اندر حکایات پیرنا و مریدان جلف!
طنزیات

اندر حکایات پیرنا و مریدان جلف!

نویسنده : هانیه

روایت است روزی پیرنا و خفن‌نا ابوجارچی در حال چک کردن پیام‌هایش در فیسبوک بودندی که ناگه دید مریدان به غایت ریلکس، دارند در خیابون قدم می‌زنند، در حالی که تار مویی بر زیر ابروی ایشان دیده نشده و شلواری بس جلف و زننده برپای دارند و آهن‌آلاتی بر گریبان‌شان آویز بودندی.

 گویند پیر از این وضع غیر منتظره مریدان در خلسه روحی شدیدی قرار گرفت که روایت شده هر چه اطبا ام.آر.آی گرفتند، نفهمیدن چشه!

 بعد از این واقعه مریدان را استرس چیره گشت و همگی چونان ماری به دور پیر حلقه زده و وقتی خوب پیر را در کانون قرار دادندی، یکی از مریدان صدایی صاف کرد و گفت: مریدان عزیز با شمارش معکوس 3، 2، 1 اکشن! و در صدم ثانیه جامه‌ای بر تن مریدان دیده نگشت و پیرنا را گویی برق سه فاز پرانده باشد از جای پرید و اندکی تامل کرد و بانگ برداشت: چه مرگتونه، این چه ننگ بزرگی است که به من پیر وارد آورده‌اید. آخر پدر آمرزیده‌ها، ننه‌تان این ریختی بود یا مرادتان. از کی تا به حال مریدان من تنبان (شلوار!) به پا می‌کنند و دامن عبا را  به کناری انداخته‌اند؟ از کی تا به حال ابرو به بالای چشم‌شان سنگینی کرده و این را گفت و از زیر عبایش گرزی به در آورد تا مریدان را به دو قسمت مساوی تقسیم کند.

مریدی بانگ برآورد که یا شیخ؛ چته بابا مگه نمی‌دونی الان قرن بیست و یکه؟! ما مریدان مگر دل نداریم، مگر نمی‌دانی که ما خفن تحت تاثیر غربیم! تو خیلی به ما سخت می‌گیری، الان دخترها دامن نمی‌پوشند؛ ما بپوشیم؟ ببین به ما طفلک‌ها ضربه روحی زدی، باید در اسرع وقت اقدام به خواندن آهنگ کنیم!

ناقلان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار، نقل کرده‌اند که پیرنا چنان برافروخت و سر طاسش چنان به سرخی زد، که گویند تا چندی بر روی آن ذغال داغ کردندی و در روایتی روش کباب زعفرانی هم زدند و دود و دمی به راه انداختندی و سپس پیرنا در حرکتی برق آسا و آرتیستی گرز را به زمین انداختندی و با لانچیکویی مریدان را به سان هلیکوپتری به شرق و غرب پرتاب کردندی.

 و این بود از کرامات پیرنا و خفن‌نا ابوجارچی...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mohammad_A
mohammad_A
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
بسیار زیبا و طنزناک.....
looshi
looshi
٩٣/٠٦/١٢
١
٠
خاهش میکنم هر چند زیاد طنز درنیومد هرچی تلاش کردم!
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/٠٦/١٢
١
٠
زیبا بود....زیبا..طنز
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
ممنون از نظر ....
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
خخخخخ....باحال بود لوشی جان...ممنون
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
مرسی فرزانه جون.....
e_najm
e_najm
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ چه باحال بود :)) نخوندم از الکی ی چی گفتم خخخخخخخخخخخخخخخ:)برین چیپستونو بخورین:(آیکون زبون درازی)
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
چیششششششششششششش لواشک خار!
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/١٤
٢
٠
خخخ اقا عباس (قبلا اسم شریف ایمان نبود؟؟!) اون زبونتو بکن تو روش مگس نشسته!خخ
مرتضی ت خ
مرتضی ت خ
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
سلام کم کم به ابو جارچی و مریدان باید بگیم جارچی جون و دوستان
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/١٣
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ موافقم!
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/١٢
١
٠
لوشی دوجا رو محاوره نوشتی: یکی آخر خط اول "خیابون" یکی: " هر چه اطبا ام.آر.آی گرفتند، نفهمیدن چشه " . یک مورد دیگه هم اینکه چرا علائم آخر هر خط رفته پشته خط؟! ادمین پاسخگو باشن! :دی :دی
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/١٣
٠
٠
خب میخاستم طنز تر بشه! شرمنده زیاد تجربه طنز نویسی ندارم......سعی میکنم تو نوشته های بعدی جبران کنم:)))))))))))
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/١٣
٠
٠
ان شاء الله کتاب طنزیاتت دراد :دی
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
فکر کنم اینکه علائم رفتن پشته خط تقصیر سیستم خودمه :-؟
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/١٣
٠
٠
:/
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/١٣
٠
٠
الان درست نشون داده میشه! :دی
banu_n
banu_n
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
خخخخ چه خوب و خفن بود :دي ...... مرسي
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/١٣
٠
٠
خاهش میکنم خفنی از خودتونه :دییییییی
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/٠٦/١٢
٠
٠
خدا خیرت بده جوون... کلی خندیدم..
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/١٣
٠
٠
خوشحالم که تونستم کسی رو بخندونم....ممنون
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٣/٠٦/١٣
١
٠
تمامش جالبو خوندنی بود، مطلب طنز خوشمان می آید خخخ تصور اون صحنه گرز درآوردن عالی بود =)) ممنون اون قسمت سر طاسش هم 26 تا لایک داشت کی فیلمش ساخته میشه؟ :د
hach_zanboori
hach_zanboori
٩٣/٠٦/١٣
١
٠
به زودی ساخته میشه. فقط برای کارگردان بین اصغر فرهادی و شما شک داریم :دی
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٣/٠٦/١٣
٠
٠
:دی
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/١٤
٠
٠
واااااااااااااااااااااااای این چیههههههههه!
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/٠٦/١٤
٠
٠
خخخخ ممنون هانیه جون دستت مرسی
h_looshi
h_looshi
٩٣/٠٦/١٤
٠
٠
خاهش میکنم عزیزم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٦/١٤
٠
٠
سلام:زیبا،زیبا،زیبابود.ممنون
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/١٥
٠
٠
خاهش خاهش خاهش میکنم!
سلما
سلما
٩٣/٠٦/١٤
٠
٠
واقعا هم همينطوره مرسي كلي خنديدم لوشي جان
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/١٥
٠
٠
خوشحالم.... ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٦/١٥
٠
٠
آفرین به شما خوب بود، ادامه بدید :))
h-looshi  ام
h-looshi ام
٩٣/٠٦/١٥
٠
٠
واقعا؟!..... ممنون
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
تبلیغات
تبلیغات