وطنم را جا گذاشته‌ام
برگزیده‌های قسمت ادبی جشنواره ماه هشتم

وطنم را جا گذاشته‌ام

نویسنده : شاهدخت

ایستگاه حسابی شلوغ است. دسته‌های مسافران، روی سکوها ایستاده‌اند و نگاه‌شان به انحنای تمام نشدنی ریل‌ها دوخته شده. من، گوشه‌ای دور از هیایو ایستاده‌ام. با چادری سیاه و چمدانی سپید و بلیطی به مقصدی نامعلوم و شاید مقصد آن‌قدر مهم نباشد که مبدا...

ورود قطار، هجوم آدم‌ها، مامور قطار پیرمردی است. می‌پرسد: کجا می‌روید؟ می‌گویم: از مشهد می‌روم...  و سوار می‌شوم.

قطار به راه می‌افتد و لحظه‌ای بعد، درخشش آسمانی گنبدت در انتهای خیابانی که به دلدادگی ختم می‌شود، چشم هر مسافری را خیره می‌کند. مثل دیوانه‌ها به پنجره دودگرفته قطار می‌چسبم و شیشه را پایین می‌کشم. تند و تند نفس می‌کشم؛ انگار می‌خواهم حجم ناچیز ریه‌هایم را تا آخر با هوای نفس‌هایت پر کنم. باد به صورتم تازیانه می‌زند. دست‌هایم مایوسانه به هوا چنگ می-اندازد به امید دستاویزی؛ شاید اندکی از سرعت قطار بکاهد و این جملات مدام توی ذهنم تکرار می‌شوند: داریم رد می‌شویم! الان تمام می‌شود!

و رد می‌شویم، چه ساده ساختمان‌های بلندِ سیاه‌رنگ حصاری زشت و کثیف می‌شوند بین عشق بازی نگاهم با آرامش حریمت...

کودکی‌هایم را به یاد می‌آورم. همان زمان که با مادرم آمدیم پا بوست و خوب خاطرم هست چهره هراسان مادر را، وقتی سیل جمعیت دست‌های‌مان را جدا‌ کرد و او با نگرانی از میان آدم‌ها سرک می‌کشید تا نگاهش ثانیه‌ای مرا در آن ازدحام گم نکند و من با همان نگاه ترسیده کودکی پنج‌ساله و با همان قلب تپنده، در اعماق ذهنم فکر می‌کردم که این جا، جایی برای گم‌شدن نیست و تازه این‌جا پیدا می‌کنی خودت را...

حالا من همان کودکم که تقویمِ روزهای بدون تو را توی چمدانش گذاشته و سراسیمه با انگشتانش می‌شمارد، روزهای نبودنش پیش بودنت را که هر کدام چندسال قرار است طول بکشند؟

و چگونه هفت سال؟

بوی سفر توی راهروها پیچیده است. این بو برایم آشناست! شاید روزی دم دمای ظهر، پیرمردی دست‌فروش مقابل خانه‌ات...

وارد کوپه می‌شوم و چمدان رفتنم را در آغوش می‌گیرم. بلیتم شاید هنوز دست آن پیرمرد باشد. نگاهم روی شهر خیره مانده که حالا در تاریکی غرق می‌شود و سوسوی بی جان چراغ‌ها چون خطی نورانی در امتداد افق مسیر دلتنگی‌ام را نشان می‌دهد. شاید برای مدتی، شاید برای همیشه، من وطنم را لابه لای انبوه ساک‌های مسافران روی سکو جا گذاشته‌ام.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
neyosha
neyosha
٩٣/٠٦/١٦
٠
٠
عااااااااااااااااااااااالي بود شاهدخت... عااااااااااااااليييييييييييييييييييييييييييييييييييي :)))))))))))))))))))))) خيلي حال كردم با خوندنش يك حس خوبي بهم دست داد :)))))))) تشكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرات بسيااااااااااااااار :*
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/١٦
٠
٠
خیلی خوب نوشتی خوش بحالت:)
s_a
s_a
٩٣/٠٦/١٦
٠
٠
نوشته ی تو رو هم دوس داشتم شاهدخت........ خیلی خوب بوووووووووووووود.......
سرباز ولایتم
سرباز ولایتم
٩٣/٠٦/١٦
٠
٠
هعییییییییی...قشششششنگ حال و هوای منه وقتی میخام برم دانشگاه...بوی غربت از همون لحظه سوار شدن ب قطار عجیییییب میپیچه...واقعا عااااااالییی بود...دقیقا حس و حال منه وقتی میخام از شهرم از امام رضام دل بکنم...هعییییی هفته دیگه باید برم...!
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/١٦
٠
٠
فوق العاده بود شاهدخت عزیز:))))ممنون
maede
maede
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
حالا فکر کنیم واسه زائرایی که از شهرای دور بعد از مدت ها میان و معلوم نیست دیگه کی این فرصت نصیبشون بشه چقدر سخته این جدایی...قشنگ بود.
PDrAM
PDrAM
٩٣/٠٦/١٧
١
٠
سلام:بسیار زیبا بود.....فاصله در حرم یار نباشد مطرح...../او طبیبی است که پیوسته به دنبال من است.../
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/١٨
١
٠
عی بابا کوتا بیا دیگه برادر هر کامنتی که میذارین باس شعرم بگین زیرش ؟؟! ایییشششش وااال!ا
PDrAM
PDrAM
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
سلام ..من قصد شعر گفتن زیر هر کامنتی رو ندارم....بعضی از مطالب یا نظرات خودشان حس شعری مرا بیدار می کنند.....خخخخخخخخخ.....مطلبی که از دل برآید بر دل نشیند .....خخخ
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/١٩
٠
٠
:)
admincheh
admincheh
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
خوشبختانه هیچ وقت این ترس رو نداشتم ؛ترسهای مقطعی بودن که چندروزی طی سفر روی نیمکتهای راه آهن جامانده اند بعد از بازگشتن دوباره شوق بودم سراسر و شوق و شوق:)
admincheh
admincheh
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
از آستان رضا خدا جدا نکند..
T.y73
T.y73
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
عالی بود : )
par!sa
par!sa
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
عااااااااااااااالی شادوخت.. عاااااااااااااااااالی .. ب خودم رفتی :دی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
سلام:خیلی ممنون
vesal
vesal
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
آخی برای اولین بار حس کردم دور شدن از مشهد چقد سخته؛خیلی قشنگ بود عزیزم،مرسی
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
خیلی زیبا نوشتید، واقعا عالی بود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨