فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می‌پرد
از گرفتاری‌های تهیه بلیط مشهد در ایام ولادت امام رضا(ع)

فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می‌پرد

نویسنده : زهیر قدسی

هرچه از سفر تفریحی خوشم می‌آید، از سفر کاری خوشم نمی‌آید! این هفته که مجبور بودم برای انجام برخی کارها، سفری به تهران و قم و اصفهان داشته باشم -با همسفرانی خون‌گرم و خوب- اصلا گمان نمی‌بردم که قرار است روزهای آخر سفر، این‌همه ملال‌آور باشد. از آغاز سفر پیگیر بلیط برگشت قطار بودم و به چند دوست و آشنا سپردم، اما بی‌نتیجه!

راستش معمولا آنچنان از جان و -به ویژه- مال نگذشته‌ام که دنبال بلیط هواپیما باشم، اما گویا چاره‌ای نبود، باید بلیط هواپیما می‌گرفتم! از قضا بلیط هواپیما هم هیچ پیدا نمی‌شد. تا این‌که تصمیم گرفتم به همراه دوست عزیز ساکن اصفهانم، به تهران بروم، بلکه آن‌جا فرجی شود.

 

تهران که رسیدیم، یک راست به ایستگاه راه‌آهن رفتم، که در حقیقت ایستگاه محشر بود! صفی بلند بالا در محل مخصوصی وجود دارد، که برای جایگزینی بلیط‌های استردادی تشکیل می‌شود. جدا از این‌که صف طولانی و امیدسوز بود، شوربختانه هیچ تکان نمی‌خورد و از طنز روزگار، در کاغذ بزرگی بر بالای باجه نام‌نویسی، چیزی به این مضمون نوشته شده بود که: هیچ قطار درجه یک و درجه چندی برای مشهد وجود ندارد! اما این عده کثیر همه در حالتی از بیم و امید به انتظار ایستاده بودند. جالب‌تر که متصدی، کلا باجه را تعطیل کرد و رفت اما باز مردم سر جای‌شان بودند!

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان برای نخستین‌بار تصمیم گرفتم از کارت خبرنگاری جیم سوء استفاده کنم اما به این شرط مهم اخلاقی که حق کسی را ضایع نکنم. به غرفه رئیس ایستگاه رفتم و کارت خبرنگاری را بیرون کشیدم و گفتم: آقا جان هر که دوست دارید، کارم را راه بیاندازید و یک جای خالی توی رستوران یکی از همین قطارها به من بدهید. آقای روحانی یک‌شنبه مشهدند و من باید مشهد باشم (حالا «باید» من مربوط به هشت روز دوری از خانه و محل کار بود که کلافه‌ام کرده بود.)! مسئول مربوطه چنان ریشخند تمسخرآمیزی به من کرد و گفت: «خوب، به خود روحانی می‌گفتی برایت بلیط هواپیما بگیرد! این‌طوری زودتر هم می‌رسی.» از من بشنوید و هیچ‌گاه حتی به صورت اخلاقمندانه از چیزی سوء استفاده نکنید، زیرا باید تبعات سوزش ناشی از چنین ضایع شدنی را تحمل کنید. گفتم: «آقا! روحانی را بی‌خیال. من هرجایی از قطار که شما راه بدید حاضرم بشینم» ولی نتیجه‌بخش نبود. (1)

ایستگاه تقریبا هر نیم ساعت برای مشهد حرکت داشت و با این‌همه، تقاضا آن‌قدر زیاد بود که خارج از وصف است. با این‌که بار اولم بود، قدری به ورودی‌های کنترل بلیط با دقت نگاه کردم تا روش‌های لایی کشی را بررسی کنم؛ ولی فضا سخت امنیتی بود و پشت هر مامور کنترل، یک شخص ابرو در هم کشیده، دست به سینه ایستاده بود و مواظب امثال من. چند بار سراغ همین مامورین کنترل رفتم و گفتم من مشهدی‌ام و از همسر و خانه و کاشانه دورم. جز شانه بالا انداختن طرف مقابل هیچ نتیجه نگرفتم! شکسته و وارفته و تسلیم به سمت ترمینال جنوب حرکت کردم و تن به قضای الهی دادم.

 

عادت دارم وقتی وارد پایانه مسافربری می‌شوم، کلا به فریادهای رانندگان گوش نمی‌دهم و کار خودم را می‌کنم. البته سال‌هاست که با اتوبوس، مسیر تهران-مشهد را نرفته‌ام. گوش تیز می‌کنم اما اسم هر شهری را می‌شنوم جز مشهد. دور می‌زنم تا یک اتوبوس خوب و تمیز را برای خودم انتخاب می‌کنم اما هر چه چشم می‌گردانم، روی هیچ ماشینی مقصد مشهد نوشته نشده. وارد محیط داخلی پایانه می‌شوم و به دنبال اتوبوس VIP می‌گردم. پیدا می‌کنم اما متصدی با سردی پاسخ می‌دهد که بلیط ندارند. ترس برم می‌دارد. روی تابلو تک-تک تعاونی‌ها، اسم مشهد نوشته شده اما وقتی می‌پرسم اتوبوس مشهد دارید؟! پاسخ‌شان یکی و به یک شکل است: (سرد و بی‌تفاوت) نه!

ای بابا؛ همیشه ما منت می‌گذاشتیم و این‌ها را برای سفر انتخاب می‌کردم حالا ایشان نازدارمان شده‌اند! یکی، دوساعت در شلوغی ترمینال می‌گردم و حتی به یک اتوبوس بنز قدیمی هم برای رفتن راضی‌ام. حتی بالای موتور که گرم و عذاب‌آور است، ولی زمانه سر ستیز دارد. بسیاری به عشق حضور در حرم امام در شب ولادتش از صبح به دنبال بلیط بوده‌اند و نتیجه نگرفته‌اند و هنوز مصمم به دنبال بلیط‌اند. یک خانم میانه‌سال که از ظهر به دنبال بلیط است، از باجه مقابلم جویای بلیط می‌شود؛ طرف مقابل می‌گوید اگر هزینه برای‌مان مهم نیست، می‌توانیم با 85هزار تومان سوار «ون» شویم. یعنی نزدیک به مبلغ بلیط چارتر هواپیما در ایام خلوت. 1000کیلومتر داخل یک می‌نی‌بوس ون، وحشتناک است.

باری با هزار زحمت یک بلیط اتوبوس برای فردا می‌گیرم و خسته و بی‌رمق به آغوش آلوده تهران می‌روم.

 

صبح گرچه یک غافل‌گیری وحشتناک دارم و آن گم شدن بلیط اتوبوسم است، اما به خیر می‌گذرد. داخل اتوبوس با یک خانواده هفت‌نفری همراه می‌شوم. پسری 25ساله –چند سال کوچک‌تر از من-مبتلا به سندرم‌دان از اعضای همین خانواده، در صندلی مقابلم نشسته است، نامش حسن است. با صورتی معصوم و دوست داشتنی، هرچند ثانیه، با تبسم به من نگاهی می‌اندازد. انگشتانی کوچک و دستی مهربان –انگار دستان خدا آن‌ها را نوازش کرده- که هرگاه در دستانم قرار می‌گیرند، قلبم را تازه می‌کند. مرد کنار دستی‌ام که سرپرست این خانوده هفت‌نفری است و شوهر خواهر حسن، می‌گوید اصرار حسن باعث شده که این خانواده از دزفول عازم مشهد و حرم امام شوند. حسن هر چند ثانیه چشمان پاکش را به من می‌دوزد و این مسیر طولانی بر من کوتاه می‌شود. دوست دارم گریه کنم...  

============

1. حالا هرطور مایلید در مورد من و باقی خبرنگارها فکر کنید، ما این‌جوری هستیم! عین کف دست، برای شما که دروغ نداریم بگوییم!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٦/١٧
١
٠
یاد یک ترم درس خوندن تو نیشابور افتادم! ما که اصلا به اتوبوسش نگاه نمی کردیم هرچی می امد میرفتیم باهاش البته خب یک دلیل اصلیش هم کوتاه بودن مسیر بود ولی خب بعضی از اتوبوس ها هم واقعا به درد لای دیوار میخوردن! اینقدر صندلی هاش رو به هم نزدیک کرده بودند که تا میرسیدیم به مقصدمون حالمون گرفته میشد! | انشاالله که امام رضا (ع) به حق این شب و روزهای عزیز برای شفای همه بیماران دعا کنند...
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
یاد قرص‌هایی ضدتهوع به خیر!! بنز‌های 302
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/١٧
١
٠
ممنون از شما:)))
m_moradian
m_moradian
٩٣/٠٦/١٧
٢
٠
سلام آقای قدسی. مثل بقیه نوشته هاتون گیرا و لذت بخش بود. من دقیقا تمام لحظاتی که توصیف کردید رو درک کردم. یه بار یک روز مونده به سال تحویل تو همچین شرایطی بودم و آخر به زور یه بلیط واسه یه اتوبوس داغون به مشهد گیر آوردم.
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
سلام. واقعا یه وضعی بود اصلا!
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
یاد قرص‌هایی ضدتهوع به خیر!! بنز‌های 302
باران
باران
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
اینا گرفتاری نبوده مصائب بوده :) باز خوبه پایانش خوش بود
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٦/١٨
٠
٠
خدا را شکر که فهمیدید، این مصائب را. تازه من خیلی مصائب را شرح ندادم. ترسیدم جمع به گریه بیفتند!!
admincheh
admincheh
٩٣/٠٦/١٨
٠
٠
خوبه بازم مسیر بدی نبوده،ما یه بار به ناچار با یه مینی بوس!فکر کنین مینی بوس:|از لرستان رفتیم اهواز !با اون جاده های وحشتناک !با کلی لهجه ناآشنا !هر ده دقیقه استپ کی زد یکی با مرغ و خروس میومد بالا:|
ghodsi
ghodsi
٩٣/٠٦/١٨
٠
٠
این چنین تجربه‌ای را در مسیر سنندج داشته‌ام اما بدون مرغ و خروس! با یک چارپایه چوبی!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤