دختر فراری در پارک ملت
فقط کمی محبت لازم است...

دختر فراری در پارک ملت

نویسنده : ریحانه_ارغیانی

برای کمی پیاده روی با خواهرم به پارک ملت رفتیم، یک ساعت دویدیم و خسته شدیم. روی نیمکتی که دختری تنها نشسته بود، نشستیم و با خواهرم از هر دری سخن می‌گفتیم و می‌خندیدیم که دختر رو کرد به من گفت با هم دوست هستید؟ جوابش را با خنده دادم و گفتم خواهریم و بعد از اختلاف چهرهای‌مان و وزن‌مان گفت و ما هم می‌خندیدیم و حسابی سر حرف‌مان باز شد.

خودش را سمانه معرفی کرد و گفت خوشا به حالتان که این‌قدر با هم خوب و صمیمی هستید. من دو خواهر دارم که از خودم بزرگترند، تا به حال نتوانستم درد دل کنم، حتی تا به حال با آن‌ها به گردش نرفتم. برادرهایم هم مدام کتکم می‌زدند و هیچ کدام‌شان از مادرم حساب نمی‌برند و پدرم هم فوت شده است. از دیشب از خانه فرار کردم...

چشم‌هایش پر اشک شد، هجده سال بیشتر نداشت که دچار این بحران شده بود. چشم‌هایش که خیس شد، اشک‌های ما هم طاقت نیاوردند و راهی گونه‌های‌مان شدند. گفتم شاید اشتباه می‌کنی در مورد خواهر، برادرهایت. آستینش را بالا زد. رد کمربند روی مچ دستش سیاه شده بود. می‌گفت بدنم سیاهتر از این است. گفتم به چه دلیل کتک خوردی، گفت برادرم از راه رسید، جوراب‌هایش را به سویم پرت کرد که بشویم، من هم نشستم، بدنم را با کمربند سیاه کرد!

اشک‌هایش تمامی نداشت. گفت شب گذشته در حرم بودم، خیلی بی‌خوابم. دست‌هایش را نگاه کردم چروکیده و زخمی بود، دلمان به حالش سوخت. در بحرانی‌ترین وضعیت زندگی‌اش تنها مانده بود. بهش پیشنهاد دادیم که به بهزیستی برود، شاید آن‌جا بتواند راحت زندگی کند و از چاه به چاله نیافتد، که شاید اگر به آن‌جا نرود گیر عده‌ای کفتار بیفتد و روزگارش بدتر شود.

با صحبت‌های‌مان قبول کرد به بهزیستی برود. او را به کلانتری سجاد رساندیم و بعد از سپردن به واحد مشاوره، از آن‌جا خارج شدیم. کاش هیچ برادر و خواهری از محبت برای یکدیگر دریغ نکنند. تمام این ناهنجاری‌ها می‌شد با کمی محبت از میان برداشته شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/٠٦/٢٥
٢
٠
اخههه طفلی. :( دلم خیلی گرفت
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٦/٢٥
٢
٠
گاهی دختر بودن خیلی سخت میشه
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٦/٢٥
١
٠
چقدر کار خوبی کردید؛ و تا وقتی فقر از بین مردم ریشه کن نشه؛ این چیز ها هست ...
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٦/٢٥
٣
٠
اقاي نادري هميشه هم فقر عاملش نيست خيلي تلخه ولي ميشناسم كسايي رو كه هكتار هكتار باغ پسته دانو توي شهر ما پسته يني پووول ولي فرهنگشون خيلي پايينه خيلي خيلي پايين. و در عوض هستند كسايي كه وضعيت ماليشون....ولي بازم انسانيت و شرافت در وجودشون هست!
Niva
Niva
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
منم کسایی رو میشناسم که با اینکه وضع اقتصادیشون اصن خوب نیست و مادرشون خونه های مردم کار میکنه ولی خیلی با هم مهربون و صمیمی هستن... البته کم هم نیستن .
همتا
همتا
٩٣/٠٦/٢٦
١
٠
هر دو قشر هستن زیادم هستن ....
admincheh
admincheh
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
دور شدن اعضای خانواده از هم ؛پناه بردن به بیرون ،خیلی مشخصه که وقتی این قدر خوب با شما دردو دل کرده منتظر یک پناه بوده ..:(کاش بشه جز تاسف کاری کرد..:(
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
وای خدا......چرا واقعا بعضی خانواده ها اینجوری ان...
فائزه
فائزه
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
:((((
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
هعی خدا...
ف...
ف...
٩٣/٠٦/٢٥
١
٠
:-(....حالا قدر برادرمو میدونم:-(
خورشید بانو
خورشید بانو
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
اقا من نمیخواستم معلوم بشه کیم...چرا عکسم اومد؟؟؟؟:-|
خورشید بانو
خورشید بانو
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
حتالا داداش منم بد نیستاااااااااااا......فقد بعضی وقتا حرسمو در میاره:-دی
Niva
Niva
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
بعله .. خانواده ایی که اعضای اون از هم دور بشن و نسبت به هم سرد باشن دست آوردش هم میشه امثال این..محبت بهترین راه واسه جذب افراد خانواده کنار همه .. ممنون کار خوبی انجام دادین :)
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
چه میشه گفت:(( خدا رو شکر که خانواده خوبی دارم.....چه کار خوبی کردید. ....ممنون از متنتون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
سلام ... جمله اول و دوم (براي پياده روي رفته‌ايد و يك ساعت دويديم) اگر براي دويدن ميرفتيد حتما پرواز ميكرديد خخخخخ
از اينكه به يك نفر كمك كرده‌ايد من از طرف خودم سپاسگزارم . خداوند نيز كمك ديگران را از شما نگيرد. /// ضمنا در خيابان مهدي پليس مركزي براي اينگونه افراد دارد كه كمك زيادي به آنها ميكند
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
چه بد:(....ما میگیم که آی دختره از خونه شون فرار کرده ولی هیچ وقت نمیگیم که اون دختره یه آدمه دیگه...چیزایی میخواسته که نداشته و حالا رفته....همیشه وضع همینه به جای کمک یه چیزیم پرتاب میکنیم به سمتشون و اینجوری مثلا داریم معضلات رو کم می کنیم...........ولی خب خدایی اون خواه برادرام دیگه خیییییلی ....من الان با خواهرم اینقده درددل میکنیم...حتی اون که از من بزرگتره با من درددل میکنه.....
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٦/٢٧
٠
٠
يه آدمه درسته ولي نبايد به بيرون پناه ببره نبايد به يه فرد غريبه پناه ببره حالا ايشون خدا خيرشون بده خوب بودن اگه گير يه آدم شياد ميوفتاد چي ؟ ميدونيد چه به روزگارش ميومد؟؟
korosh
korosh
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
:((((((((((((((( ! خدایا شکرت :((((((((
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٦/٢٥
٠
٠
سلام: خداخیرتان بدهد برای راهنمائی آن دخترخانم ودستتون درد نکنه برای پیگیری کار تاآخر در کلانتری.اجرش را میگیرید.متأسفانه این سری مسائل درجامعه به علل گوناگون مثل فقروبیسوادی واعتیادو.... وجود دارد که انشاءا...هرچه زودتر ریشه کن شود.سپاسگزارم
translator
translator
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
چه دردناک...
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/٢٦
٢
٠
کی بود چن وخ پیش مطلب نوشته بود از خوبیای برادر داشتن؟؟؟؟؟! کاش اون روی سکه هم نشون میداد! بیچاره دخترایی ک قراره همسر همچین موجودات به ظاهر انسان بیوفتن! بی غیرت!
korosh
korosh
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
هعییییییی ! ادم زبونش میگیره ! چقد دردناک بود واقعا
زهرام (zahra)
زهرام (zahra)
٩٣/٠٦/٢٦
٠
٠
هععععععی چه میشه گفت .......!!
ریحانه_ارغیانی
ریحانه_ارغیانی
٩٣/٠٦/٢٧
٠
٠
ممنون دوستایه گلم از نظرات قشنگتون
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/٢٧
٠
٠
:))))
admin
admin
٩٣/٠٦/٢٧
١
٠
:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٦/٢٧
٠
٠
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آخه بمیرم!!!!!!!!میگفتین بیاد خونه ی ما....بابام به سه سوت براش خانواده پیدا میکرد...
neyosha
neyosha
٩٣/٠٧/٠١
٠
٠
اخه :((((((( چه دردناك
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
یک واقعیتتلخ.تلختر از زهره مار.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨