تابستان سرطانی
یک داستان کوتاه

تابستان سرطانی

نویسنده : رفیعه

تق...تق...تق...تق...

بچه‌ها با شنیدن صدای کفش‌های معلم به خودشان می‌آیند. معلم وارد می‌شود. 

- بر پا...

معلم: مرسی بچه‌ها. بفرمایید. سلام. خوبید؟

اولین بار است بچه‌ها او را می‌بینند. بهت زده به او خیره می‌شوند و پچ پچی می‌کنند.

- تو فکر می‌کنی از این خوش اخلاق‌هاست؟

- چهره‌اش که این طوری نشون میده؛ اما نمی‌تونم حدس بزنم، رفتارش چه طوریه. فکر کنم تو کارش خیلی جدیه، نه؟

- اره همین طوره...

معلم: خب بچه‌ها اول مهر رو بهتون تبریک میگم. امیدوارم روزای خوبی رو با هم داشته باشیم .من «وجدانی» هستم معلم ادبیاتتون.

جوان به نظر می‌رسد. با ظاهری کاملا آراسته. با این حال عینکش را از کیف مخملی‌اش بیرون می‌آورد. معلم ادامه می‌دهد: خیلی خب، من خودمو معرفی کردم. حالا برای آشنایی بیشتر شما خودتونو معرفی کنید. اسم هرکسی رو می‌خونم، بایسته و با صدای واضح طوری که منو دوستاش بشنویم بگه حاضر. حاضرید؟ همه بچه‌ها یک صدا می‌گویند: بله

- آذرمنش؟

- حاضر

- بهرامیان؟

- حاضر

- بینایی مقدم؟

- حاضر

- خجسته؟

کسی جواب نمی‌دهد. معلم با صدای بلندتر می‌گوید: خجسته؟ باز هم صدایی نمی‌آید.

- خجسته غایبه؟

نا خود آگاه برمی‌خیزم.

- خجسته شمایی؟

- بعله

- پس چرا جواب نمی‌دادی؟ می‌خواستم برات غیبت بذارم. خیله خب اشکالی نداره بشین.

صدایش را اصلا نشنیده بودم. فقط بی‌اختیار ایستادم. حضور و غیاب به اتمام می‌رسد. معلم از روش کاری‌اش می‌گوید: این‌که هر زمانی درس می‌دهد جلسه بعد حتما می‌پرسد یا این‌که دوست ندارد، هنگام تدریسش بچه‌ها صحبت کنند و...

صحبت‌هایش تمام می‌شود. خیلی مسلط است. علی رغم سن کمش انگار چند سال است که تدریس می‌کند. احساساتی به نظر می‌آید. خب طبیعی است دیگر. معلم‌های ادبیات اکثرشان این گونه‌اند. ادامه می‌دهد: بچه‌ها چه کار می‌کنید؟ تابستون خوش گذشت؟ بچه‌ها سر و صدا راه می‌اندازند. به یک باره معلم از همه بلندتر فریاد می‌زند: ساکت، ساکت باشید. یکی یکی به ترتیب از همین اول. هر کسی بگه تابستونش رو چه کار کرده؟ کجا رفته؟ بهش خوش گذشته یا نه؟ موافقید بچه‌ها؟

همه با خوشحالی فریاد می‌زنند: بله.

- به من که خیلی خوش گذشت. آخه تا حالا اصفهان نرفته بودم. فقط شنیده بودم می‌گن اصفهان نصفه جهانه. قبلا که بچه‌تر بودم با خودم فکر می‌کردم چطوری می‌شه نصف جهان توی یک کشور، یک شهر باشه! حالا فهمیدم واقعا می‌شه که بشه! بچه‌ها لبخندی می‌زنند.

نفر بعد بر می‌خیزد و می‌گوید: اجازه خانم؟ به من که خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی... (خواست ادامه بدهد که صدای بچه‌ها در می‌آید) خیلی خیلی خوش گذشت. اجازه خانم؟ من با مامان بزرگم و مامان و بابامو، زن عمو محمد و شوهرشو، اون خاله فاطمه‌ام و بچشو... (دوباره بچه‌ها اعتراض می‌کنند.) خلاصه خانوادگی رفتیم کربلا. خیلی خوب بود خانم. لبخند رضایت بر لبان معلم نقش می‌بندد.

بچه‌ها یک به یک از تابستان‌شان می‌گویند. اینکه مسافرت کجا رفته‌اند، این‌که در چه کلاسی شرکت کرده‌اند، این‌که چه فیلم‌هایی دیده‌اند و... نوبت به من می‌رسد. من اولین کسی بودم که معلم فامیلم را یاد گرفت.

- خب خانم خجسته بگو ببینم تو هم مثل فامیلت خجسته‌ای؟

جواب ندادم. ادامه داد: خانم خجسته شما مثل این‌که دوست نداری صحبت کنی. درسته؟ خجالتی هستی؟ باز هم جوابش را ندادم. پی‌حرفش را گرفت: دوست نداری صحبت کنی صحبت نکن. این‌جا کسی مجبورت نمی‌کنه. نفر بعدی.

تا این را گفت از جایم برخاستم. با اعتراض گفتم: چی می‌خواید بدونید؟

خیلی بهت زده فقط به چشمانم خیره شد. با لحنی جدی گفتم: می‌خواید بگم تو تابستون چیکار کردم؟ آره؟ خیله خب می‌گم. منتهی اول از دیگران شروع می‌کنم. ازون بی‌رحمایی که منو تنها گذاشتن. ازونایی حرف می‌زنم که تو این جمع کم نیستن. ازونایی که منتظرن واست یه اتفاقی بیوفته و تا چند وقت راجع بهت صحبت کنن و مانور بدن. ازونایی که پشت سرت پچ پچ می‌کنن و جلوی روت تعریفتو می‌کنن. (سکوت حکم فرما بود و همگی با چشمانی پر از سوال به من خیره شده بودند.) دوستایی که تا یه اتفاقی واست افتاد، ازت دوری می‌کنن. بدون این‌که از چیزی خبر داشته باشن. دوستایی که تو واسشون مهم نیستی. خانوم معلم! می‌دونید من تابستونمو کجا رفتم؟

(کلاس غرق سکوت بود.)

من... من کل تابستونو کلنجار رفتم تا بتونم مراحل شیمی درمانیو انجام بدم.

هیچ کس انتظار چنین حرف‌هایی را از من نداشت. معلم اشک در چشمانش حلقه زده بود و منتظر بارش آن‌ها بود. پاهایم دیگر توانایی ایستادن نداشتند. سست شده بودم و بی‌اختیار نشستم. یکی از بچه‌ها هق هق کنان گریه می‌کرد. نمی‌دانم چرا به یک باره از کوره در رفتم وخودم را خالی کردم. معلم نمی‌دانست چه کار کند. دلداریم بدهد یا این‌که سکوت کندو هیچ چیز نگوید. انگار از سوالی که پرسیده بود حسابی پشیمان بود. بالاخره لب به سخن گشود: من... من واقعا متاسفم. من نمی‌دونم چی بگم؟ توی این مدت داشتم فکر می‌کردم تو واقعا آدم صبوری هستی. درکت می‌کنم.

- درکم می‌کنید؟ شما اصلا می‌دونید سرطان خون یعنی چی؟ شما حتی از اسمشم وحشت دارید چه برسه به این‌که...حرفم را قطع کرد. کلاس درست شبیه مناظره شده بود. هرکسی قصد داشت طرف مقابل را توجیه کند.

- نه. من نگفتم از اسمش وحشت دارم. فقط گفتم درکت می‌کنم چون... چون...

گریه مجال حرف زدن را از او گرفت. معلوم بود حسابی شاکی است و ناراحت. با این وجود ادامه داد: چون همسر منم سرطان داره. یعنی داشت...

گویی آب سردی بر وجودم ریخته‌اند. بیشتر از قبل استرس می‌گیرم. معلم از جایش بلند می‌شود. به طرف من می‌آید. دستی بر سرم می‌کشد و آرام می‌گوید: دخترم! من یکی از بهترین آدمای دنیا رو از دست دادم، اما نه به خاطر سرطان. شاکی‌تر از قبل می‌گویم: شما هم مثل بقیه واسه دلگرمی دادن بهم دروغ گفتید. آرام‌تر از همیشه می‌گوید: همسرم در مقابل سرطان مقاومت کرد. دکترا گفتن خوب شده. خیلی نذر و نیاز کرده بودم. بالاخره هم جواب داد. همسرم دیگه سرطان نداشت.

درتمام این لحظات فقط به چشمان مشکی‌اش خیره شده بودم. بغض شدیدی گلویم را فشار می‌داد.

- چهل روز از خوب شدنش میگذشت که با یک ماشین تصادف کرد و منو تو این دنیا تنها گذاشت و خودش رفت اون دنیا.

احساس می‌کردم ضربان قلبم روی150می‌زند. گفت: شوهرم فقط امیدش به خدا بود و هیچ وقت از درگاه خدا ناامید نشد. تو هم می‌تونی با بیماریت مبارزه کنی. کافیه خودتو باور کنی و از همه مهم‌تر به اون بالاییه اعتماد کنی. اون وقته که خودتم مثل فامیلت خجسته می‌شی.

آن روز را هیچ وقت از یاد نمی‌برم. مثل مادری دلسوز با من سخن می‌گفت. با حرف‌هایش حسابی روحیه گرفته بودم.

اکنون 32سال از آن ماجرا می‌گذرد و من بر سر مزار معلمی هستم که حیاتم را مدیون اویم. از آن روز به بعد تصمیم گرفتم اگر روزی معلم شوم، هیچ وقت از بچه‌ها نپرسم«تابستان خود را چگونه گذراندید» و اکنون نیز که 22سال از تجربه کاری‌ام می‌گذرد از شاگردانم چنین سوالی نکردم و نخواهم کرد...

روحش شاد

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
چه داستان پر فراز و نشیبی ،برای اولین متن ارسالی خیلی خوب بود و درنهایت الهی س ر ط ا ن سرتان نیاید ..
r_1996_r
r_1996_r
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
ممنونم...:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
عجب.... اول اینکه ورودتون رو به سایت وجمع نویسنده های جیمی تبریک عرض میکنم :) دوم از اون هم داستان خوبی بود، متاثر شدم. به امید شفای همه ی مریض ها :)
z.n1994
z.n1994
٩٣/٠٦/٣١
١
٠
خییییییییییلی قشنگ بود.دختر عمه خودمی دیگههههههههههه
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
سلام ... 32 سال قبل و شيمي درماني . تشخيص سرطان خون . باور پزيري را در پارگراف آخر صفر كرديد.
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
باورپذیری! نه پزیری! :دی .... چرا صفر شد؟ یکم توضیح میدین؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
سلام ... از اينكه باورپظيري را ياد آوري فرموديد سپاسگظارم. /// در داستان نويسي باورپذيري درجه اهميت بالايي دارد. كه مكان زمان و رويدادها بايد همديگر را پوشش دهند
janbarkaf
janbarkaf
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
واقعا عالی بود....تشکر از شما...
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
خوب شد راهنماییت کردما وگرنه متن به این خوبی حیف میشد:)
r_1996_r
r_1996_r
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
بله.واقعا مغسی از همه...
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
خخخخخخخخخ یکم سقف اعتمادم بالاس شرمنده خخخخخخخ
fahime72
fahime72
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
یکی از فامیلای من هم سرطان خون داره خواهش میکنم براش دعا کنید
r_1996_r
r_1996_r
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
حتما...خدا شفاشون بده
faride
faride
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
:(
maede
maede
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
خدا شفا بده بیمارارو،مخصوصن افرادی که سرطان دارن.واقعن سخته...
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
بله.همین طوره...
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
داستانتون جالب بود. :)
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
ی دنیا ممنونم...
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
داستان فوق العاده قشنگی بود...قلمت مستدام دوست جآن..:)..ایشالله برسه روزی که نبینیم بیماری های لاعلاج رو...
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
ایشالا...
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٣١
٠
٠
سرطان خیلی سخته.....ان شاءالله هیچ کس بهش دچار نشه.....ممنون خوب نوشته بودید
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
ان شاا... ممنون از لطفتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
سلام:سپاسگزارم
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
سلام.خواهش
korosh
korosh
٩٣/٠٧/٠٢
٠
٠
از سرطان خیلی میترسم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
کیه ک نترسه!
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٧/٠٣
٠
٠
.... نمیدونم چی بگم ممنون
rafie.r
rafie.r
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
خواهش میکنم...
faride
faride
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
ولی همین سوال معلم بوده که باعث این روحیه قوی شده! چرا نپرسه؟!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤