ماه بالای سر تنهایی است...
فلسفه بافی کنار پنجره

ماه بالای سر تنهایی است...

نویسنده : f_tasnim

.دنیا گاهی طوری پیش می‌رود که مجبوری بعضی آدم‌ها را بگذاری یک جای بلند، یک پارچه حریر بیاندازی رویشان و بنشینی فقط نگاهشان کنی...
نه دستت به داشتن‌شان می‌رسد، نه خیالت به باور ِ کنار ِ تو بودن...
اما دل خوشی به این‌که می‌توانی یک جا؛ برای همیشه، هر چند مخفی و بی صدا داشته باشیدشان
یک جایی شبیه به خاطرات... 
"پارچه های حریر ، هیچوقت خاطرات ِ بود ِ کسی را محو نخواهد کرد، فقط ، ممکن است کمی، فقط کمی درون حافظه ِ دلت، حافظه ِ خیالت، تار شوند... همین! "

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
چه نوشته قشنگی مخصوصا اون تیکه که گفتنی نه دستت به داشتنشان میرسد نه خیالت به باور کنار تو بودن: )
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
:))))))))))))
korosh
korosh
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
چه نوشته زیبایی بود :)))))) البته کاش یکمی بیشتر بود :) خیلی ممنون
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
قشنگ می نویسی فاطمه جان.. و ماه بالای سر تنهاییست :)
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٦/٢٧
٠
٠
و ماه هست:) ممنون نعیمه جان:)
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
خیلی خوب:)))))ممنون
samane_r
samane_r
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
كوتاه ولي خيلي قشنگ بود. آفرين
miss_khas
miss_khas
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
خیلی زیبا و دلنشین بود(: ممنون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
سلام ... زيبا و جالب بود متشكرم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
سلام:زیبا بودمتشکرم
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
تو این عکس ماه زندانیه یا ما؟...
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٦/٢٧
٠
٠
ما... ینی من!
همتا
همتا
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
فوق العاده بود :) فقط همینو می تونم بگم :))) برای خودم کپی اش کنم ؟؟:)
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٦/٢٧
٠
٠
راحت باش:)
همتا
همتا
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
آقا احساس می کنم اون کامنت قبلیه نتونست شدت خوش اومدن منو برسونه خخخ :) خیییییللللللیییییی خوب بود !:)
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/٠٦/٢٧
٠
٠
خوبی از خودتونه:))) قابل نداره مال تو:))
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات