آقای خود شیرین...
خاطرات مدرسه از زبان پدرم

آقای خود شیرین...

نویسنده : ali-y

کلاس اول ابتدایی بودم بنا به دلایلی که ظاهرا عمده‌اش زیاد بودن جمعیت دانش آموزان پسر مدرسه روستای‌مان بود، به همراه دو نفر دیگر به شیفت مقابل که در اختیار دخترها بود، تبعید شدیم! پس از مدت کوتاهی یک دانش‌آموز پسر دیگر هم به جمع‌مان اضافه شد اما چه اضافه شدنی، از هر هفته هشت روزش را غایب بود، در نتیجه هیچ چیزی هم یاد نمی‌گرفت و دائم سرزنش و تنبیه می‌شد و این مساله بر فراری شدنش از درس و مدرسه می‌افزود .

 یکی از روزهای پاییزی خانم معلم وارد کلاس شد، بلافاصله با دیدن جای خالی دانش‌آموز مورد اشاره در حالی که خیلی ناراحت به نظر می‌رسید پرسید «کی خونه فلانی رو بلده؟» هنوز جمله خانم تمام نشده بود که بنده به همراه تعدادی دیگر از خود شیرین‌های کلاس از جا جستیم که «خانم ما بلدیم، خانم ما بلدیم».

از آن‌جایی که اکثر قریب به اتفاق دانش آموزان کلاس دختر بودند و بنده هم در میز ردیف اول می‌نشستم، قرعه فال به نام این بنده افتاد. ماموریت این بود که باید می‌رفتم و آقای فلانی را از خانه‌شان به کلاس فرا می‌خواندم .

خوشحال و شاد خندان، عازم ماموریت شدم، هنوز چند قدمی از مدرسه دور نشده بودم که پاهایم شل شد، با خودم گفتم «اصلا تو مطمئنی که خونه‌شون رو بلدی؟» چند روز قبل او را روی پشت بام یکی از منازل روستا دیده بودم، حتما همان‌جا خانه‌شان بود. خودم جواب دادم «از کجا معلوم؟ اصلا روشو داری در خونه شون در بزنی؟»

حالا دیگر به همان خانه‌ای که آقای فلانی را روی پشت بامش دیدم رسیده بودم. هر چه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم جلو بروم و در بزنم. بالاخره تصمیم گرفتم برگردم و به دروغ بگویم بنده خدا حاضر نشد با من به مدرسه بیاید. همین کار را هم کردم اما برخلاف انتظارم معلم‌مان گفت برو و به پدرش بگو حتما الان به مدرسه بیاید تا با او اتمام حجت کنم! در جا خشکم زد، اما چاره‌ای نبود باید بر می‌گشتم، در طول مسیر دائم نقشه می‌کشیدم که حالا چه بگویم؟ کمی معطل کردم و به کلاس برگشتم و این بار گفتم: «خانم پدرش خونه نبود.» اما ظاهرا خانم معلم ول کن ماجرا نبود و تصمیم داشت تکلیفش را با آن دانش‌آموز گریز پا یکسره کند. این بار گفت: «خوب مادرش رو بگو بیاد.» ماجرا داشت بیخ پیدا می‌کرد و لحظه به لحظه ترس لو رفتن دروغ‌هایم بیشتر وجودم را می‌گرفت، باز هم راهی کوچه‌ها شدم و مشغول طراحی دروغی دیگر ... این‌بار وقتی به کلاس برگشتم، گفتم: «مادرش داشت لباس می‌شست، گفت دستش بنده، نمیتونه بیاد» این بار خانم هم که خسته شده بود و کلافه، گفت سر جایم بنشینم، من هم نفس راحتی کشیدم و گویی کوهی را از روی شانه‌هایم برداشته باشند.

خوشبختانه یا متاسفانه آن دانش آموز هم دیگر به مدرسه نیامد و این راز همچنان سر به مهر باقی ماند و این‌جا شاید اولین جایی باشد که به آن اعتراف می‌کنم...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سرباز ولایت
سرباز ولایت
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
اول ابتدایی خوب بلد بودین چاره جویی کنین!!!...ی سوال!مدرسه آدرس خونه هارو نداشته؟!!!خوبه خانم معلمه حداقل نگفته بیا با هم بریم درخونشون!!!...خخخ
ali_y
ali_y
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
سلام ممنون که وقت گذاشتین... راستش ما روستا بودیم و اونجا آدرس به اون معنی وجود نداشت ، نیومد شاید خیلی به بنده اطمینان داشت و فکر نمی کرد اینقدر دروغ سر هم کنم
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
خخخخخ....قشنگ خانم معلم رو پیچوندین هااااااا.... آفرین ....خوبه خوشمان آمد...
ali_y
ali_y
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
سلام از اول همچین قصدی نداشتم ، فکر می کردم می تونم انجام بدم ،بعدا اون فیلمها برای فرار از موقعیت بوجود اومده بود اما متاسفانه دروغ اول، دروغهای بعدی رو آورد ...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
سلام:انشاء ا... که رفته مدرسه دیگه ای.
ali-y
ali-y
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
سلام ممنون که وقت گذاشتید ... نه متاسفانه نرفت
korosh
korosh
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ! عجب دانش اموز تخسی !
ali_y
ali_y
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
سلام ... نه راستش توی اون ماجرا فشار روانی زیادی بهم وارد شد و شاید بخاطر همینه که یادم مونده ، دیگه توی هیچ کاری داوطلب نشدم ، اثر منفیش این بود که اعتماد به نفسم رو کمتر از قبل کرد اما اثر مثبتش هم این بود که سعی کردم (سعی کردم) دروغ نگم چون فهمیدم دروغ دروغ میاره
میم
میم
٩٣/٠٧/٠٦
٠
٠
خخخخ منم جزو شیرینای کلاس بودم اما ازین بلاها سرم نیومد خوشبختانه.الان که فکر میکنم از خودم خجالت میکشم که انقد خودشیرین بودم خدا منو ببخشه!
ali_y
ali_y
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
سلام خجالت نداره که ، اقتضای اون سن وساله ، بعضی کمتر بعضی بیشتر...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٧/٠٧
٠
٠
خدا شاهده هر کدوم از ما با حرفای راست ودروغمون چه رویدادهایی رو جابه جا کردیم...گاهی فکر کردن به این مسائل باعث میشه برای یه ساعت نه بیشتر دچار یاس فلسفی بشم :/
ali_y
ali_y
٩٣/٠٧/٠٨
٠
٠
سلام به نکته قابل تاملی اشاره کردین. ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨