتم و عصر دوباره رفتم که بگردم شاید نشانه‌ای پیدا کنم. جالب این بود که هیچ فردی هم از ساختمان دانشگاه خبری نداشت. روز اول در جست‌وجوی دانشگاه گذشت و من هم که در همین یک روز و اندی از بودن در غربت حسابی خسته و کفری شده بودم، جل و پلاسم را جمع کردم و برگشتم مشهد!

 به همین راحتی قید دانشگاه را زدم و برگشتم. آن هم به خاطر پیدا نکردن آدرس دانشگاه و غربت عجیب و غریب شهر ساری ! البته بگذریم از این‌که دوباره در ماجرای تکمیل ظرفیت دانشگاه‌ها، همان دانشگاه قبلی در ساری قبول شدم و این دفعه با کلی تحقیق و کروکی و جی.پی.اس و امکانات لازم رفتم ساری و ماندگار هم شدم و جای شما خالی دانشگاه‌مان هم کنار ساحل بود و خیلی هم خوش گذشت!

***

ایمان فروزان نیا

لعنت به ریاضی یک!

از همان دوران ابتدایی هر وقت «ترانه باز آمد بوی ماه مدرسه...» از تلویزیون پخش می‌شد، دوست داشتم جفت پا بروم در شیشه تلویزیون. یا حتی اگر زورم برسد، آن را بلند کنم و از پنجره پرت کنم وسط خیابان! شاید هم همین حس بود که باعث شد کائنات اولین خاطره من در دانشگاه را یک خاطره بد رقم بزند.

صبح بود و نفس زنان خودم را به دانشگاه رساندم، می‌دانستم کلاس‌مان ساعت 9 و نیم شروع می‌شود و من 5 دقیقه دیر رسیده بودم. ریخت و وضعم اصلا شبیه ترم اولی‌ها نبود؛ لااقل در نظر من که نبود. موهایم بلند و پریشان بود و همان لباس‌هایی تنم بود که کل هفته پوشیده بودم. رفتم از روی برد کلاس ریاضی یک را پیدا کردم. طبقه منهای یک! از پله‌ها رفتم پایین. کلاس منفی 2. با استرس در زدم. رفتم داخل...

شوکه شدم، کلاس داشت منفجر می‌شد، جا برای ایستادن هم نبود، 90 نفر سر کلاس بودند. پشت سر من چند دانشجوی دیگر هم وارد کلاس شدند و کنار من خشک‌شان زد. استاد که اعصابش خرد و خاکشیر بود، رو کرد به ما و داد زد: «برین آموزش، بگین براتون یک کد جدید ببندن، سه تا رشته که نمی‌شه بیان سر یک کد؛ تویله هم این‌قدر شلوغ نیست» و یک دفعه صدای غرغر بچه‌ها بالا گرفت و 5 دقیقه بعد من داشتم می‌رفتم سمت ایستگاه اتوبوس که برگردم خانه! توی دلم می‌گفتم: «مرده شور هر چی کلاس ریاضی یک و دانشگاهه با هم ببرن!»

***

مهدیه جوادی

سقوط در سطل زباله!

ترم اول دانشگاه برای من با یک خاطره خنده‌دار همراه بود. سر کلاس مبانی برنامه نویسی بودیم و استاد محترم من را برای حل کردن تمرین، پای تخته خواست. من که خیلی استرسی شده بودم و در عین حال چون جواب تمرین را بلد بود، دچار هیجان بودم! تند تند شروع کردم به نوشتن جواب و وقتی کارم تمام شد. عقب ایستادم تا بچه‌ها بتوانند جواب را بنویسند، یکی از بچه‌ها گفت لطفا عقب‌تر بایستید و من هم بی‌توجه به سکو عقب رفتم و نزدیک بود از لبه سِن پایین بیافتم و پایم درون سطل آشغال فرورفت! البته شانس آوردم که اولین تایم کلاس بودیم و توی سطل، آشغال زیادی نبود! بچه‌ها سعی کردند ساکت باشند. ولی خنده خودم باعث شد کلاس یکهو بترکد و حتی استاد هم خندید.

***

سید مصطفی موسوی

مجبور شدم، می‌فهمی، مجبور...

از آنجایی که خانه ما تا دانشگاه 5 دقیقه بیشتر راه نیست، همیشه با استاد وارد کلاس می‌شدم و از آن‌جایی که ترم اول همه می‌آیندن سر کلاس! رفتم سر کلاس و دیدم کلاس پر است و هیج صندلی خالی برای نشستن نیست، غیر از آن آخر کلاس.

یک صندلی بین دخترها. اول با خودم گفتم عمرا بنشینم و رفتم بیرون دنبال صندلی ولی از شانس ما هیچ صندلی پیدا نشد که نشد. دوباره رفتم سر کلاس و دیدم فقط همان‌جا خالی است. بعد از چند ثانیه استاد گفت یا بشین یا برو بیرون...

دیگه مجبور شدم بنشینم و تا آخر کلاس آب شدم و هیچ چیزی هم از درس نفهمیدم. از آن وقت به بعد سپردم به یکی از رفقا که زود می‌رفت، یک جا کنارش برایم بگیرد...

***

محمدحسین وکیلی

رستگاری پای تخته!

استاد: وکیلی بیا پای تخته مسئله را حل کن.

وکیلی: حسش نیست استاد.

استاد: می‌گم بیا پای تخته حل کن این مسئله را...

وکیلی: باور بفرمایید، خسته‌ام، خسته...

استاد: بیـــــــــــــب بیا دیگه، الآن اگر نیای این درس رو افتادی.

وکیلی با خود می‌گوید: انگار 5 سالشه. البته وکیلی یک اخلاق بد دارد، با خودش بلند صحبت می‌کند!

5( دقیقه بعد)

وکیلی: بیست من رو بدین، این همه راه اومدم حل کردم 

استاد: برو بشین وظیفه‌ات را انجام دادی

وکیلی: اصلا همین که من بعضی آدم‌ها رو تحمل می‌کنم بیست حقم است

استاد: من هیچی درس ندم، همین که تو را سر کلاس تحمل می‌کنم، حقوقم حلال می‌شه!

***

مریم شیعه زاده

اندر باب کشف چهره واقعی خانم فلفل!

چهره آرام و متینی داشت. می‌گفت روزهای اول حضور در کلاس «مغز متفکر» صدایش می‌زدند، خیلی زود بچه‌ها او را به عنوان ارشد کلاس پذیرفتند. بعد از آن نماینده دانشجویان رشته خبرنگاری دانشکده در انجمن علمی شد و علی رغم تازه کار بودنش صغیر و کبیر او را می‌شناختند. خوب توانسته بود در همین مدت کوتاه خود را از بقیه جدا کند و محبوب اساتید و دانشجویان شود. 

 همه چیز خوب پیش می‌رفت. تا این‌که بالاخره چهره واقعی خود را نشان داد. «مغز متفکر» کلاس به «فلفل» مبدل شد و از آن پس واحد آموزش به خون‌اش تشنه شد. متقاعد کردن بچه‌ها برای لغو کلاس، گمراه کردن اساتید تا جایی که چندین جلسه متوالی یک بحث را در کلاس تکرار می‌کردند، نمایش دادن «بره ناقلا» روی پرده دیتا پروژکتور اتاق کنفرانس، جلو کشیدن ساعت کلاس، انتقال یواشکی یک سینی چای از آبدارخانه اساتید به کلاس جامعه‌شناسی و آوردن برق خوشحالی در چشم قشر مظلوم دانشجو و ... باعث شده بود تا در پایان ترم اساتید حتی از سکوت او هم ابراز نگرانی کنند. همچنین پس از غیبت او در هر جلسه حتما در جلسه بعد به این نکته اشاره می‌کردند که هفته گذشته در نبودش چقدر کلاس آرام بود! 

می‌گفت دوران ترمکی بودنش را صرف «عادی» جلوه دادن شخصیت‌اش کرده اما آن‌طور که دوست داشت نشد. می‌گفت دوست نداشت در دانشگاه هم مانند دوران دانش آموزی به خاطر شیطنت‌هایش انگشت نما باشد، اما نتوانست. نه این‌که نتوانست، جامعه مقصر بود وگرنه من شاهد بودم؛ دختر خوبی بود! 

پ.ن: این اواخر از لقب «فلفل» خسته شدم، تکراری شده است دیگر! 

پی نوشت: شما هم خاطراتی از دوران ترمک بودن‌تان دارید؟ با ما این خاطرات خوب را به اشتراک بگذارید!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٧/٠١
٢
٠
دانشگاه ما تا چن سال پیش یه رسم داشت واسه سرکار گذاشتن ترمکها ... یکی از آقایون ترم بالایی که سنش نسبتا بالا بود خودشو جای استاد جا میزد و می رفت سرکلاس ترمکا و کلی بدبختا رو می ترسوند....حتی بهشون کلی فرمول من در آوردی می داد و .... یه جماعتم از بچه های ترم بالایی می رفتن سرکلاس و الکی می گفتن ما این درسو افتادیم و استاد خییلی سخت گیره و از این حرفا :دی آخرش هم تا استاد واقعی میومد همه شون می زدن زیر خنده و از کلاس می دویدن بیرون :دی بعد ماها که تو سالن ایستاده بودیم براشون دست میزدیم و ترمکا تازه میفهمیدن چه کلاهی سرشون رفته :دی تنها ترمی که گول نخورد ترم ما بودیم ^__^
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خخخخ..عالیه ینی..:)))
روبو منتی
روبو منتی
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
من همون سال اول یا عنوان دکتر به هم ترمی ها گاهی تحت عنوان استاد ایمیل میدادم و خیلی جالب بود =)
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
ایول عجب کار باحالی :)
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
اصلا ازت بعید نبوده=)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٧/٠١
١
٠
:))
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٠١
٢
٣
اصن معلوم نیس عکس اقای موسوی ما سفرکیشه....همونی که سری بود:)اقای وکیلی هم که کلا اشناس برای من کاراشون...مریم هم که اصن خود جنسه....ینی انگار پیش خودم و دوستم اموزش دیده:)اگه راست میگین عکس اقای برندو صبارو همزمان بذارین:)
mhv
mhv
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
ینی خیلی خوبم دیه؟
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
نظر خودتون چیه الان؟ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خب دعوای شخصیه ، به من ربطی نداره =)
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٠١
٢
٢
نتیجه اخلاقی:استاد:آنه؟بیا پای تخته! من:نوموخام...راس میگی خودت جواب بده ببینم بلدی یا میخای از من یادبگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ استاد:آنه؟چقد شبیه اون دانشجوی4ترم مشروطیم حرف میزنی!!!!!خخخخ
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
اما اصلا تشابه رشته ای ندارین =)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٠١
١
٠
سلام:خیلی عالی بود.من برای نشستن درکلاس به بلائی که آقار موسوی دچار شدن گرفتار شدم.خیلی سخت گذشت.روز اول کلاس اول صندلی جلوی خانمها.آی سخت گذشت.متشکرم
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خخخخخخخخخخ....فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا نصیب نکنه:)
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
:)
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
:دی ، شعر می گفتین جناب:)
s_a
s_a
٩٣/٠٧/٠١
٢
٠
دانشکده ما خیلی پیچ پیجیه... یعنی شاید قشنگ یک ترم طول کشید تا یاد بگیریم! ترم یک بودم، در کلاس قفل بود همه پشت در بودیم! انتظاماتیه اومد گفت بیا دنبال من جای انتظامات دم در تا بهت کلید بدم! رفتم باهاش، بعد ک کلیدو گرفتم یه نگاه هنگی کردم ب دانشکده، یهو بهش گفتم آقا ما الان از کجا اومدیم اینجا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! @_@ بماند که طرف غش کرد از خنده :(((((((((((((((( هیچی دیگهههههههه اومد منو رسوند تا کلاسم خخخخ
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٧/٠١
١
٠
ینی دایناسورآ جی پی اس ندارن تو مغزشون؟؟:دی
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
من شاهد زنده ام برای این حرف داینی! من سه ماه تابستون رو روش کار کردم تا یاد گرفتم! آخرم یاد نگرفتم (خخخ)
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
:دی !خوبه اون بار منو دانشکده مهندسی گم نکردی پس=)
s_a
s_a
٩٣/٠٧/٠١
٣
٠
ولی عجب استعدادایی تو جیم هستاااااااااااااااااااااا........... خخخ خاطره ها عااااااااااااااااااالی بووووووووووووووووووووود! آفرین خانم اکرم انتصاری =)) =)) =)) =))
par!sa
par!sa
٩٣/٠٧/٠١
١
١
خانم انتصاری ترکوندی خخخخ
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خخخخ....هرجاباشه همون پاییز خودمونه....با هر اسمی:)
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
١
٠
من نمی شناسمشون ، معرفی لطفا=)
neyosha
neyosha
٩٣/٠٧/٠١
٢
٠
خخخخخخخ همشون جالب بودن:)) وااااااااااااااااااااااااااااااقعني اقاي وكيلي چنين حرفي رو زده ؟0.O مريم شيعه زاده رووووووو :)))) خخخخخ چه شريه اين دختر :دي
mhv
mhv
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
هوم! اخرشم من رو انداخت:|
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
از هردوشون اصلا بعید نیست :دی
neyosha
neyosha
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
يعني واقعني اقاي وكيلي ؟نعععععععععععععععععععععععععععع.
s_a
s_a
٩٣/٠٧/٠١
١
٠
میشه از خاطرات ترمکی بقیه هم تعریف کنم؟!!!!!!!! مثلا از خاطرات پریسا جوووووووووووووووووووووووووووووووووووون =)) =)) =))
par!sa
par!sa
٩٣/٠٧/٠١
٠
١
:| من سوتی ندارم ک اصن :/
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٧/٠١
١
٠
بوگو مادر..خخخ
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
زحمت مکش ؛ من گفتم=)
neyosha
neyosha
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خو خودتم ميگفتي ديگههههههههههههه بعد عكستم ميذاشتي :))
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
:دی !دیگه ما جزو اسراریم=)
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
هوم...دانشگاه شریف...هوم هوم....گرندمآ؟؟؟خخخ...من که میدونم تو خیلی آرومی..اونآ فتوشآپه...از مستر برند و مستر فروزان هم بخاین بیشتر از خاطراتشون بگن..حس میکنم خنده دار باشه...مستر وکیلی هم برا استاداشون طلب صبر میکنم ...کلا دانشگاه خوب است...ترمکی بودن هم حس و حال خودش رو داره خوبه دیگ...مرسی از گزارش جذابت پائیز جانمممم..:))
mhv
mhv
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
من کلاس نمیرم ! این یکی استادم خودش هی میگفت بیا!خخخ
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
اصن شما نمونه بارز یک دانشجوئین...استاد دنباله شاگرده..خخخ
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
من بعد گزارش اسم اقیانسو به «فلفل گلــــــــی» تغییر دادم^_^
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
دانشگاه پیام نور همش خاطره است
روبو منتی
روبو منتی
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
ممنون )) موضوع واقعا جالبی هست :)) دلم برای آقای موسوی واقعا سوخت )) بلایی که گاهی موقع امتحان های حساس بسر خودم میاد و خوب امتحان رو گاهی نصفه رها میکنم ))، من یادمه اولین روز، همراه با خانواده رفته بودیم )) و هوا هم بارونی بود و ساعت ها در محوطه بزرگ دانشگاه بدنبال آدرسه اعلام شده برای تحویل مدارک گشتیم تا بل اخره در دقیقه های آخر فرایند ثبت نام رو تکمیل تونستم بکنم /// یادمه چشمم همش دنبال شمارش افرادی بود که بهمراه خانواده اومده بودند خخخخ
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
واقعا با خـانواده رفته بودین؟:دی !شما کدوم دانشگاه تهران مشغولین؟!
par!sa
par!sa
٩٣/٠٧/٠١
٠
١
نمیگم! :|
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٦
٠
من می گم جای تو:دی !پریسا ترم اولش تربیت بدنی داشت بعد در به در دنبال واحد مورد نظر بودن سرشونو همین طور انداختن پایین وقتی که سرشو آوردن بالا سر از استخر آقایون در آورده بودن =)=)=)
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
خعلی باحال بود...کلی خندیدم...لایک پریسا جووون
ghazale
ghazale
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
خاک ب سرم خخخخخخخخ !
سمیرام
سمیرام
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
قسمت آقای وکیلیش جالب بود کلی خندیدم (واقعی بود ؟) چه استاد با جنبه بوده طفلی خخ
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
سوتی شما کو سمیرا جـان؟:دی
همتا
همتا
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
یادمه ترم یک که بودیم استاد زبانمون می گف برا ارائه باید پاور پوینت درست کنین سرکلاس ارائه بدین ... نفراول 55 تا اسلاید داشت رفت ارائه داد من 7 تا اسلاید درست کرده بودم :| ولی خداییش با اعتماد به نفس رفتم همون هفتا رو ارائه دادم بیستم شدم :دی گودالم :) من به تو افتخار می کنم :) خخخخ سقوط در سل زباله جالب بود :))) خزونم خودتم رو می کردی خاطراتو دیگه :)
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٢
٠
منم برای کارگاه شیشه گری پاور درست کردم بس صورتی و ارغوانی داشت استاد گفت انگار پاور واسه مهد ساختن=)
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
من یه سوال فنی دارم:اقای موسوی مگه دانشگاه امام رضا نیستن؟؟؟؟
sm-mousavi
sm-mousavi
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
چرا...اگر می خوایین برای بحث جدا سازی بگید از وردی های سال 91(سال بعد از ما) دانشگاه جدا شد...
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
هوم:)بعله:)قانع شدم:) شاید:) نمیدونم والا:)ممنون
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خب صلوااااات
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خدا بخیر بگذرونه ان شا الله
sh_anne
sh_anne
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خخخخخخ
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
منتظرم با دست پر از سوتی برگردی=)
kafshdozak
kafshdozak
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
اوممممممممممممممممممممم.........نه خاطره ی جالب انگیزی ندارم :)
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
یعنی حتی یه دونه؟=)
kafshdozak
kafshdozak
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
فقط یک چیزی ک واسم جالب بود... روز اول دانشگاه یک اقایی بودن ک خیلی جنتلمن و مودب بودن..ازهمکلاسی ها...یکی ازدخترا از روز اول پیله ی اون شده بود.اومد ازم پرسید فلانی رو ندیدی کجا رفت؟؟؟؟منم ک بچه مثبتتتتتتتتتتتتتتتت گفتم والا بیکارنیستم تعقیبش کنم :D
mahdie.f
mahdie.f
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
بح بح خیلی عالی بود ...فیض بردیم .. روز اول.. خاطره ی خاصی نبود.. فقط اینکه کارگاه کامپیوتر داشتم همون جلسه اولی خیلی شیک ی ساعت منتظر بودیم در کارگاه باز بشه بده نیم ساعتم با کلی پیگیری از اینور اونور فهمیدیم کلاس تشکیل نمیشه برگشتیم.. البته من نمیخواستم برم ها..یه عده گفتن برو!
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
ترمک بودن خودتو ثابت کردی !شنونده باید عاقل بـاشه:دی
f_babaei
f_babaei
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
اینا که خیلی باحال بود ومن با کوله باری از سوتی برمیگردم وکلا یک مطلب جداگانه درباره روز اول دانشگاهم خواهم نوشت :دی
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
قبل از رفتنت حدس می زنم کلی سوتی بدی چه برسه به بعدش^_^
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
در مورد درس خوندن واسه کنکور.......من میخام آقای برند رو الگوی حرفه ای خودم قرار بدم:دییی
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
مطمئن باش موفق میشی جودی=)
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
١
٠
من ترم اول فیزیک پایه 1 داشتم جلسه ی دومی بود که می رفتیم استاد خبری ازش نبود ، کلاس پر از همهمه شده بود؛داشتیم روح استاد گرامی رو شاد می کردیم با الفاظ خیلی خوب که یه خانوم نسبتا جوون کوله به دوش (یک درصد شبیه استادا نبودن:دی ) وارد کلاس شدن ما هم اهمیتی ندادیم فکر کردیم دانشجو جدیده بعد دیدیم رفتن تو جایگاه استادی و معرفی و اینا =)))
Paeez
Paeez
٩٣/٠٧/٠١
١
٠
یک خاطره دیگه هم هست درس شیرین تجزیه 2 داشتیم استاد خیلی آروم و اینا بود صداش اصلا رسا نبود کلا مثل لالایی بود !کلاس تموم شد ما تو محوطه سمت آزمایشگاه رفتیم و در مورد استاد اظهار فضل که استاد لالایی میگه و طفلک خانواده و .. اینا ؛استاد از پشت سرمون گفت صدای لالایی رو آخر ترم نشون می دم=)رفتیم حذف کردیم درسو=)))
neyosha
neyosha
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
خخخخخخخخ :))))))))
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٧/٠١
١
٠
آقای برند چی دل پری داشتید :خخخخخخخخخخخخ | آقای نادری شریف میموندید اپلای میکردید :دی | خانم رنگیان :خخخخخخ | آقای تفریحی مگه برای ثبت نام دانشگاهتون نرفته بودید ؟ :دی | آقای فروزان نیا بزن قدش :خخخخخخخخخخخخ | خانم جوادی میخواستید بگید کلاساتون سطل آشغال داره یعنی ؟ بعدشم هر روز سطل آشغالارو خالی میکنن تا برای روز بعد تمیز باشه :دیی | سید مصطفی همش تقصیر همین کارت بوده که دانشگاه رو تفکیک کردن :)))))))))) | محمد حسین رو من به شخصه شاهدم :خخخخخخخخخخخخخخ | خانم شیعه زاده که یک سره معدل الف میشند، خبراش رو داریم ما :دییی
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
من یادمه روز اول دانشجوییم سر پیدا کردن خوابگاه تا ساعت 2 بامداد حیرون بودم :| از آخرشم مجبور شدم شب رو تو یک خوابگاهی که پر هم بود بگذرونم :| خاطره خوبی شد ولی :))
sahar-s
sahar-s
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
پس اقای برند و اقای فروزان نیا خوب منو درک میکنند! روز اول کلاس نقشه کشی عمومی داشتم و صبحش خبر فوت مادربزرگم بهمون دادن خیلی برام ناراحت کننده بود...
korosh
korosh
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خخخخخخخ ! خیلی باحال بود حال کردم :) ممنون
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
دست خانوم انتصاری و همه نویسندگان درد نکنه بابت جمع اوری این خاطرات زیبا و جالب ناک:)
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خب من خاطراتم زیاده:) ترم اول استادم منو فرستاد از واحد IT موس بگیرم من تلفظ دقیقشو نفهمیدم و نمی دونستم خواستم تابلو نشه به آی تی گفتم ماوز دارین طرف گفت موز که تموم کردیم ولی ماوس یا موس داریم خخخخخ:)
neyosha
neyosha
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
خخخخخخ
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
ترم دو بودیم برف شدیدی اومده بود کلاس تموم شده بود داشتیم بر میگشتیم خونه:) جای پله های سالن اصلی یه خانم مسنی بهم گفت بچه جان میشه کمکم کنی من از دست تو بگیرم از پله ها بیام پایین؟ فکر کردم مادر یکی از دانشجوهاس رفتم دستشو گرفتم کمکش کردم ترم بعد دیدم استاد درس مصون سازی و واکسیناسیونمونه خخخخخ:) در همین حد بدونین که با بهترین نمره اون درسو قبول شدم
neyosha
neyosha
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
ايووووووووووول :)
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
یه بارم بیمارستان بودیم استاد خانم و مسنمون داشت بهمون اموزش امپول زدن میداد نفر قبلی موقع تزریق خراب کاری کرد نوبت من شد استرس داشتم اومدم هواگیری کنم همه اب مقطر ها ریخت رو صورت و مقنعه اش :) خیلی تونست خونسردیشو حفظ کنه کتکم نزنه:) یه بارم یک مریض اومد امپول بزنه ما سر این که نوبت کدوممونه بحث میکردیم طرف ترسید پشیمون شد خخخخ:))
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
البته تنبیه پاشیدن اب مقطر روی صورت استاد این بود که تا یک هفته توی خونه با یه سرنگ به دست به بالش ها تزریق میکردیم:) خیلی هم با دقت:) آسپیره هم میکردیم خخخخ
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
خخخخخخخخ باحال بود :) مرسی....
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
روز اول ترم اولین کلاسم ریاضی 1 بود..منم طبق برنامه رفتم سر کلاس تازه دیرم رسیدم واستاد یه عالمه منت سرم گذاش که راهم داد ..خلاصه رفتم ته کلاس نشستم... یه 5 دقیقه ای گذشت دیدم این مطالب هیچ ربطی به ریاضی نداره..وچه قدم سخت بود..از بغل دستیم پرسیدم مگه کلاس ریاضی 1 نیس با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم گفت :ترمکی؟؟؟؟ بعدشم فهمیدم بعله کلاس فیزیک 2 استاد طهرانی هس....خلاصه روم نمیشد بلند شم برم از کلاس بیرون ..هیچی دیگه تا ته کلاس موندم...ولی سوژه شدم.....
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
اصن قیافه ترمکی ها از فاصله 1 کیلومتر مشخص هس.....
shiezadeh
shiezadeh
٩٣/٠٧/٠٢
٢
٠
من همین گوشه آروم می شینم نیگاتون می کنم :| ...
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
١
٠
من اصلنم روز اولی سوتی ندادم!بعله اصلنم اشتباهی یک کلاس دیگه نرفتم ده دقیقه بعدم نفهمیدم اشتباهی امدم بعدشم پا نشدم برم بیرون کلاسم نترکید از خنده!بعله اصلنم سوتی ندادم!!!!
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
واییییییییییییی پریسا را خخخخخخخخخخخخخ استخر اقایون خخخخخخخخخخخخخخخخخخ//برای اساتید دانشجویان و نگهبانی مستخدمین ابدارچی رئیس معاون سوپری سر کوچه دانشکئه خبر ارزوی صبر با عمری طولانی و کچل نشدن را داریم خخخخ همدس عالی بودی!!!منم اینروزا همش با قیافه مظلوم میشینم جلو استاد!خخخ خدا کنه دانشگاه منو دیگه سر به راه کنه کارهای سالهای مدرسه را اونجا نکنم البته دیروزم که دوستم وسط سالن دانشکده مهندسی خورد زمین جلوی ملت اصلنم بانی اش زیر لنگی من نبوده و صرفا لیز خورده بعله!خخخ
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
سلام
كلي خاطره خوب
متشكرم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
خدا خیرتون بده روحمون شاد شد :)) ماکه خاطره خاصی نداریم ;) مدیونید اگر خاطره اون تعقیب وگریز ترم یک رو یادم بیارید:)))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
نمیدونم ترم چند بودیم، یه بندخدایی بود کلاس ما از مو چیزی رو سرش نبود.یعنی لامپی بود واسه خودش. سر یکی از کلاسا که تعدادم کم نبود(اصلا یه سریا ته کلاس سرپا بودن) استاد با پاورپوینت تدریس داشت، دستور تاریکی داد.یکی از بامزه های کلاس گفت: استاد پرده هارو کشیدیم، برقارو هم که بچه ها خامووش کردن، کله ی جوادو چکار کنیم؟؟؟ یعنی کلاس ترکید از خنده ها :))))))))))
مرتضی ت خ
مرتضی ت خ
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
دوره کاردانی من که ترم به ترمش هفت خان رستم بود اون از ثبت نام که از در یه سوله وارد میشدیم و از در دیگش خارج میشدیم . ترم 2 هم که درست لحظه انتخاب واحد سایت هک شد و...کلا دانشگاه خوبی بود بر عکس مردمش
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
ممنون.
sr_talebi
sr_talebi
٩٣/١٢/٢٣
٠
٠
منم همین هس رو داشتم.آخه منم پیام نوری هستم.واقعا سر کلاس ما یک پسرم پیدا نمیشه.خب چرا؟؟؟عایا پسر ها درس را دوس ندارند یا میخواهند دودره کنند.....خب چرا واقعا
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠