نترسید؛ فقر از لباس دیگران به شما سرایت نمی‌کند!

نترسید؛ فقر از لباس دیگران به شما سرایت نمی‌کند!

نویسنده : webeight_ir

رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله طبق معمول در مجلس خود نشسته بود. ياران‏ گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگين انگشتر در ميان گرفته بودند. در اين‏ بين يكى از مسلمانان-كه مرد فقير ژنده پوشى بود-از در رسيد و طبق سنت‏ اسلامى-كه هركس در هر مقامى هست، همين كه وارد مجلسى مى‏شود بايد ببيند هر كجا جاى خالى هست همان جا بنشيند و يك نقطه مخصوص را به عنوان اينكه شأن‏ من چنين اقتضا مى‏كند در نظر نگيرد- آن مرد به اطراف متوجه شد، در نقطه‏اى‏ جايى خالى يافت، رفت و آنجا نشست.

از قضا پهلوى مرد متعين و ثروتمندى قرار گرفت. مرد ثروتمند جامه‏هاى خود را جمع كرد و خودش را به كنارى كشيد. رسول‏ اكرم كه مراقب رفتار او بود به او رو كرد و گفت: «ترسيدى كه چيزى از فقر او به تو بچسبد؟!». -نه يا رسول اللَّه!. -ترسيدى كه چيزى از ثروت تو به او سرايت كند؟. -نه يا رسول اللَّه!. -ترسيدى كه جامه هايت كثيف و آلوده شود؟. -نه يا رسول اللَّه!

-پس چرا پهلو تهى كردى و خودت را به كنارى كشيدى؟

-اعتراف مى‏كنم كه اشتباهى مرتكب شدم و خطا كردم.اكنون به جبران اين خطا و به كفارهء اين گناه حاضرم نيمى از دارايى خودم را به اين برادر مسلمان خود كه‏ درباره‏اش مرتكب اشتباهى شدم ببخشم.

مرد ژنده پوش: «ولى من حاضر نيستم بپذيرم.»

جمعيت: چرا؟

- چون مى‏ترسم روزى مرا هم غرور بگيرد و با يك برادر مسلمان خود آن‌چنان‏ رفتارى بكنم كه امروز اين شخص با من كرد.

======================

اصول كافى‏، جلد 2، باب فضل فقراء المسلمين

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_y
ali_y
٩٣/٠٩/١٠
١
٠
سلام . جالب بود ... چه می کنه این غرور!!!!!!!!!!
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٩/١٠
١
٠
جالب بود..ممنون
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٠
١
٠
واقعااااااجاللببببببببببببببببببببب بودددددددددددددددددد
m_mehravard
m_mehravard
٩٣/٠٩/١٠
١
٠
+++
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٠
١
٠
جالب بود.. این داستانهای کوتاهِ عبرت اموز متاسفانه فراموش شدند از ذهن ها... وگرنه چراغِ راه هستند برای تکامل و آسمانی شدن.
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٩/١٠
١
٠
تامل بر انگیز:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١١
١
٠
واقعـــــــــــن هم.... باشد که عبرت بگیریمو بگیرند... دست شما مرسی...پندآموز بود (^_^)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/١١
١
٠
سلام: همین دیروز یک شعر درهمین رابطه بنام فخر ملوکانه گفتم که منتشر خواهد شد.واقعا این سری مسائل که متأسفانه زیاد هم شده انسان را عذاب میدهد.متشکرم دلم از غصــــه و اندوهِ غریبــــانه گرفت // چونکه نابودشده عشـقِ صمیمانه گرفت // شــدنمک،پول ،بـه زخمِ دلِ مَردم ای داد // ازتجمّل،دلــم از فخــــــرِ ملوکانــه گرفت //
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات