در شهر بهشت فقط با دلت بیا
برگزیده‌های قسمت ادبی جشنواره ماه هشتم

در شهر بهشت فقط با دلت بیا

نویسنده : مائده کاشیان

مهم نیست چقدر پول ته جیبت است، مهم نیست از کدام شهر، روستا یا حتی کشور آمده‌ای! در شهر بهشت فقط با دلت بیا.

از بازرسی حرم امام رضا(ع) رد می‌شوم، می‌ایستم سلام می‌دهم و تعظیم می‌کنم، به آسمان نگاه می‌کنم، انگارآسمان این‌جا رنگ دیگریست وهوایش هوای دیگری، این‌جا دنیا و تمام تعلقاتش رنگ می‌بازد، این‌جا فقط خدا، آقای مهربانی، آسمان آبی و دل عاشقم است.

هرچه جلوتر می‌روم بی‌قرارتر از قبل می‌شوم برای دیدار. وارد صحن جمهوری اسلامی می‌شوم، نگاه بی‌قرارم روی گوشه گوشه حرم و گنبد و بارگاه می‌لغزد و به سکوت پرهیاهوی حرم گوش می‌کنم. داخل حرم می‌شوم، چیزی را که می‌بینم باور نمی‌کنم! تنها من هستم و ضریح. دیگر هیچ‌کس نیست، حتی آن دیوارهای شیشه‌ای!

جلو می‌روم، می‌خواهم دست و دلم را به ضریح امام رضا گره بزنم، پیشانی‌ام را روی حلقه‌های عشق می‌گذارم و آقا را صدا می‌کنم. می‌خواهم بین من و خدا واسطه شود و برایم دست به دعا بردارد. حتم دارم امام رضا(ع) من را می‌بیند و دست دلم را می‌گیرد.

ناگهان به خودم می‌آیم، انگار همه چیز سرجایش برگشته. دیوارهای شیشه‌ای و جمعیت دور ضریح، همه‌شان هستند. برمی‌گردم داخل صحن، یک سمت یکی از خادمان می‌روم، صدایم می‌لرزد، متعجب می‌گویم آقا این دیوارهای شیشه‌ای که جمعیت آقایان و خانم‌ها را جدا می‌کنند، زائرانی که دور ضریح حرکت می‌کردند، نبودند. هیچ‌کدامشان نبودند!

خادم با تعجب پاسخ می‌دهد: از بعد از انقلاب خواهران و براداران جدا زیارت می‌کنند.

دیگر توان ایستادن ندارم، زانوهایم خم می‌شود و بی‌توجه به صدای خادم که صدایم می‌زند و حالم را می‌پرسد روی زمین می‌نشینم. قطرات اشک صورتم را پوشانده است و بدنم می‌لرزد. سرم را بالا می‌آورم و نگاه خیسم را به گنبد و بارگاه آقا می‌دوزم و فکر می‌کنم آیا جدایی و خداحافظی را تاب می‌آورم؟

اتفاق نوشته شده در این متن بر اساس واقعیت نوشته شده است.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
PDrAM
PDrAM
٩٣/٠٦/١٦
٠
٠
بسیار زیبا.....
maede
maede
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون
banu_n
banu_n
٩٣/٠٦/١٦
٠
٠
خيلي قشنگ بود
maede
maede
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
تشکر
s_a
s_a
٩٣/٠٦/١٦
١
٠
یعنی خوندمش تنم لرزید... خیلی زیبا...
maede
maede
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
این ماجرا واسه یکی از آشناهامون که تابستون امسال از راه دوری اومده بودن زیارت امام رضا اتفاق افتاده بود.منم وقتی شنیدمش حال عجیبی داشتم...
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
خیلی قشنگ بود......فوق العاده......عالی.....ممنون
maede
maede
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
ممنونم :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٦/١٧
١
٠
خوشا به سعادت شما...
maede
maede
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
متاسفانه من این سعادتو نداشتم!اون اتفاقی که گفتم واسه یکی از آشناهامون افتاده بود.فقط اون چند خط اول حس و حال خودم بود.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
سلام: زیبا بود.ممنون
maede
maede
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون از شما
admincheh
admincheh
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
تمام سلول های تنم لرزید ..
maede
maede
٩٣/٠٦/١٨
٠
٠
آره منم وقتی ماجرارو شنیدم گریه ام گرفت.خوشبحالش...
nika
nika
٩٣/٠٦/١٧
٠
٠
خیلیییییی زیبا بود ممنون:)))))))))
maede
maede
٩٣/٠٦/١٨
٠
٠
مرسی ;)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/١٨
٠
٠
متشکرم
maede
maede
٩٣/٠٦/١٨
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
روزی دنیا را فتح می کند

خوشبختی

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات