آب شفا...
دو داستان کوتاه به قلم خودم

آب شفا...

نویسنده : مَد

وقتی که او را بردند

 کتاب را که در نورِ تیرِ چراغ برق، سایه روشن خورده بود، بست. همان‌طور که روی تشک ملافه پیچ دراز کشیده بود به آسمان زل زد. در ذهنش سوالی مثل ستاره‌های سیاهی شب چشمک می‌زد.

- چرا نیاستادند؟ چرا توجهی به آن همه گریه و فغان نکردند؟

کتاب را کنار بالش سفید و سرد گذاشت. به نور نارنجیِ تیر چراغ داخل کوچه نگاه کرد و روی تشک نشست. پتو را از روی پاهایش کنار زد و چهار دست و پا روی قیرگونی‌های خشک و ناهموار به لبه پشت بام رفت. چشمش به در فلزی خانه روبه رو که افتاد، با رضایت لبخندی زد که همسایه چنین مرد بزرگی است.

به روی تشک که برگشت، سرش را روی بالش گذاشت و چشم‌هایش را خواب ربود، اما در سرش سوالی مثل ستاره‌های آسمان شب چشمک می‌زد.

با صدای همهمه چشم‌هایش را باز کرد. آفتاب تازه از پشت کوه‌ها سرزده بود و هوای سرد و مطبوع را گرم می‌کرد. عده‌ای داخل کوچه جمع شده بودند و صحبت می‌کردند. با عجله پتو را به کناری انداخت و روی دست و پا خود را به لبه پشت بام رساند. جلوی در فلزی مملو از جمعیت بود. برادرش جلوی جمعیت ایستاده بود و با عصبانیت دستش را در هوا تکان می‌داد و می‌گفت:

-چطور ایشان را بردند که ما متوجه نشده‌ایم؟

 یک نفر از بین جمعیت با عصبانیت گفت: ساواکِ خدانشناس. ماشین را از ترس مردم روشن نکرده‌اند. هُل داده‌اند و بُرده‌اند.

یک نفر دیگر با دست، خطِ سیاه پهنی را که روی دیوار کشیده شده بود با دست نشان داد و گفت: از دیوار بالا رفته‌اند و خاک‌های روی دیوار را هم ریخته‌اند.

از جا بلند شد و دمپایی‌هایش را با عجله به پا کشید و به سمت پله‌ها دوید. کتاب کنار بالش توی نسیم صبحگاه ورق می‌خورد. صحنه‌های کتاب تا جلوی در باز حیاط جلوی چشمش می‌آمدند.

«خودش را روی قبر سبز پوش پیامبر می‌انداخت. آن را می‌بویید. با جدّش راز و نیاز می‌کرد.

-یا رسول الله. حبیبم، جوادم را به شما می‌سپارم.

بلند می‌شد و با اندوه و اشک خداحافظی می‌کرد. اما به سَر دَر مسجد که می‌رسید، برمی‌گشت و دوباره قبر پیامبر را در آغوش می‌گرفت. دل امام از جدایی و غریبی ولایت پاره پاره بود. مردم این سفر اجباری را به ایشان تبریک می‌گفتند.»

در آستانه در حیاط ایستاد و با ناباوری به مردم آشفته و عصبانی نگاه کرد. لخ لخ کنان دمپایی‌هایش را روی زمین کشید و داخل جمعیت شد. به لکه سیاه و پهنِ روی دیوار خیره شد. قلبش از عصبانیت آتش گرفت. مشتش را گره کرد. چرا ماشین را روشن نکرده بودند تا با همین دست‌های کوچکم تکه پاره‌شان کنم. 

م_دهنوی

******

******

آب شفا

تق، تق، تق.....

صدای عصای فلزی روی سرامیک، سکوت آشپزخانه را شکست. مرد که دیگر طاقتش تمام شده بود لیوان را زیر شیر آب برد و در حالی که با چشمان اشک آلود به گنبد طلایی روی تقویم خیره شده بود، به نیت شفا، آب را نوشید.

م_دهنوی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
:) ممنون
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
سبک نوشتاریتون عالیه....تو نویسندگی دستی ندارم ولی به دل نشست....موفق باشید *؛)
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٧/٠٣
١
٠
چقدر عالیه این نوشتن ها؛ واقعن ممنونم؛ لذت خوندنش به هر چیزی دیگ ای می ارزه
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٧/٠٥
٠
٠
سلام ... آثار (م_دهنوی) را تا حالا مطالعه نکرده ام سبک نوشتن مثل داستان نویسان است تا گزارشکران
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
همسایه اش کی بود؟
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
مرد بزرگ. ساواک. دزدیدن شبانه. روشن نکردن ماشین. شما رو یاد چه کسی می اندازه؟
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
امام خمینی؟ آقا نمیدونم بگین کی
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
بله. مردم زمان امام خمینی رو با زمان امام رضا (ع) مقایسه کردم.
korosh
korosh
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
انشالا کتاب شمارو میبینم :) خیلی خوب نوشته بودین :)ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٠٤
٠
٠
سلام: خیلی عالی بودند.انشاءا... همیشه بنویسید وعالی بنویسید.متشکرم
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٧/٠٤
٠
٠
خیلی دلنشین بود:)))))ممنون خانم نویسنده
r_riahi
r_riahi
٩٣/٠٧/٠٤
٠
٠
مرسی، عالی بود مدالیون، تشکــــ:ـــ)ـــــــر
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٧/٠٥
٠
٠
سلام ... سپاس که م_دهنوی را معرفی نمودید
مـــــدال
مـــــدال
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
سلام و سپاس. م-دهنوی خودم هستم. مدال مخفف اسمم است. :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٠٥
٠
٠
از تصویر سازی داستان هات بی نهایت لذت میبرم... موفق باشی :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات